تبليغاتX
تنها صداست که می ماند

تنها صداست که می ماند

موسیقی

مطلب

 

 

انسان بی آهنگ

 

 

انسانی که در دلش ، نغمه و آهنگی نیست ،

 

یا از نغمه و آهنگ به وجد نمی آید ،

 

شایسته ترین فرد برای هر گونه خدعه و جنایت و تجاوز و غارت است .

 

روحش ، چون شب ،

 

                      سیاه و ملال آور

 

و دلش ، چون شیطان ،

 

                         تیره و ظلمانی است .

 

چنین انسانی را ،

 

                    هرگز اعتماد نشاید کرد .

 

 

 

 

                                                   تاجر ونیزی ، شکسپیر

 

                                                   پردۀ پنجم ، صحنۀ اول

 

 

 

 

 

******

 

 

سرگذشت :

 

وقتی در سفر حجاز ، طایفه ای جوانان صاحبدل همدم من بودند و همقدم . وقتها زمزمه کردندی و

 

بیتی محققانه بگفتندی . عابدی در سبیل ،  منکر حال درویشان بود و بیخبراز درد ایشان .

 

تا برسیدیم به نخلۀ بنی هلال . کودکی از حی عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در

 

آورد . اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت .

 

گفتم ای شیخ !  در حیوان اثر کرد و تو را همچنان تفاوت همی کند .

 

 

 

         دانی چه گفت مرا بلبل سحری

 

        تو خود چه آدمئی کز عشق بیخبری

 

       اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

 

       گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری

 

       شتر را که شور و طرب در سر است

 

       اگر آدمی را نباشد خراست

 

     ...

 

 

 

***

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:3  توسط موسیقار  | 

گوناگون


 

 

تنها خدا ‌است كه سرودن را مي‌آموزد
 

ترجمه: لعيا ملک پور


گفت‌وگو با جان ويليامز(آهنگ‌ساز فيلم)
پنجم دسامبر 2004 در مراسم باشكوهي كه در كاخ جي اف كندي واشنگتن برگزار شد جان ويليامز براي يك عمر فعاليت هنري به همراه التون جان، وارن بيتي و جان ساترلند (بازيگر سريال 24) نشان لياقت دولت آمريكا را دريافت كردند. استيون اسپيلبرگ و لئونارد اسلكتن جزء ميهمانان ويژه بودند. در اين مراسم جان ويليامز مورد تحسين حضار قرار گرفت.
جان ويليامز در 8 فيبريه 1932 در لانگ ايلند جزيره اي در نزديكي نيويورك در خانواده اي هنرمند بدنيا آمد. پدرش يكي از نوازندگان اركسترنيويورك بود و تمامي دوستان خانوادگي‌شان بنوعي با موسيقي در ارتباط بودند. محيط خانوادگي كه ويليام در آن بزرگ شد يكي از دلايل اصلي گرايش او به موسيقي بود ويليام با فروتني و خشوع مي گويد:" از همان كودكي مي دانستم كه وقتي بزرگ شدم موزيسين مي شوم" .
در سال 1948 زماني كه ويليام 16 ساله بود خانواده اش به لوس آنجلس نقل مكان كردند او آنجا به تحصيل موسيقي در UCIA پرداخت بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني راهي ارتش شد. پس از اتمام خدمت در نيروي هوايي به نيويورك بازگشت و وارد كالج جولارد شد او آموزش پيانو را زير نظر روسينا ليوني فرا گرفت و در سن 24 سالگي به لوس آنجلس برگشت و توانست كاري در اركستر كمپاني كلمبيا پيكچرز بدست آورد.
خود او مي گويد: " بهترين نقطه براي شروع بود. من بايد كاري پيدا مي كردم چون مجبور بودم زندگي كنم. يكي از آهنگسازها كارهايم را ديد و از من خواست كه به گروه اركستر آنها ملحق شوم آنها يك قرارداد 52 هفته اي با من بستند اين يك فرصت استثنايي بود" استثنايي از اين جهت كه كار كردن در يك اركستر بزرگ با نوازندگان بزرگ اين امكان را به او مي داد كه دانسته هاي خود را تكميل كند و نوازندگي، سرايندگي و رهبري يك اركستر به طور همزمان بياموزد. 3 سال بيشتر طول نكشيد كه كمپاني هاي تلوزيوني به سراغ او آمدند و به اين ترتيب ويليام پيانو را براي هميشه كنار گذاشت.
وي در همان سالهاي اوليه اي كه وارد عرصه موسيقي فيلم شد؛ فيلمهاي فراموش شده اي مثل "ددي" ، "مردن براي نور" و "جوليت به رم مي رود" را در كارنامه اي حرفه اي خود ثبت كرد سپس به سراغ فيلم "دره عروسك‌ها" رفت كه در سال 1967 ساخته شد ويليامز براي اين فيلم نامزد دريافت جايزه اسكار شد. در سال 1971 با فيلم "ويلون زن روي پشت بام" برنده جايزه اسكار شد. او با 5 فيلم، سال پر كاري را پشت سر گذاشت. ويليامز علاوه بر ساخت موسيقي فيلم، پروژه هاي ديگري را نيز دنبال مي كرد كه از جمله مي توان به كنسرت ويلوني اشاره كرد كه در سال 1974 برگزار كرد ويليامز مي گويد: "همسرم عاشق ويلون بود پدرش هم يك ويولونيست ماهر بود زماني كه او را از دست دادم با خودم عهد بستم كه كنسرت ويلوني به ياد او برگزار كنم"
 

جوايز
جايزه اسكار:
ويليام 42 بار كانديد جايزه اسكار شده است اما 5 بار اين جايزه را بدست آورده است
1_ ويلون زن روي پشت بام: 1971
2_ جاوز: 1975
3_ جنگ ستارگان: 1977
4_ اي تي : 1982
5_ فهرست شيندلر: 1993
 

جايزه امي :
5 بار نامزد و دو بار آن را بدست آورده است
1968: هايدي
1971: جين اير
 

جايزه گلدن گلوب:
18 بار نامزد اين جايزه بوده است كه از جمله اين فيلمها مي توان به هفت سال در تبت، نجات سرباز رايان، فرشتگان خاكستري اشاره كرد اما 3 بار اين جايزه را به خود اختصاص داده است.
1975: جاوز
1977: جنگ ستارگان
1982: اي تي

جايزه گرامي :
وي براي اين جايزه 52 بار كانديد شده و 18 بار آن را به دست آورده است.
 

افتخارات:
1_ ديپلم افتخار از انجمن فيلم آمريكا
2_ ديپلم افتخاراز دانشكده موسيقي بركلي
3_ ديپلم افتخار دانشگاه بوستون
4_ ديپلم افتخار كالج بوستون
5_ ديپلم افتخار دانشگاه كانادا
6_ ديپلم افتخار هنرستان هنرهاي زيبا و موسيقي نيوانگلند
7_ ديپلم افتخار دانشگاه هارفور
8_ ديپلم افتخار ايالت يوتا
9_ ديپلم افتخار دانشگاه كلمبيا در كاروليناي شمالي
 

                     

 

مصاحبه
اولش فكر مي كردم كه او مردي ثروتمند و داراي نفوذ درهاليوود باشد اما اينطور نبود جان ويليامز چهره اي صميمي و شخصيتي آرام و متين دارد او معلم خوبي است هر زمان كه بخواهد جدي و سختگير مي شود با اين حال معصوميت خاصي در چهره اش وجود دارد. او تمام طول روز را مشغول نوشتن بود و عصر بايد اركستر سمفونيك بوستن را رهبري مي كرد اما با اينحال تقاضاي گفتگوي ما را پذيرفت. ما موقع ناهار او را ملاقات كرديم و او با گشاده رويي به سوالات جواب داد.

توتال فيلم: شما ساعتهاي باارزشي را صرف نوشتن كرديد چگونه آن نت‌ها را مي نوشتيد؟
جان ويليامز: نمي دانم چگونه به اين سوال جواب دهم ساختن اين همه موسيقي براي من آسان نبوده است من خيلي كار كرده ام اما جواب دادن به اين كه من چگونه يك ملودي مي سازم خيلي مشكل است . نوشتن يك نت كاري شبيه پيكره تراشي است ضرب المثلي در مجسمه سازي است كه مي گويد:" در هر صخره اي، تنديسي وجود دارد ما فقط بايد آن را پيدا كنيم"، در موسيقي هم همينطور شما 4 يا 5 نت مي نويسيد و شروع مي كنيد به پس وپيش كردن آن، يكي را حذف مي كنيد و يكي را اضافه تا به نت مورد نظر برسيد. داستاني از پاول هينديس سراينده معروف آلماني به ياد دارم، وقتي كرسي استادي ( موسيقي ) دانشگاه يالو در آمريكا به او پيشنهاد شد نپذيرفت اما وقتي به او گفتند كه تدريس تئوري موسيقي را در دانشگاه بپذيرد او قبول كرد وقتي علت اين كار را پرسيدند در جواب گفت:"من مي توانم تئوري موسيقي را تدريس كنم اما سرايندگي را نه، تنها خداست كه سرودن را مي آموزد"

توتال فيلم: در فيلم جاوز و يا جنگ ستارگان از موسيقي سبك كلاسيك استفاده كرده ايد چطور آن را به اين زيبايي نوشتيد؟
جان ويليامز: خيل مشكل بود در جنگ ستارگان زمان زيادي را براي نوشتن آن صرف كردم بعضي از آهنگ‌سازان تصور مي كنند كه موسيقي در يك فيلم به عنوان يك عامل فرعي به حساب مي آيد و زياد جلب توجه نمي كند بنابراين مي شود موسيقي بد هم نوشت متأسفانه اين مشكل اكثر تازه واردان به اين عرصه است اما من معتقدم در يك فيلم دو ساعته موسيقي يك عامل عمده به شمار مي رود.

توتال فيلم: كدام يك از كارهايتان را بيشتر مي پسنديد؟
جان ويليامز: گفتنش سخت است، اما انتخاب هميشگي من "برخورد نزديك از نوع سوم" است نمي دانم چرا، اما آن را دوست دارم. براي اين فيلمنامه 5 نت اصلي و 350 هارموني نوشتم من از اين نتها در هيچ جاي ديگر استفاده نكرده بودم من و استيون مدتها با هم صحبت مي كرديم و من شروع به نواختن مي كردم تمام طول روز مشغول اين كار بوديم گاهي هر دو باهم فرياد مي‌زديم: خودشه، همينه. اما ثانيه اي طول نمي كشيد كه از تصميمان برمي گشتيم ما واقعاً نمي‌دانستيم كه از كدام يك از آنها استفاده كنيم. تا اين‌كه به يكي از دوستان رياضي دان استيون زنگ زديم و او به ياري ما آمد.

توتال فيلم: كار كداميك از سرايندگان را تحسين مي كنيد؟
جان ويليامز: برنارد هرمن، و از كساني كه هنوز در قيد حياتند جري گلداسميت.

توتال فيلم: كدام فيلم برنارد هرمن؟
جان ويليامز: "خانم موئير و شبح" و" سرگيجه "

توتال فيلم: بين فيلمهاي تجاري و هنري كدام را يك ترجيح مي دهيد؟
جان ويليامز:
من تركيبي از هر دو را دوست دارم هر چند كه براي يك آهنگ‌ساز فرقي نمي‌كند. در فيلم فهرست شنيدلر من علي‌رغم ميل باطنيم از يك ريتم كاملا يكنواخت استفاده كردم اتفاقاً خيلي هم خوب از كار درآمد در عوض در فيلم جنگ ستارگان موسيقي پرهياهو به كار بردم براي اين كار از اركستر سمفوني لندن كمك گرفتم تمام كارها در استوديو دينهايم ضبط شد.

توتال فيلم: به فهرست شيندلر اشاره كرديد آيا همان زماني بود كه از شما براي پارك ژوراسيك دعوت شد؟
جان ويليامز: نه، دو ماه فاصله بين آنها بود. پارك ژوراسيك را فصل بهار در دست داشتم اما فهرست شيندلر زماني كه مشغول هدايت گروه موسيقي پاپ بستون بودم به من پيشنهاد شد به دلايل مختلف اين فيلم را خيلي دوست دارم كار كاملاً متفاوتي بود پارك ژوراسيك 95 دقيقه موسيقي دارد كه در تمام طول فيلم حضور دارد. يك كار بزرگ و عظيم كه با كمك سمفوني كارتونيگ انجام شد.

توتال فيلم: در فهرست شيندلر نوعي كشمكش فرهنگي بين يهود و آلمانها ديده مي شود موقعي كه مشغول كار بر روي اين فيلم بوديد اين فضا بر نوع كارتان تاثير مي گذاشت؟
جان ويليامز: ساموئل گلدون (فيلمساز) وقتي مي خواست فيلمي در مورد فرانسه بسازد به آهنگسازش مي گفت:" خوب مطمئنم كه براي اين فيلم از شيپور استفاده مي كني"، شما وقتي مي‌خواهيد فيلمي درباره گذشته اي نه چندان با شكوه در ايتاليا بسازيد مطمئناً به سراغ ويلون مي‌رويد. وقتي روي فهرست شيندلر كار مي كرديم همه ما بويژه استيون نگران بوديم نگران از اينكه از مسير حقيقي دور بشويم اين يك فرصت استثنايي بود ما فكر مي كرديم ممكن است صدها و هزاران نفر از بازماندگان اردوگاه شيندلر اين فيلم را ببينند و آن را رد كنند ممكن بود آن‌ها بگويند: " اين هاليوود است، اين همه آن چيزي نيست كه ما تجربه كرديم" اما بعد از ساخت فيلم ما نامه هاي زيادي از كساني كه در آن اردوگاه بودند دريافت كرديم كه نشان از پذيرش آن‌ها بود آنها به استيون نوشته بودند كه فيلم را حقيقي، صادقانه و دردآور يافته اند.

توتال فيلم: به عقب برگرديم، خودتان را در جنگ ستارگان چگونه ارزيابي مي كنيد؟
جان ويليامز: خوب در مجموع كار خوبي بود. اما اگر موسيقي آن را جداي از فيلم در نظر مي‌گرفتم فكر مي كنم هيچ وقت كسي آن را نمي شنيد و احتمالاً جايي در يك انباري قديمي و يا در سطل زباله بايد دنبالش مي گشتم.

توتال فيلم: و اما سوال مورد علاقه من، اگر كسي بخواهد به جان ويليامز پيشنهاد كار بدهد به چه طريق بايد عمل كند ؟ _ من سال بعد اولين فيلمنامه ام را تمام خواهم كرد_
جان ويليامز: بعضي اوقات تهيه كننده يا خود كارگردان با آهنگساز تماس مي گيرند بعضي ها هم با وكيل آهنگ‌ساز صحبت مي كنند و يا مستقيماً به استودي محل كار شخصي وي مي روند و با مدير دفتر و يا مدير برنامه هاي آنها صحبت مي كنند اما كسي مثل شما فيلمنامه اش را به خود آهنگساز مي فرستد من اكثر با كارگردانهاي تازه وارد كار مي كنم مخصوصاً آنها كه اولين فيلم‌شان باشد. من فيلمنامه شما را مي خوانم و به شما خبر مي دهم. معمولاٌ آهنگسازهاي باتجربه در اين موارد مي گويند: "خوب آن را مي بينم اگر خوشم آمد آن را مي سازم" اما بي تجربه ها مي گويند:" خوب چقدر پيش پرداخت مي دهيد تا كار را شروع كنم".

توتال فيلم: براي ساخت موسيقي يك فيلم معمولا چقدر زمان صرف مي كنيد؟
جان ويليامز: متوسط هشت تا 12 هفته، اما گاهي بيشتر از اين هم طول مي كشد. هميشه وقت كم مي آورم البته اين هم جزي از كار مااست.

توتال فيلم: نظر كارگردان چقدر در كار شما دخيل است؟
جان ويليامز: صد درصد، حرف آخر را كارگردان مي زند اگر او كار را نپذيرد و يا بخواهد تغيير يابد ما ادامه مي دهيم.

توتال فيلم: تا حالا اتفاق افتاده كه كار شما را رد كنند چه عكس العملي نشان داده ايد؟
جان ويليامز: نه به آن صورت كه رد كنند اما بعضي وقتها شده كه ناراضي بوده اند اما ما باهم صحبت كرده ايم خوب گاهي توانسته ام متقاعدشان كنم و گاهي كه متقاعد نشده اند به آنها گفته‌ام: " خوب اگر شما مي توانيد بهتر از اين انجام دهيد بفرماييد انجام دهيد. "

توتال فيلم: جداي از مشغله هاي كاري به نظر مي رسد با استيون دوستان خوبي باشيد؟
جان ويليامز: سالها پيش وقتي جوان بودم روزي براي صرف نهار در رستوران جننتز نشسته بودم مردي 24-23 ساله كنار من نشست او به من گفت كه فيلمساز است و گفت كه همه موسيقي هاي مرا در آن زمان شنيده است البته من از صحبت كردن با او لذت بردم 25 سال از آن روز مي گذرد ما با " جاوز" شروع كرديم من استيون را مردي انديشمند، دوست داشتني و مهربان ديدم.

توتال فيلم : پس از گذشت اين همه سال _ كه زمان كمي هم نيست _ چرا بازنشسته نمي شويد؟
جان ويليامز: دوست دارم هميشه كار كنم، مي دانم روزي ما دست خدا است هما‌ن‌طور كه روزي مريم مقدس را زير درخت خرما عطا كرد فكر مي كنم من خود را مديون خداوند مي دانم به خاطر سلامتي كه به من عطا كرده پس بايد كار كنم.

 

 


 

 

موسيقي نواحي الفباي شرقي وايراني
 

 

نسرين دهنوي

مروري بر ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران
جشنواره موسيقي نواحي، از محدود جشنواره‌هاي دولتي است كه خوشبختانه توانسته با سپردن كار به افراد كاردان تا حد زيادي از بروكراسي و اعمال صرفاً تشريفاتي مبرا باشد. به همين علت لازم مي‌دانيم چنين تلاش‌هايي را بدون در نظر گرفتن ماهيت بانيان آن، با توجه به اهميتي كه در پاس‌داشت ميراث فرهنگي كشور دارد مورد تقدير قرار دهيم. نوشته زير، ياداشت مختصري است از ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران در كرمان كه توسط نسرين دهنوي گزارشگر افتخاري ماندگار تهيه شده‌است. با سپاس از ايشان و اميد به همكاري مستمر  

                                                                                                            ماندگار


موسيقي نواحي بخشي است كه همواره نظر اساتيد وپژوهشگران حوزه موسيقي را به خود جلب كرده است. جهانگير نصر اشرفي محقق وپزوهشگر موسيقي نواحي، اين نوع موسيقي را يك هنر كاربردي مي داند ومعتقد است، بر عكس انواع ديگر موسيقي از جمله مدرن، غربي، پاپ، راك و…محصول خلاقيت هاي فردي افراد مشخص نيست، بلكه جزء دستاوردهاي تاريخي يك ملت است كه حتي اگر هر يك از اين نغمات را افراد خاصي نيز پديد آورده باشند،در طي تاريخ علاوه بر صيقل خوردگي‌ها وتغييرات بديهي و طبيعي و نيز با جذب هجم وسيعي از رنگ‌ها،تزيين‌ها و ويزگي‌هاي موسيقي ديگر اقوام و نيز انديشه ،عواطف و احساسات انساني نسل‌هاي مختلف از هويتي تاريخي و ملي برخوردار و فاقد هويت مشخص شده است.وي همچنين معتقد است: موسيقي نواحي ايران را بايد به عنوان الفباي شرقي و ايراني نگريست .الفبايي كه قادر بوده بخشي ازاندوخته‌ها وداشته‌هاي تاريخي وگنجينه هايي را كه محصول تعامل اجتماعي بين اقوام ايراني را در خود حفظ كند.موسيقي نواحي ومناطق از ديد هوشنگ جاويد، همان موسيقي مردمي ما است كه مظلوم‌ترين بخش از موسيقي به حساب مي‌آيد.وي اين نوع از موسيقي را مهم‌ترين بخش از ميراث معنوي ما مي‌داند كه شاخصه‌هاي‌حماسي، عبادي، مذهبي، كاروتلاش و…را در بطن خود دارد كه اينها همه حاصل ميراث معنوي گذشتگان است . به هر شاخه از موسيقي نواحي ومناطق كه بنگريم به عنوان ميراث معنوي كشورمان قابل ثبت است.جاويد مي‌گويد،موسيقي نواحي از دل تاريخي مي‌آيد كه اسطوره‌ها و باورها درآن دخالت دارند و به دور از آيين ‌ها هم نيستند . در هيچ منطقه ‌اي آيين ‌ها بدون موسيقي منطقه‌اي برگزار نمي‌شود.
جمشيد حقيقت شناس طراح بصري ششمين جشنواره موسيقي نواحي ،اين جشنواره را در واقع به معني تجمع ،گفتگو وارزشگذاري درباره موسيقي ايران مي داند و اين اجتماع از ديد او، اجتماع تعدادي انسان دردمند است كه آلات موسيقي وسيله وابزارشان بوده و زندگي موضوع موسيقي‌شان است.به نقل از هوشنگ جاويد، جشنواره موسيقي نواحي ايران قصد دارد توجه نسل جوان هر منطقه را به موسيقي‌هاي منطقه اي خودشان جلب كند و جوان‌ها را با فرهنگ و شيوه‌هاي خودشان آشنا و راغب كند.
ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران كه به آواز وساز‌هاي آرشه‌اي اختصاص داشت،در دو بخش مسابقه و جنبي امسال در تالار بزرگ شهر كرمان برگزار شد.وجه تمايزجشنواره امسال‌با سال‌هاي ديگردر موارد زير مي‌توان يافت:
نخست، دعوت از نزديك به 120 دانشجوي رشته موسيقي براي حضور در جشنواره وديدن برنامه‌هاي آن وسخن وگفت وگوبا استادان وپزوهشگران.
دوم، حضور چند تن از پزوهشگران صاحب نام موسيقي(انتوموزيكولوگها) از ديگر نقاط جهان است كه آشنا ساختن‌شان با بخشي مهم از فرهنگ موسيقيايي ايران ،به شكل مستقيم و بي‌واسطه مي تواند تصويري ديگر وتازه از مواريث كهن ايرني را در اختيار آنها قرار دهد.همين طور برگزاري بخش پژوهشي و استفاده از اساتيد ايراني وخارجي همچون،نيلوفر مينا پژوهشگرايراني مقيم امريكا ،ژان دورينگ از فرانسه ،عبدولي عبدوالرشيدف از تاجيكستان ،ورونيكا دبل دي از انگليس و…
سوم، تهيه آرم(جشنواره براي اولين بار) وطراحي پوستر توسط جمشيد حقيقت شناس نقاش وگرافيست معاصر است.حقيقت شناس آرم جشنواره موسيقي نواحي را داراي سه وجه ايران،موسيقي‌دانان وخود جشنواره معرفي مي كند. وي علت انتخاب رنگ ‌ها واشكال پوستر رااين گونه اظهار مي دارد، ايران ومناطق به رنگ طلايي‌زيرا معتقدم كه رنگ طلايي از خورشيد مي‌آيد وكل فرهنگ ما را شامل مي‌شود ونقش بيشتري د رتمدن و آيين ما دارد ودر واقع اساتيد مناطق ما از اين رنگ هستند.جشنواره را هم با رنگ تيره كشيده‌ام زيرا معتقدم در فرهنگ ما دور اموري كه مهم است را ابتدا خط مي‌كشند تا به آن بپردازند و رنگ نقره اي را در وسط براي موضوع اصلي و جنس موضوعي موسيقي نواحي آورده‌ام.اشكال وحيوانات داخل پوستر الهام گرفته از اشكال بدوي و نقاشي ‌هاي گذشته است اين طرح‌ها به هزاران سال پيش بر مي‌گردد وقدمت زيادي دارند و دليل انتخاب اين است كه موسيقي نواحي ايران واين جشنواره اشاره به گذشته عميق ما دارد.حقيقت شناس پوستر اين جشنواره را آرم توضيح مي دهد اما آرمي كه مفهومش آرم نيست بلكه خود جشنواره است وتمام طرح‌هاي اين جشنواره از آرم شكل گرفته شده است از جمله طراحي دكور، لوح‌هاي زرين، سربرگها و…
چهارم، طراحي وراه اندازي وب سايت جشنواره موسيقي نواحي به كوشش اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامي كرمان ودبير خانه دايمي جشنواره موسيقي نواحي در كرمان، كه اين سايت شامل كليه اطلاعات مربوط به جشنواره موسيقي نواحي ،خبرنامه، عكس‌ها، بيوگرافي هنرمندان موسيقي نواحي كشور، اطلاعات مربوط به گروه‌ها، مقالات، معرفي آثار صوتي، تصويري ونوشتاري در اين موضوع، ساز شناسي سازهاي محلي ونواحي مختلف ايران در چهار رسته كوبه‌اي، بادي، زهي، مضرابي و آرشه‌اي به همراه عكس‌هاي هر يك از آنها است.WWW.FOLKMUSIC.IR آدرس سايت نامبرده است.
پنجم، تقدير از 36 استاد موسيقي نواحي ايران براي نخستين باردر كرمان به عمل آمد.كه نحوه انتخاب به اين گونه بوده است كه با نظر محمد رضا درويشي ونيز نخبگان محلي انتخاب شده‌اند.در واقع اين جمع در ناحيه يا منطقه خود به استادي شهره هستند واكثر نخبگان وريش سفيدان آنها را به اين سمت مي‌شناسند،كه برخي از اين استادان چون نور محمد طالبي(علي اباد كتول) ونجف قلي ماهوري(از شروه خوانان مهم بوشهر) به دليل سكته قلبي وبيماري ويا كهولت سن ديگر قادر به اجراي برنامه نيستند.اسامي برخي از اين اساتيد عبارتند از:شمشوك غلامي(خواننده) از بلو چستان،حسن ايراني (خواننده) از آذربايجان شرقي، شفيع خالدي (خواننده) از كردستان، غلام مارگيري(خواننده) از هرمزگان، نور محمد در پور(خواننده) از خراسان، شير محمد احمدي(نوازنده قيچك) از كرمان، قدرت ا… سهرابي (نوازنده كمانچه)از لرستان و…
ششم، تهيه بولتن جشنواره توسط ابوالحسن مختابادكه بولتن امسال متشكل از يك تعداد گفتگو‌هاي تخصصي با هر يك از اساتيد درجه يك موسيقي نواحي ايران وهنرمندان شركت كننده در جشنواره و مقالات ويادداشتهايي در اين زمينه است.
هفتم، داوري بخش مسابقه ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران باحضور دو داور ثابت وبيش از 15 داور از نواحي ايران انجام مي‌گيرد.حميد رضا اردلان و محمد رضا درويشي دو داور ثابت‌اندكه در كنار خود وبه ضرورت اجراي نوازنده هر منطقه از ايران ،استاد نوازنده آن منطقه را به جمع داوران اضافه خواهند كرد.
هشتم، به منظور جلوگيري از دوري از اهداف اصلي جشنواره و محوريت موضوع موسيقي نواحي ايران همچنين جلوگيري از دنبال كردن ديدگاهي شخصي ونزديك شدن به ايده آل‌هاي دبيران جشنواره، منشوري براي جشنواره نواحي تدوين شده است كه برگزار كنندگان هر دوره از جشنواره از آن پيروي كنند. به گفته محمد رضا درويشي دبير اين جشنواره، اين منشور با توجه به نظر وآراء وبا توجه به فكر مشترك موسيقيدانان و مجريان جشنواره تهيه و تنظيم شده است تا جامعيت بيشتري پيدا كند.اين منشور شامل شش بند است كه به ترتيب به، ضرورت تدوين منشور، محتوا، صورت،  اهداف، نقش اجزا در يك كل منسجم ودر بند آخر به مؤخره مي‌پردازد.
ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران 23 ديماه سال 1383 درتالا خانه شهر استان كرمان و با حضور محمدحسين همافر رئيس مركز موسيقي، علي ملانوري مدير كل وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي استان كرمان، مهندس محمد علي كريمي استاندار كرمان، فرشاد معاون سياسي و امنيتي كرمان، دكتر زاهدي رياست شوراي شهر كرمان ومحمدرضا درويشي دبيرششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران وجمعي از هنرمندان وهنردوستان افتتاح شد.

در حاشیه  جشنواره
همزمان با بر پايي ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران‌ نمايشگاهي از سازهاي قديمي ايراني در موزه هرندي كرمان كه بيش از 60 ساز ايراني متعلق به مناطق مختلف ايران از جمله، كمانچه، تار، دهل، دمام، غروه، قانون، تنبك و… در معرض ديد عموم قرار داده شد كه قدمت برخي از آنها به يكصد سال مي‌رسيدكه در ميان آن‌ها سازهايي نظير سيتار وسارنگ متعلق به هند و پاكستان نيز به چشم مي‌خورد.تعدادي از سازها متعلق به آرشيو خصوصي فؤاد توحيدي است و تعدادي متعلق به گنجينه موزه هرندي كه توسط يحيي نريمان وحسين مسعود ساخته شده است.
كيهان كلهر نوازنده كمانچه وآهنگساز آلبوم شب، سكوت، كوير كه موسيقي منطقه خراسان را به جامعه موسيقي شناسانده، عصر روز 25 ديماه براي ديدن اجراهاي اساتيد ونوازندگان موسيقي نواحي به كرمان آمد.
ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران با معرفي برگزيدگان بخش مسابقه و قدرداني از 36 استاد موسيقي نواحي با اهداي تنديس و نيز براي تداوم نسل‌ها در اين موسيقي،اجراي كودكان ونوجوانان به كار خود پايان داد. در اين مراسم يك نوازنده خردسال موسيقي به عنوان سمبل معنوي جشنواره انتخاب شد.در مراسم اختتاميه كه با حضور محمد حسين همافر رئيس مركز موسيقي ،محمدحسين ايماني خوشخو معاون هنري وزير ارشاد وجمعي از مسئولان كرمان برگزار شد، محمدرضا درويشي بيانيه هيئت داوران را قرائت كرد.
ششمين جشنواره موسيقي نواحي ايران 27 ديماه سال جاري در كرمان به كار خود پايان داد.
 


 

عكس ها از محسن سيدي

 

 

 

 

نابغه اي كه خلاصه‌ي خود بود

 

 مهسا محمدي

نگاهي كوتاه به زندگي و آثار موتزارت

موتسارت استعداد ذاتي خود را در كودكي بروز داد.وقتي كه 5 ساله بود آهنگ مي‌ساخت وزماني كه تنها 6 سالش بود به عنوان تك‌نواز دوم با واريا نزد امپراتور اطريش مي‌نواخت.

لئوپولد فكر كرد كه مناسب است استعداد خداداد فرزندش را به نمايش بگذارد پس در اواسط 1763 خانواده‌اش را در يك سفر به لندن و پاريس برد و در جاهاي متعددي برنامه اجرا كرد.موتسارت شنوندگانش را با مهارتهاي نوازندگي خود شگفت‌‌زده مي‌كرد.او براي خانواده‌ي سلطنتي انگليس و فرانسه نوازندگي كرد-اولين سمفوني‌ها و قطعاتش را هم در آنجا نوشت-    خانواده‌اش  كمي بعد از 1766 به خانه برگشتند،يعني 6ماه قبل از آنكه دوباره به وين بروند-آنها اميدوار بودند موتسارت اپرايي را كه نوشته در آنجا اجرا كند اما بدليل بعضي  دسيسه‌ها اين امر صورت نگرفت.

او و خانواده‌اش سال 1769 را در سالزبورگ گذراندند.در73-1770سه بار به ايتاليا سفر كردند كه در آن هنگام موتسارت 2 اپرا و يك سونات براي اجرا در ميلان نوشت.ضمناً در اين هنگام او با سبك ايتاليائي موسيقي آشنا شد، در تابستان 1773 دفعات بيشتري به وين رفت و بيشتر براي آنكه شايد منصبي به دست آورد.در آنجا موتسارت يك رشته كوآرتت و در بازگشت يك هم تعدادي سمفوني نوشت.اين سمفوني‌ها شامل2تا از اولين سمفوني‌هايش شماره25درG مينور و29درA قسمتي از ابتداي اپرايش بنام La Finta giardiniera بود كه در اوايل 1775 نوشت.در دوره سالهاي 1777 تا 1774 در سالزبورگ زندگي كرد، در جايي كه به عنوان رهبر اركستر در گروه پرنس آرك بي‌شاپ Archbishop مشغول به كار بود.در اين سالها كارهايش شامل: مس‌ها، سنفوني‌ها، تمامي كنسرت‌هاي ويولون‌وي، 6 سونات در پيانو، تعداد زيادي سرناد و اولين كنسرت بزرگ پيانوي خود را به نام 271K در 1777.

 موتسارت ديد فرصت‌هاي فرزندش به عنوان آهنگسازي با استعداد بسيار زياد دارد در سالزبورگ از بين مي‌رود.نتيجه گرفت كه براي وولفگانگ در جاي ديگري شغلي بيابد، او با مادرش به مونيخ و مانهايم رفت اما هيچ شغلي بدست نياورد.(گفته مي‌شود بيشتر از 6 ماه در مانهايم ماند و آهنگ‌هايي براي فلوت و پيانو نوشت و ضمناً در همين موقع عاشق آلوئيزا وبر شد)

پدرش او را به پاريس فرستاد، در آنجا مقداري موفقيت  بدست آورد، خصوصاً با سمفوني پاريس شماره 31 كه مخصوصاً براي ذائقه محلي آنجا ساخته شده بود، اما آينده كار در پاريس مناسب نبود و لئوپولد به او گفت كه بازگردد چرا كه در شهر خودش شغل بهتري  برايش پيدا كرده بود-او با تأخير و به تنهايي به خانه بازگشت مادرش در پاريس مرده بود-.

سالهاي 80-1779 در سالزبورگ سپري شد در كليساي جامع شهر در گروه موسيقي مي‌نواخت و آهنگهاي مهمي مي‌ساخت، سنفوني‌ها، كنسرتها، سرنادها، موسيقي‌هاي دراماتيك.اما اپرا همچنان در مركز آمالش باقي ماند و فرصتي پيش آمد تا براي شهر مونيخ اپرايي بسازد.او به مونيخ رفت تا در اواخر 1780 اپرا را بنويسد.در اين زمان مكاتباتش با لئوپولد حاوي اطلاعات بسيار گرانبهايي از رويكرد او به درام موسيقيايي است.كارش به نام(Idomeneoك موفقيت بود.در آن موتسارت به شكل‌هاي خارق‌العاده‌اي احساسات قهرمانانه، با يك غناي بسيار هنري را شرح مي‌دهد.

پس از آن موتسارت از مونيخ به وين دعوت شد، جائي كه گروه  سالزبورگ در خدمت امپراتور  جديدي بود


او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي
 آموزشهاي ماسون
ها هيچ‌گونه اثري بر
 تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين
سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند

موفقيت‌هاي وي سبب شد كه او خود را در انبوهي از نوكران و آشپزان ببيند.زمانيكه كارفرمايش پرنس اجازه ساختن آهنگ درباره‌ي موضوعاتي كه مورد علاقه‌اش بود را به وي نداد رنجش او از پرنس آغاز شد تا جائيكه از كارش اخراج گرديد.موتسارت درخواست شغلي در گروه امپريال وين كرد ولي بيشتر دلش مي‌خواست كارهاي آزادانه‌تري انجام دهد.

در سالهاي بعد زندگيش را به وسيله تدريس موسيقي، چاپ آثارش يا نواختن براي عموم و يا در خانه‌هاي مشتري‌هاي دائمي خود اداره مي‌كرد.

در سال 1787 شغل كوچكي به عنوان رهبر گروه موسيقي بدست آورد كه از آن حقوق كافي عايدش مي‌شود ولي از نوشتن آهنگ‌هاي رقص براي گروههاي باله چيزي بدستش نمي‌آمد.براساس عرف موزيسين‌هاي دوره خودش، درآمد خوبي داشت، از كالسكه‌ي شخصي استفاده مي‌كرد و نوكر خصوصي داشت، بدليل ولخرجي‌هاي زياد وي از نظر مالي به مشكلات متعددي دچار شد.

در سال 1782 با كنستانس وبر خواهر كوچكتر آلوئيزا ازدواج كرد.

در اولين سالهاي زندگي خود در وين موتسارت به وسيله‌ي نوشتن سوناتهايي براي پيانو و تعدادي سونات براي ويلون و نواختن پيانو براي خود اعتباري كسب كرد.

در سال 1782 اپرايي بنام Die EntFuhvung aus dem Sevial  اجرا كرد.يك آواز آلماني كه به علت طولاني بودن موسيقي آن ،از حد معمول خارج شده بود امپراطور هانس ژوزف دوم مشهورترين تماشاگرش بود كه گفت موتسارت عزيزم نتهاي زيادي داشت». كار موفقيت‌آميز بود ولي به ازاي آن چيزي به وي پرداخت نشد.در اين سالها او 6 رشته كوآرتت نوشت كه او را استاد اين فن كرد.هايدن مي‌گويد آنها برجسته هستند نه فقط بدليل تنوع بيان آنها بلكه بدليل پيچيدگي متن‌هايشان.

هايدن به پدر موتسارت گفت كه موتسارت بزرگترين آهنگسازي است كه من ديده يا شنيده‌ام، او با ذوق است و از آن بالاتر بزرگترين دانشمند آهنگسازي است.

در سال 1782 موتسارت كنسرت پيانوي نوشت كه در آن هم تكنواز و هم آهنگساز بود.قبل از پايان سال 1786 و از اوايل سال 1784 در نهايت پركاري بود و حدود 15 آهنگ ديگر نوشت.آن آهنگ‌ها از بزرگترين ساخته‌هاي وي در سبك استادانه‌اش براي تركيب پيانو و اركستر بود.اين آهنگ‌ها معجوني بود از درخشندگي آهنگسازي و رشد سنفونيك.

از سال 1789 اولين اپراي كمدي خود از سه‌گانه‌ي اپراهاي كمدي خود را به نام Lenozze di Figavo در اين اپرا و در Don Giovanni (ارائه شده در 1787 در پراگ)موتسارت تعاملي از مسائل اجتماعي و هويت جنسي را در قالب شخصيتهاي انساني خلق كرد كه مجدداً در ساير كمدي‌هاي هنري سكسي خود به نام Cosi Fan Tutte بكار برده است.او باقيمانده‌ي عمرش را در وين گذراند.موتسارت مسافرت‌هاي زيادي در اين مدت انجام داده بود، سالزبورگ 1783 براي ملاقات همسر و خانواده‌اش، 3 بار به پراگ برا ي كنسرت‌هاي اپرا، به برلين سال 1789 جائي كه اميدوار بود منصبي بدست آورد، به فرانكفورت 1790 براي نوازندگي در جشن تاجگذاري.

آخرين سفر او به پراگ براي مقدمه‌ي La Clemenza ditito در سال 1791 بود.اين يك اپراي سنگين سنتي براي جشن تاجگذاري بود ولي موتسارت در آن از لطافت و شوخ‌طبعي خاصي از شخصيت‌هاي اجتماعي اپرا  استفاده كرده است.

كارهاي سازي او در اين سالها شامل سوناتهاي پيانو، سه رشته كوآرتت كه براي پادشاه پروس نوشته است، تعدادي كوئينتت كه شامل يكي از عميق‌ترين آثار او است.(K-516 در G مينور) و يكي از اشرافي‌ترين قطعاتش K-515 درC و آخرين سنفوني چهارگانه‌اش بنام(D38)كه در سال 1786 در پراگ نوشته شد.ساير آثار وي در سال 1788 عبارتند از: قطعه‌ي شماره‌ي 39 در E-Flate، اثر تراژيك او بنام شماره‌ي 40 درG مينور، و بزرگترين قطعه‌اش براي لژ ماسونيك‌ها(او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي آموزشهاي ماسونها هيچ‌گونه اثري بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند)

موتسارت بعلت يك بيماري همراه با تب، مرد و اين بيماري مسلماً مصموميت نبوده است.

موتسارت ركوئيم خود را كه عظيم‌ترين كار وي در موسيقي كليسائي است را به دليل بيماريش نيمه‌تمام رها كرد.ركوئيم درC مينور مس سال 1783

موتسارت در حومه‌ي شهر وين با حداقل تشريفات و در يك گور گمنام بخاك سپرده شد.

 

 

*****************************************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:0  توسط موسیقار  | 

 

 


 

بيتل‌ها

 

 لعيا ملك پور

 

بررسی گروه بيتل‌ها

جان وينستون لنون " John Winston Lennon"  اکتبر  1940 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد پدرش "fred" بازرگان دريايي بود. وي وقتي 5 ساله بود پدرش تركش كرد اما وقتي با مادرش جوليو Julio به شهر بلك پول "black pool" نقل مكان كردند پدرش بازگشت و جان مجبور بود بين زندگي با مادر يا پدرش يكي را انتخاب كند او ناچار پدر را انتخاب كرد اما مدتي نگذشت كه پدر به دريا بازگشت، مادرش جوليونيز در يك صانحه دلخراش رانندگي جان خود را از دست داد و به اين ترتيب ميمي "mimi" خاله جان سرپرستي او را برعهده گرفت او زني مودب و تحصيل كرده بود آنها اكثراوقاتشان را با موسيقي سپري مي كردند جان نواختن تار و گيتار را از خاله اش آموخت پس از بازگشت دوباره پدر، جان ديگر او را نپذيرفت.
سال 1957 جان لنون كه رهبري گروه موسيقي به نام "quorry men" را برعهده داشت در مراسم جشن كليساي ووتن wooten با مك كارتني آشنا شد و از او خواست تا به اتفاق هم گروه تازه‌اي تشكيل دهند مك كارتني پذيرفت و به اين ترتيب گروه بيتل‌ها شكل گرفت سال 1962 لنون با يكي از همكلاسي‌هاي دانشكده‌اش به نام "Cynthia powell" ازدواج كرد اين ازدواج چندان طولي نكشيد چرا كه بعدها جان با يوكو اونو "yoko ono" يكي از كارمندان گالري 'indica" در ژاپن آشنا شد وي علي‌رغم داشتن يك پسر از همسر قبلي‌اش او را ترك كرد و با يوكو ازدواج كرد سرپرستي پسر لنون را مادرش برعهده گرفت. پس از جدايي از گروه بيتل‌ها جان شروع به نوشتن ترانه كرد و كارش را به صورت انفرادي ادامه داد ترانه هاي او با استقبال خوبي مواجه شد وي به اتفاق ستارگان موسيقي دنيا از جمله التون جان در كنسرت هاي مختلف شركت مي‌كرد اما با تولد پسرش در چهلمين سال تولد خودش، موسيقي را كنار گذاشت و مرد خانواده شد.
سال 1980 پس از انتشار موفقيت آميز آلبوم شير و عسل "milk and honny" كه با همكاري همسرش يوكو آن را به پايان رسانده بود قصد داشت تا يك تور دور دنيا برگزار كند اما اين طرح هرگز اجرا نشد چرا كه 8 دسامبر همان سال شبي كه از يك جلسه گفتگو به خانه بازمي‌گشت مارك ديويد "mark david chapman" يكي از طرفدارانش كه روز قبل از حادثه از او امضاي يادگاري گرفته‌بود با شليك گلوله‌اي به زندگي اش خاتمه داد جان را بلافاصله پس از حادثه به بيمارستان رساندند اما شدت خونريزي به حدي بود كه جان دوام آن را نياورد.
خبر مرگ او به سرعت در سراسر جهان پيچيد و قلب تمام طرفدارانش را به درد آورد يوكو همسرش از مردم خواست تا به احترام او 10 دقيقه سكوت كنند. آن روز هزاران نفر درسنترال پارك داكوتا گردهم آمدند تا ياد او را گرامي نگه دارند.
 

جورج هريسون" George Harrison " فوريه 1943 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد پدرش "Harold" راننده اتوبوس و مادرش لوئيس "louise" خانه دار بود. وي پس از گذراندن مدرسه ابتدايي در "doredale" وارد مقطع دبيرستان شد او دانش‌آموزي سربه زير و موفقي بود تا اين‌كه وارد فرهنگستان ليورپول(از بهترين دبيرستان‌هاي پسرانه شهر) شد پس از ورود به دوره ديپلم، علاقه خود را به تحصيل از دست داد و امتحان‌ها را يكي پس از ديگري خراب كرد او كاملا ياغي و سركش شده بود نوع لباس و آرايش موهايش با جوانان هم سن و سالش متفاوت بود او علي‌رغم سختگيرهاي انظباطي دبيرستان موهاي خود را بلند مي‌‌كرد و لباس‌هاي چرمي مي پوشيد.
جرج هريسون هم دبيرستاني پاول مك كارتني بود و همين آشنايي باعث ورودش به گروه بيتل‌ها شد. سال 1970 پس از انحلال گروه بيتل‌ها جرج به صورت انفرادي شروع به كار كرد و بسياري از موسيقيدان‌هاي مشهور از جمله اريك كلاپتون به اجراي برنامه پرداخت وي همچنين در اين زمان درگير پرونده سرقت هنري ترانه "my sweet lord" بود كه سرانجام در سال 1976 با محكوميت او به پايان رسيد.
سال 1971 در يك كنسرت خيريه در بنگلادش شركت كرد و پس از اجراي ناموفقي كه در تور آمريكا داشت تا سال 1991 از موسيقي فاصله گرفت. در همين ايام او با پتي "patti" ازدواج كرد اما خيلي زود از هم جدا شدند بعدها پتي با اريك كلاپتون ازدواج كرد علي‌رغم همه اين‌ها جورج هريسون و اريك كلاپتون همچنان دوستان خوبي بودند.
جرج اين‌بار با "Olivia avias" منشي شركت "Dork horse" آشنا شد و با او ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج پسري به نام "dhani" بود سال 1980 جرج كتاب خاطراتش را به نام "من مال خودم هستم I am mine " منتشر كرد سپس به جمع آوري ترانه‌هاي بيتل‌ها مشغول شد و توانست گلچيني از بهترين‌هاي اين گروه را منتشر كند.
وي همان زماني كه با بيماري سرطان درگير بود پزشكان از وجود يك تومور مغزي خبر دادند جورج پس از سپري كردن مدت‌هاي طولاني در درمانگاه‌هاي سوئيس و آمريكا سرانجام در 29 نوامبر 2001 در بيمارستاني در آمريكا درگذشت.
 

پال مك كارتيني "James Paul McCartney" ژوئن 1942 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد مادرش يك قابله و پدرش يكي از اعضاي گروه جاز بود پدرش به پيانو نيز وارد بود اما هرگز آن را به پال ياد نداد چرا كه معتقد بود هر چيزي را از راه آكادميك و اصولي بايد ياد گرفت پال با نواختن ترومپت كار خود را شروع كرد ولي چپ دست بودنش كار را براي او دشوار مي كرد اما به‌هرحال او توانست گيتار را به خوبي ياد بگيرد يك روز دوستش ايوان او را به مراسم جشني برد كه در آن گروه "quarry men" برنامه داشتند پال آنجا با جان لنون آشنا شد جان گيتارنوازي او را ديد و به شدت شيفته آن شد جان از او خواست تا به گروه جديدالتاسيس آن‌ها بپيوندند.
پس از مدتي كه بيتل‌ها در همه جاي جهان شناخته شدندسال 1967 پال با ليندا ايستمن "Linda Eastman" آشنا شد و دو سال بعد يعني درست زماني كه بيتل‌ها از هم جدا شدند با او ازدواج كرد پس از انحلال بيتل‌ها، پال به اجراي تك‌نفره روي آورد و آلبوم "mccartner" را روانه بازار كرد وي همين سالها گروهي به نام wings را ترتيب داد كه موفقيت‌هاي بسياري با آنها به دست آورد اين گروه با انتشار آلبوم "روي خط فرار "Band on the run توانست دو جايزه گرامي را بدست آورد. پال سال 1997 در قصر باكينگهام انگليس لقب سر از ملكه انلگستان دريافت كرد. 17 آوريل 1998 پال همسرش را كه دچار بيماري سرطان بود از دست داد با اين حال او هم‌چنان به ترانه سرايي مشغول است
 

  

رينگو استار Ringo Starr  جولاي 1940 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد . او تنها فرزند ريچار استاركي و الويس گلاو Elsie Gleave بود . رينگو پنج ساله بود كه پدر آن‌ها را ترك كرد و سرپرستي اش را مادرش به عهده گرفت. رينگو در 5 سالگي وارد مدرسه شد اما اين سن براي او كم بود و مشكلات خاص خود را داشت تا اينكه در 6 سالگي بر اثر عفونت آپانديس دچار بيماري شد و پس از بستري شدن در بيمارستان به مدت 10 هفته به كما رفت درست زماني كه مادرش كاملا نااميد شده بود پزشكان خبر خوبي به او دادند رينگو پس از 6 ماه به هوش آمد آن‌ها براي اطمينان از سلامتي او 6 ماه ديگر نيز او را در بيمارستان نگه داشتند رينگو از درس و مدرسه عقب افتاد اما Marie Maguire بچه همسايه شان به كمك او آمد و به عنوان معلم خانگي با او كار كرد.
سال 1953 مادرش الويس با هري گلاوز Harry Graves ازدواج كرد اين زماني بود كه رينگو دوباره به علت بيماري دوران كودكي روانه بيمارستان شد اما اين‌بار بيماري طول كشيد و رينگو دو سال در بيمارستان بستري شد سختي و مشقت دوراني كه رينگو گذرانده‌بود از وي فردي آرام، متفكر ساخت. وقتي 15 سالش بود از بيمارستان مرخص شد و سراغ مدرسه رفت اما هرگز نتوانست هيچ يك از امتحانات را به خوبي پشت سر بگذارد اين بود كه رينگو به فكر يك شغل افتاد. او ابتدا به عنوان پيك در اداره راه آهن ليورپول استخدام شد اما از معاينات پزشكي قبول نشد سپس به عنوان گارسون در يك كشتي تفريحي كه بين ولز و ليورپول حركت مي‌كرد مشغول به كار شد كه چندي نگذشت از آنجا هم اخراج شد تا اين كه در يك شركت مهندسي استخدام شد. رينگو در اين شركت با دوستانش اوقات فراغت و زمان‌هاي نهار دور هم جمع مي‌شدند و به نوازدگي مي‌پرداختند.
سال 1959 رينگو به اتفاق همكارانش گروهي به نام Rory storm تشكيل داد كه در مراسم‌هاي مختلف برنامه اجرا مي‌كردند رينگو عادات عجيب و غريبي داشت دوست داشت لباس‌هاي كابوي بپوشد و انگشتانش را هميشه پر از انگشتر كند و به همين دليل به او رينگو مي‌گفتند او همچنين آخر فاميلي خود را عوض كرد و آن را به استار تغيير داد. سال 1960 اسم گروهش را به گردباد Hurricanes عوض كرد و راهي هامبورگ آلمان شد جايي كه با گروه بيتل‌ها آشنا شد.
سال 1962 پال مك كارتني از او خواست تا به گروه بيتل‌ها بپيوندد رينگو به سرعت ازاين فرصت استفاده كرد. 5 سال بعد رينگو با زني به نام مارين كوكس Maureen cox ازدواج كرد حاصل اين ازدواج سه فرزند بود. بعدها مارين در اثر عوارض ناشي از پيوند استخوان درگذشت.
زماني كه بيتل‌ها از هم جدا شدند رينگو دو آلبوم تك نفره روانه بازار كرد رينگو در اين مدت علاوه بر تهيه آلبوم كم كم در كار فيلم و تلوزيون هم وارد شد. نسل جديد امروزي شخصيت او را در بسياري از فيلم‌ها و سريال‌ها به ياد دارند از جمله سريال محبوب "آليس در سرزمين عجايب". وي همچنين در تهيه دو آلبوم اخير جورج هريسون و پال مك كارتني با آن‌ها همكاري داشت.
سال 1995 رينگو نام گروهش را به Ringo Starr تغيير داد و با اعضاي گروهش كنسرت‌هاي بزرگي در اكثر نقاط دنيا برگزار كرد ششمين تور رينگو در آمريكا برگزار شد اما اين تور ناتمام رها شد چرا كه رينگو نامه‌اي از "لي" دختر 24 ساله اش دريافت كرد كه از بيمارستاني در لندن فرستاده شده‌بود. ولي بعدا تحت عمل جراحي تومور مغزي قرار گرفت رينگو در تمام اين مدت از دنياي موسيقي فاصله گرفت.
او حالا در 65 سالگي با همسرش باربارا در خانه‌اي زيبايش در مونت كارولو زندگي مي‌كند و براي گروهش برنامه ريزي مي‌كند طرفداران بيتل‌ها هنوز به دنبال شنيدن آهنگ‌هاي اين گروه از زبان گروه رينگو هستند.
 

 

گروه بيتل ها
6 جولاي 1957 جان لنون كه رهبري يك گروه موسيقي به نام "مردان كواري Quarry men" را بر عهده داشت با پال مك كارتني آشنا شد مك كارتني در آن زمان در كليساي شهر مشغول نوازدگي بود جان به شدت تحت تأثير تواناييهاي پل در نواختن گيتار قرار گرفت و از او خواست تا به گروه آنها ملحق شود پل دعوت او را پذيرفت و چندي بعد از جان خواست تا از يكي از دوستان دوران دبيرستانش را نيز دعوت كند تا به گروه آن‌ها بپيوندد اما جان نپذيرفت چرا كه معتقد بود كه سن او خيلي كم است اما بعدها از تصميم خود پشيمان شد و درست 19 روز مانده به پانزدهمين سال تولد جرج هريسون از او خواست تا به گروه آن‌ها ملحق شود و به اين ترتيب پس از اجراي ترانه "Raunchy" هريسون عضو تازه وارد اين گروه شد.
نام‌هاي مختلفي براي گروه تازه تشكيل شده پيشنهاد شد از جمله "Johnny & moondogs" ، "Silver beetles" ، "the beatals" و سرانجام "The Beatles" از بين همه آن‌ها انتخاب شد. جان لنون از يكي از دوستان نزديك خود به نام استوارت استسليفي "Stuart Sutcliffe" (متولد 23 جولاي 1940 در ادينبورگ اسكاتلند، مرگ 10 آوريل 1962 در هامبورگ آلمان) براي نوازندگي گيتار و پيت بست "Pete Best" (متولد 1941 در ليورپول انگلستان) براي طبل زني دعوت كرد.
سال 1960 پسران جوان در اولين تجربه خود و با روياي پول و شهرت وارد شهر هامبورگ آلمان شدند اما با وضعيت بدي مواجه شدند . آن‌ها مجبور شدند در يك كلوب قديمي و درب و داغان برنامه اجرا كنند و شب‌ها نيز روي سن سينما بخوابند اولين تجربه حضور آن‌ها بسيار سخت تمام شد چرا كه آن‌ها به خاطر سن كم جرج هريسون از آلمان ديپورت شدند.
اواخر سال 1961 برايان استاين "Brian Epstein" يكي از تهيه كنندگان انگليسي كه در كار ضبط و انتشار آثار موسيقي بود ترانه‌اي از بيتل‌ها را شنيد و به كار آن‌ها علاقمند شد وي شروع به ضبط و تكثير آثار آنها پرداخت. وي پس از مدتي تصميم گرفت كه به ديدن بيتل‌ها برود وقتي به كلوب آن‌ها رسيد از آنچه مي‌ديد شگفت زده شد او با مردان جواني روبرو شد كه دريك محل قديمي مشغول كار بودند آن روزها ليوپورل پر از اين جوانان بود اما چيزي كه بيتل‌ها را از آن‌ها مجزا مي‌كرد چهره‌هاي متفاوت با آرايش خاص موهايشان و معصوميتي بود كه در چهره هايشان موج مي‌زد. برايان يك سوئيت براي آن‌ها گرفت و رسما مدير توليد آن‌ها شد. اندك زماني از سروسامان گرفتن گروه نگذشته بود كه با خبر بدي روبرو شدند 10 آوريل 1962 استوارت استلفي گيتاريست گروه بر اثر سكته مغزي در هامبورگ درگذشت بعد از اين خبر گروه بلافاصله به آلمان پرواز كردند و هفت هفته در بهترين كلوب‌هاي آلمان به اجراي برنامه پرداختند.
پس از چندين تلاش ناموفق براي پيدا كردن تهيه كننده اي براي ضبط برنامه هايشان بالاخره، جورج مارتين حمايت مالي آنها را پذيرفت در همين زمان پتي بست طبل زن گروه نيز از آن‌ها جدا شد بيتل‌ها، رينگو استار"Ringo Starr" را براي جايگزيني او پيشنهاد دادند اما جورج مارتين نپذيرفت و بجاي او از اندي وايت "Andy White" خواست تا به آن‌ها ملحق شود حضور اندي در گروه مدت زمان كمي طول كشيد چرا كه در هر اجرا گروه بر حضور رينگو اصرار مي‌ورزيدند تا اين‌كه جورج مارتين مجبور به پذيرش نظر جمع شد.
5 اكتبر 1962 اولين ترانه بيتل‌ها به نام "love me do" منتشر شد اين ترانه سرآغاز موفقيت گروه بود يكسال بعد آن‌ها به تلوزيون انگلستان دعوت شدند تا به اجراي ترانه "please please me" بپردازند اين ترانه با ريتم و هارموني منسجمي كه داشت خيلي زود به رده اول چارت انگليس وارد شد اين برنامه بيش از 6 ميليون بيننده به همراه داشت و به اين ترتيب سكوي پرتابي شد براي رسيدن پسران جوان به ثروت و محبوبيت. آن‌ها خيلي زود وارد بازار تجارت شدند. ترانه هاي بعدي آن‌ها با نام هاي "with from me to you" ، "yeah yeah yeah she loves you" روانه بازار شدند و ترانه "yeah …" توانست به صدر جدول پرفروشترين انگلستان برسد
ترانه "I want to hold your hand" بيش از يك ميليون كپي در بريتانيا فروخت و جايگاه خوبي در جدول فروش به دست آورد. اين ترانه در نوامبر 1963 وارد جدول پرفروشترين‌هاي آمريكا شد.
سال 1964 سال مهمي براي بيتل‌ها به شمار مي‌رود چرا كه آن‌ها موفق شدند تا يكي از بزرگ‌ترين بازارهاي موسيقي دنيا را به‌‌دست بگيرند. آن سال ملت آمريكا در سوگ رئيس جمهور جان اف كندي سوگوار بودند، الويس پريسلي محبوب و ياغي، به ارتش پيوسته بود، جري لوييس و جك باري درگير رسوايي حرفه‌اي شده‌بودند و Buddy Holly، Bopper و Ritchie Valens در يك سانحه هوايي كشته شده‌بودند در چنين وضعيتي رسانه‌هاي آمريكايي تمام توجهشان را روي بيتل‌ها معطوف كردند در 9 فوريه همان سال بيتل‌ها در يك برنامه تلوزيوني به نام "ed sullivon show" حضور پيدا كردند اين برنامه يكي از پربيننده‌ترين برنامه‌هاي تلوزيوني آمريكا شد به طوري كه حتي گفته مي شد در زمان پخش اين برنامه وقوع هيچ جنايتي در آمريكا ثبت نشده بود. پس از آن بيتل‌ها به محبوبيتي فروان در بين جوانان و نوجوانان دست يافتند نوجوانان در آمريكا موهاي خود را به تقليد از آن‌ها بلند مي كردند، تي شرت‌ها، عروسك‌ها، آدامس‌ها و هر چيز ديگري كه نشاني از بيتل‌ها روي آن بود با استقبال گسترده مواجه مي شد روزنامه‌ها و مجله‌ها مملو از عكس‌هاي آن‌ها بود و اين شروع طوفاني بود كه بيتل‌ها در آمريكا به راه انداختند. آن‌ها به اتفاق باب ديلون روح تازه اي در موسيقي راك اند رول دميدند. و تأثير بسزايي در گسترش اين موسيقي در همه جاي جهان گذاشتند.
پس از اجراي موفقيت آميز در برنامه "ed sullivon show" گروه به انگلستان برگشت و با استقبال گسترده مردم و رسانه‌هاي اين كشور روبرو شد مدتي بعد آن‌ها براي دو فيلم "A Hard day's night" و "help" ترانه ساختند .
يك سال بعد بيتل‌ها عازم آمريكا شدند تا در استاديوم "Shea" نيويورك به اجراي برنامه بپردازند بيش از 55000 نفر گردهم آمدند كه تا آن تاريخ بيشترين حضور براي يك كنسرت بود تور بعدي توكيو ژاپن بود جايي كه بيتل‌ها به خاطر ازدحام گسترده مردم مجبور شدند تمام وقت در هتل بمانند و تا زمان شروع برنامه اجازه خروج از هتل را نداشتند در كنسرت بعدي كه در فيليپين برگزار شد بيتل‌ها خيلي مودبانه دعوت شام مادام ماركوس پادشاه فليپين را به كاخ سلطنتي رد كردند و اين كار باعث خشم مردم شد بيتل‌ها بسرعت آنجا را ترك كردند.
سال 1966جان لنون در گفتگويي اظهار كرد كه بيتل‌ها محبوبتر از"عيسي مسيح" است اين جمله باعث خشم مردم و رسانه ها شد هر چند كه جان لنون چندين بار مجبور به عذرخواهي شد اما نتوانست از تير خشم مردم جان بدر ببرد 19 آگوست 1966 وقتي گروه در آمريكا به سر مي‌برد نامه تهديد آميزي كه حاوي يك گلوله بود دريافت كردند اين نامه باعث وحشت آن‌ها شد روزبعد در كنسرت سين سيناتي گروهي به صحنه حمله كردند و تمام دكور و وسايل آن‌ها را شكستند چند روز بعد از آن نيزدر استاديوم لوس آنجلس مهاجمان به طرفداران گروه حمله كردند و با دخالت پليس درگيري به خشونت كشيده شد. آن روزها پاول مك كارتني به شدت تحت فشارهاي روحي بود.
با همه اين شرايط، مي توان گفت كه بيتل‌ها پديده هاي موسيقي دهه 60 بودند آن‌ها با بيش از 13 آلبوم از محبوبيت مردمي در همه جاي دنيا برخوردار بودند اما اعضاي گروه رفته رفته از موسيقي دور شدند و وارد مسايل حاشيه اي شدند پس از اجراي آخرين كنسرت در پارك "cardlestick" شهر سان فرانسيسكو، سال 1967 برايان بر اثر مصرف بيش از حد مواد مخدر جان سپرد، پس از آن اختلاف جان لنون و پال مك كواي بر سر رهبري گروه بالا گرفت، رينگو طبل زن گروه نيز براي مدتي از آنهاجدا شد اما براي تهيه آلبوم سفيد"withe album" برگشت.
9 ژانويه 1969بيتل‌ها يك‌بار ديگر دورهم جمع شدند تا آخرين آلبوم‌شان به نام "Abbey Road" منتشر كنند اين آلبوم فروش خوبي بدست آورد و پاول به خوبي توانست از عهده رهبري گروه برآيد ترانه "let it be" سرانجام در 8 مي 1970 منتشر شد و يك ماه بعد از آن پاول در يك آگهي عمومي گفت كه مي‌خواهد از گروه بيتل‌ها جدا شود و به اين ترتيب يكي از محبوب‌ترين گروه‌هاي راك اند رول پس از يك دهه پر فراز و نشيب به كار خود پايان داد.
 

آلبومها:

1- Please please me                       1963
2- With the beatles                         1963
3- A hard day’s Night                      1964
4- Beatles for sal                            1964
5- Help!                                         1965
6- Rubber Soul                               1965
7- Revolver                                    1966
8- Sgt. Pepper’s lonely                    1967
9- Magical mystery tour                  1967
10- The beatles (the white Album)   1968
11- Yellow submarine                     1969
12- Abbey road                              1969
13- Let it be                                   1970
14-The beatles (1962-1966)            1973
15-The beatles (1967-1970)            1973
16-The Beatles 1                            2000
17-Let it be                                    2003
 

 

منابع:

http://www.bahcecikdevekusu.com/beatles/ringo.htm

http://www.bahcecikdevekusu.com/beatles/george.htm

http://www.coolmanmusic.com/beatles.html

http://www.iqm.ro/beatles/plink.html

http://web2.airmail.net/gshultz/biomenu.html

http://www.mplcommunications.com/mccartney/paul_biography.htm

http://www.amorosity.com/Beatles/

 

 

 

 

 

پيشکسوتان آواز در جهان عرب

 

گردآوري و ترجمه: يوسف عليخاني

 


یوسف علیخانیپربيراه نگفته اند که زبان عربي، زبان آواز است و قافيه و شعر. اين زبان از زمان هاي بسيار کهن، همراه شاعران و مردم بوده است و چنان‌چه از اشعار باقي‌مانده از دوران جاهلي برمي آيد آواز نيز با اين شعرها همراه بوده است و اگرچه معلقات سبع ( يا به گفته برخي ديگر معلقات عشر ) شعرهاي جاهلي آويخته شده بر خانه خدا، رجزخواني قبايل مختلف در برابر يکديگر بوده است اما اگر اين اشعار را هم در نظر نگيريم که دليل باقي ماندنشان را آويزان بودن در کعبه مي دانند، شعر و در کل زبان عربي سينه به سينه به نسل هاي بعد منتقل شده است و يکي از راه هاي اين انتقال توسط آوازخواناني خوش صدا بوده است که مجالس مختلف را گرم مي کرده اند.
اعراب در دوران پس از اسلام، اموي، عباسي، انحطاط و معاصر، شاعران بيشماري به تاريخ ادبيات جهان تحويل داده اند و در کنار اين ها نيز بسيار آوازخواناني بوده اند که نامي از آنها باقي نمانده و همچنان گمنام هستند.
اما در دوران معاصر و با روي کار آمدن تکنولوژي و امکان ضبط و ثبت صداي خوانندگان، اين گروه، ديگر گمنام نماندند و پا از شهرها و کشورهاي خود فراتر گذاشتند. در مراحل اوليه، صفحه و بعد فيلم هاي موزيکال و بعد نوار کاست و تلويزيون ها و امروزه ماهواره ها و اينترنت و سي دي ها باعث شده اند صداي بهشتي اين خوش صدايان جهان علي رغم مرگ جسمي شان، همچنان زنده بماند.
خوانندگان معاصر عرب، چون خوانندگان ايراني و اروپايي و امريکايي، بسياري عالمگير شده اند ، اگر نگاه کنيم کمتر کسي است از ما که نامي از " ام کلثوم" ، " عبدالحليم حافظ " و " فيروز " خوانندگان معروف عرب نشنيده باشد. اگر هم صدايشان را نشنيده باشيم نامشان را در خاطر داريم.
نوشته حاضر تلاشي است براي معرفي تني چند از معروف ترين خوانندگان عرب و پيشکسوتان اين عرصه در جهان عرب.


محمد عبدالوهاب
اين موسيقيدان فقيد عرب، پدر سينماي موزيکال در مصر است که به عنوان تهيه کننده، موسيقيدان و ستاره آواز درمحمد عبدالوهاب 7 فيلم ايفاي نقش کرد.
محمد عبدالوهاب در سال 1901 در شهرک باب الشعريه قاهره در کنار مسجد الشعراني ديده به جهان گشود. در هفت سالگي حافظ کل قرآن کريم شد و از آغاز قران را با ترتيل خوش براي مردم مي خواند. مشوق اصلي عبدالوهاب، برادرش شيخ حسن بود که تاثير شگرفي بر محمد گذاشت. دوران اول زندگي اين موسيقيدان بزرگ پر از درگيري ميان کساني بود که در خصوص آواز مشکل داشتند و آن را مطرب بازي مي دانستند. در ميان خانواده، همگي اصرار داشتند که وي وارد دانشگاه الازهر بشود ولي عبدالوهاب ، سرکشي مي کرد و مايل بود موسيقي را ادامه دهد. در اين زمان در کوچه و بازار براي بچه ها آواز مي خواند تا اينکه محمد يوسف، يکي از اعضاء گروهي دوره گرد صداي او را شنيد و در عجب افتاد. محمد يوسف به عبدالوهاب پيشنهاد داد تا در سيرک بخواند و محمد نيز فورا قبول کرد. پس از مدتي شيخ سلامه حجازي با صداي عبدالوهاب آشنا شد و از او خواست تا در تئاتر بخواند. عبدالوهاب نيز پذيرفت. اين روند ادامه داشت تا در سال 1922 به همراه يک گروه هنري به فلسطين و سوريه و لبنان سفر کرد. وقتي از اين سفر بازگشت تصميم گرفت تا وارد مرکز موسيقي عربي بشود.
در سال هاي بعد عبدالوهاب در شب آوازي که مرکز موسيقي در سن استفانوي اسکندريه برگزار کرد، شرکت کرد. اين شب آواز به عبارتي اولين شب آواز واقعي بود که پس از سال ها برگزار مي شد. پس از اين نشست يکي از دوستانش به او خبر داد که احمد شوقي بک مي خواهد او را ببيند. اين ديدار يک ديدار سرنوشت ساز در زندگي عبدالوهاب به شمار مي رود چرا که دوستي ميان وي و اميرالشعراء تا مدت ها ادامه پيدا کرد.
عبدالوهاب با نهله القدسي ازدواج کرد که حاصل آن چهار دختر و يک پسر بود.
وي بارها و بارها توسط ملک فاروق، جمال عبدالناصر تقدير شد. انور سادات به او دکتراي افتخاري داد. وي همچنين از سوي يکي از دانشگاه هاي آمريکا مفتخر به درجه دکتراي افتخاري شد.
محمد عبدالوهاب در سال 1992 در مصر درگذشت.
براي شنيدن صداي عبدالوهاب اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/wahab.htm

 

فريد الاطرش
وي در سال 1907 در کوه هاي دروز در سوريه به دنيا آمد. فريد متعلق به آل الاطرش بود که پدرش امير فهد سه بارفريد الاطرش ازدواج کرده بود. فريد از زن دوم وي پا به عرصه وجود گذاشت. مادر فريد پس از به دنيا آوردن سه فرزند ( فريد – فواد و آمال ) از شوهرش جدا شد و با فرزندانش راهي قاهره شد.
فريد دوران ابتدايي را در مدرسه فرانسوي " الفرد " قاهره شروع کرد ولي پيش از گرفتن گواهينامه ابتدايي به دليل علاقه اش به هنر از آن‌جا بيرون آمد و مادرش، وي را به مدرسه کاتوليکي روم برد تا در بخش رايگان تحصيل کند. به خاطر اينکه نگويند يکي از فرزندان آل الاطرش رايگان درس مي خواند، تحت عنوان " فريد قوسه " در اين مدرسه ثبت نام کرد. بعد از تمام کردن دوران ابتدايي، مدرسه را رها کرد و به عنوان تبليغات چي در محه هاي بلاچي مشغول به کار شد. در همين زمان در مرکز موسيقي هم درس مي خواند. بعد از مدتي به عنوان نوازنده عود به گروه " بديعه مصابني " پيوست.
فريد الاطرش نواختن عود را از دستان معجزه گر " رياض السنباطي " و آواز را به همراه خواهرش اسمهان ، از فريد الغضن، موسيقيدان معروف لبناني آموخت.
الاطرش پس از اينکه نامش به عنوان خواننده اي خوش آواز بر سر زبان ها افتاد، به همراه ساميه جمال چون زوجي هنرمند شروع به کار کردند و در 6 فيلم به شکل مشترک کار کردند. اين دو در تمام دهه پنجاه ميلادي با يکديگر فعاليت داشتند اما به دليل اينکه الاطرش معتقد بود نبايد در زندان ازدواج افتاد، هرگز با ساميه ازدواج نکرد.
در مجموع فريد الاطرش در 31 فيلم موزيکال به عنوان بازيگر و خواننده فعاليت داشت.
براي شنيدن صداي فريد الاطرش اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/farid1.htm



ليلي مراد
اسم اصلي اش ليلي ذکي مراد بود. در سال 1918 در شهرک محرم بيک شهر اسکندريه به دنيا آمد.ليلي مراد
در سال 1927 براي يک دوره آواز خواني راهي آمريکا شد که يک سال بعد بدون به دست آوردن مال و نام و شهرت به مصر بازگشت. در سال 1929 به همراه پدرش يک سفر دوره اي به تمام مناطق مصر را آغاز کرد که در اين دوران با آوازهاي مردمي بويژه ترانه هايي که کشاورزان مي خواندند آشنا شد. در سال 1930 براي اولين بار در برابر مردم در يک شب آواز، به آواز خواني پرداخت. در حالي که هنوز دوازده سال بيشتر نداشت وارد راديو مصر شد و از اين طريق توانست سه شنبه هاي هر هفته مردم را با صداي خود آشنا سازد. در سال 1935 در يکي از اولين فيلم هاي ناطق که در مصر ساخته مي شد ظاهر شد. به زودي و در سال 1938 نيز به پيشنهاد محمد عبدالوهاب و علي رغم مخالفت تهيه کننده فيلم " زنده باد عشق " در اين فيلم به عنوان هنرپيشه ظاهر شد که بازي ضعيفي از خود ارائه کرد. اما يک سال بعد توجو مزراحي کارگردان استعداد ليلي مراد را شناخت و طي سال هاي بعد 5 فيلم با او کار کرد.
ليلي مراد در فيلم هاي بسياري ظاهر شد و توانست صداي خوش خود را بدين وسيله به مردم برساند.
وي در سال 1995 ديده از جهان گشود.
براي شنيدن صداي ليلي مراد اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/lmurad.htm


اسمهان
در کوهستان دروز از خانواده آل الاطرش به دنيا آمد. مادرش او و برادرانش فواد، فريد وامل را از سوريه به بيروت و پساسمهان از آن به مصر برد. اسمهان در مصر درس خواند. خليل المنذر، دايي اش داراي صدايي خوش بود و مادرش عود مي نواخت. فريد، برادر اسمهان نيز در آن زمان عود مي نواخت و مي خواند. خانواده الاطرش در اوايل دهه سي ميلادي، تعدادي خواننده و نوازنده به جامعه هنري عرب تحويل داد. اسمهان در حالي که پانزده سال بيشتر نداشت نزد موسيقيدانان معروف آن زمان، کساني چون القصبجي و حسني، آواز را آموخت.
اسمهان يک بار در دمشق سعي کرد خودکشي کند. پس از آنکه جان سالم به در برد به قاهره بازگشت.
وي بيش از همه تحت تاثير محمد عبدالوهاب بود و پس از بازگشت به قاهره خواندن را جدي گرفت و در چند فيلم آواز خواند.
اسمهان با بهره گيري از ترفندهاي اپرا و آوازهاي اروپايي، هنرنمايي مي کرد.
اين خواننده خوش آواز به " عروس نيل " معروف بود.
براي شنيدن صداي اسمهان اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/asmhan.htm

 

 

ام کلثوم
وي دختر ابراهيم البلتاجي بود و در سال 1896 يا به قول ديگر در سال 1904 در روستاي طمباي الزهايره در استانام کلثوم الدقهليه واقع در شمال قاهره و ما بين اسکندريه به دنيا آمد. در حالي که سيزده سال بيشتر نداشت به همراه پدرش در روستاها مي گشت و تواشيح ديني و شعرهاي عارفانه مي خواند. صوت بهشتي ام کلثوم در همين ايام توسط اساتيد فن، کساني چون شيخ ابوالعلاء محمد و شيخ زکريا احمد شناسايي شد.
در سال 1923 روستا را ترک کرد و راهي قاهره شد تا با شيخ ابوالعلاء، دوست پدرش و يکي از موسيقيدانان معروف آن زمان مصر، ديدار کند. در همين ايام شروع به خواندن کرد و ترانه هاي بسياري از خود به جاي گذاشت. برخي از اين شعرها را بدون موسيقي مي خواند و به همين دليل در ميان صداي زنان، چهره اي شناخته شده گشت.
يک سال پس از رفتن به مصر با احمد رامي، شاعر آشنا شد. رامي تازه از رشته زبان فارسي در پاريس فارغ التحصيل شده بود. به رامي خبر داد که دوست دارد يکي از شعرهايش را بخواند. در همين سال با احمدصبري، هنرمند دندانپزشک نيز آشنا شد که براي حداقل 14 ترانه او، موسيقي ساخت. به زودي با محمد القصبجي نيز آشنا شد که عود نواز چيره دستي بود و اين هنر را از محمد عبدالوهاب آموخته بود. در اين زمان، ام کلثوم به همراه گروه موسيقي متشکل از عود ِ القصبجي، قانون ِ محمد العقاد و کمانچه سامي الشوا روي صحنه رفت.
دوستي ام کلثوم با القصبجي از سال 1924 تا سال 1948 و زمان وفات وي ادامه يافت. همراه ديگر وي شيخ زکريا احمد بود که تا سال ها اين دوستي ادامه پيدا کرد.
دوران خوانندگي ام کلثوم از سيزده سالگي تا هفتاد و سه سالگي وي ادامه يافت؛ شصت سال تمام. و اين در تمام جهان بي نظير است، چرا که خواننده اي را در اروپا نمي توان در آن زمان يافت که بيش از چهل سال تمام خوانده باشد.
ام کلثوم ملقب به کوکب الشرق سرانجام در سال 1975 درگذشت.
با گذشت سي سال از درگذشت کوکب الشرق، همچنان راديو مصر هر روزغروب ساعت 5 و 9 بعدازظهر به مدت دو ساعت ترانه هاي ام کلثوم را براي شنوندگان و علاقمندان وي پخش مي کند. همچنين گفتني است که ترانه هاي اين اعجوبه قرن، در صدر فروش ترانه هاي خوانندگان قرار دارد.
براي شنيدن صداي ام کلثوم اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/omkol.htm

 

 

عبدالحليم حافظ
معروف به بلبل گندمگون ، نام واقعي اش عبدالحليم علي اسماعيل شبانه است که در سال 1929 در روستايعبدالحليم حافظ الحلوات از توابع استان شرقي واقع در 85 کيلومتري شمال قاهره به دنيا آمد. مادرش در حين به دنيا آوردن وي دار فاني را وداع گفت و اندک زماني بعد از به دنيا آمدن عبدالحليم، پدرش نيز درگذشت.
در دوران تحصيل ابتدايي متوجه نعمت موسيقي شد که در او بود. در سال 1941 وارد مرکز موسيقي عربي قاهره شد. بعد از آن وارد ارکستر موسيقي راديو مصر شد. در سال 1952 نيز شهرت اين بلبل گندمگون آغاز شد و ادامه يافت تا اينکه در عيد انقلاب مصر در سال 1954 به اوج خود رسيد.
عبدالحليم حافظ در سال 1977 درگذشت.
علي رغم گذشت 27 سال از درگذشت حافظ همچنان ترانه هاي حماسي – سياسي وي بر زبان هاست، چرا که ترانه هاي او بيانگر شوق و شعف و آرزوها ي مردم بود.
محمد عبدالوهاب، موسيقيدان برجسته و بليغ حمدي، خواننده جوان آن زمان، مشوقان اصلي بلبل گندمگون بودند و وي با خواندن اشعار حماسي صلاح جاهين، احمد شفيق و عبدالرحمن الابنودي در دل مردم راه باز کرد.
حافظ 56 ترانه خواند و در 16 فيلم سينمايي بازي کرد.
براي شنيدن صداي عبدالحليم حافظ اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/halim.htm

 

 

فيروز
اسم اصلي او نهاد حداد است. در سال 1935 از وديع حداد و ليزا البستاني در خانواده اي متوسط و در کوچه البلاط،فيروز در شهرک قديمي بيروت به دنيا آمد. اغلب فقراء قبايل مختلف در اين منطقه در کنار هم در آرامش زندگي مي کردند.
نهاد که به زودي به اسم فيروز يکي از مشهورترين خواننده هاي جهان عرب و جهان شد، در دوران کودکي و زماني که همسايه ها دور هم جمع مي شدند شروع به آواز خواندن کرد. همه از صداي او در عجب افتاده بودند. خانواده نهاد قادر نبودند راديويي بخرند و صداي او سرگرمي تمامي خانواده و همسايه ها شده بود.
به زودي نهاد که از پشت پنجره خانه يکي از همسايه ها صداي راديويي را شنيده بود و مدام از خانه بيرون مي رفت و پاي آن پنجره مي نشست. در آن زمان ليلي مراد و اسمهان، دو خواننده معروف مصري بيش از همه معروف بودند. برادرش ژوزف و خواهرانش هدي و آمال رازدار او بودند و نهاد از هر وقتي استفاده مي‌کرد تا صداي راديو را از دست ندهد.
پدر نهاد از خرج اندک خانه براي فرستادن کودکانش به مدرسه استفاده مي کرد. نهاد اما علي رغم اينکه در مدرسه به دليل صداي خوشش معروف شده بود ولي از درس چيزي نمي فهميد و نزديکان نهاد ( فيروز ) مي‌گويند که او تا امروز نتوانسته جدول ضرب را ياد بگيرد. در اين زمان اما محمد فليفل، يکي از موسيقيدانان سوري و استاد مرکز موسيقي لبنان که به دنبال استعدادهاي جوان براي راديوي تازه تاسيس لبنان بود در سال 1946 در مراسم جشن مدرسه، صداي نهاد را شنيد و به طور قطع اعلام کرد که او چهره اي را شناخته است که در آينده بسيار معروف خواهد شد. خانواده نهاد اما با اين پيشنهاد که دخترشان در راديو آواز بخواند مخالفت کردند. آنها نمي توانستند قبول کنند که دخترشان براي مردم بخواند و عنوان مطرب را بگيرد. سرانجام با اصرار فليفل قرار شد که فيروز تنها ترانه هاي ملي را بخواند و در عوض خرج آموزش در مرکز موسيقي بر عهده فليفل باشد.
پس از چهار سال تحصيل در مرکز موسيقي، روز انتخاب چهره برتر رسيد. اين روز ، روز سرنوشت سازي براي نهاد بود. نهاد اول ترانه اي از اسمهان را خواند و پس از آن ترانه اي از فريد الاطرش را. چنان صداي او معجزه آسا و خارق العاده بود که داوران را بسيار تحت تاثير قرار داد.
همکاري فيروز در سال هاي بعد با برادران رحباني و ازدواج با عاصي رحباني در سال 1954 راه را براي موفقيت هاي بيشتر وي هموار ساخت.
فيروز بيش از 800 ترانه خوانده ، در بيش از 20نمايش و 3 فيلم موزيکال بازي کرده است.
وي در زمان جنگ هاي داخلي لبنان از بيروت بيرون نرفت و زير بمباران و گلوله در عروس خاورميانه ماند و خواند.
در سال 1986 عاصي الرحباني، همسر فيروز درگذشت و اگرچه اين مصيبت براي او بسيار گران آمد اما دست از خواندن برنداشت و همچنان تاکنون مي خواند و ... براي شنيدن صداي فيروز اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/fairouz.htm


 

 

خواننده هاي جوان:
امروزه خوانندگان جوان عرب با استفاده از امکانات تلويزيون هاي متعدد و ماهواره هاي عربي، چنان مانور مي دهند که اين موضوع به شکل جداگانه نياز به موشکافي وبررسي دارد. در اينجا تنها از تعدادي از آنها نام مي بريم:
ماجده الرومي
ايهاب توفيق
هاني شاکر
پاسکال مشعلاني
راغب علامه
کاظم ساهر
نوال الزغبي
ديانا حداد
ورده

براي شنيدن صداي برخي از اين خواننده ها به اين آدرس ها مراجعه کنيد:


http://www.arabicpoems.com/test/spoeters.html

http://6arab.com/new-des/ar-top.shtml

http://www.rtv.gov.sy/songs/BestSongs.asp

http://www.mazika.com/

http://flashkitkat.4t.com/arabic_songs.htm

http://ql3h.com/miozc.htm
 

برخي سايت هاي معتبر موسيقي عربي:

http://www.zeryab.com

http://www.freepgs.com/agani/3atab.htm

http://www.yabeyrouth.com/pages/index1043aaa.htm

http://www.fayrouz.org/aindex.htm

http://www.6rb.com

http://www.omkolthoum.com/

http://www.damascus-online.com/Arabic/music/music_index.htm

http://www.asmahan.com/

http://www.farid-el-atrache.com

http://www.sis.gov.eg/umm/html/tumm.htm

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/classfrm.htm

 

 

 


 

 

خواننده‌اي به دنبال حقيقت، عدالت و آزادي

 


تاليف و ترجمه: ياسمن ميرجلالي

درباره زندگي و آثار ريكي‌مارتين Ricky Martin

ريكي‌مارتين، سوپراستار بين‌المللي خستگي‌ناپذير كه صداي او در پاپ لاتين مانند بمبي منفجر شده است، با ساخت و پخش آثار بسيار در جهان و در نتيجة اجراهاي پرشور و هيجان و ملودي‌هاي موفق يكي از بزرگترين خدايان بسيار جوان موسيقي در آمريكاي لاتين در طول دهة 90 است .
زيبايي صورت و صداي دلپسند مارتين به عنوان رهبر خوانندة منودو به او كمك كرد تا ستارة موسيقي لاتين شود. او با كسب تمجيد و ستايش فراوان به خاطر هنر حركتي مكزيكي شايستة بازيگري تشخيص داده شد و با بازي در نمايش‌هاي تلويزيوني آمريكا مانند نمايش بيمارستان عمومي (General Hospital) در نقش ميگوئل‌مورز (Miguel Morez)ـ يك متصدي بار كه در تعطيلات آخر هفته آواز مي‌خواندـ برجسته شد.
ريكي‌مارتين در بيست‌وچهارم دسامبر سال 1971 در سن‌جوئن، پرتوريكو (Son Juan, Puerto Rico) متولد شد و در همان جا تحصيل كرد. در سنين كودكي در نمايش‌هاي مدرسه شركت مي‌كرد و در گروه كُر آواز مي‌خواند. زماني كه شش ساله بود شروع به اجراي نقش در آگهي‌هاي بازرگاني تلويزيون كرد و مدت كوتاهي پس از آن درس‌هاي بازيگري و آواز حرفه‌اي را فرا گرفت كه راه را براي اجرا در منودو(Menudo) هموار كرد و بعد از ياد گرفتن درسهاي ابتدايي موسيقي و تأثيرات اوليه و غيرمعمول از ديويد‌بويي(David Bowie) و چيپ تريك( (Cheap Trick باعث شد كه مادر ريكي، او و برادرانش را به كنسرت سلياكروز (Celia Cruz) ببرد واين اتفاق تأثير عميقي بر وي گذاشت. او اين حادثه را با لبخندي به ياد مي‌آورد: «يك روز مادرم از موسيقي راك خسته شد و گفت: من ديگر نمي‌توانم تحمل كنم. گوش‌هاي ما را پيچاند و ما را به كنسرت سلياكروز برد كه حقيقتاً روي من تأثير گذاشت». ريكي اكنون مي‌گويد: من به همه چيز گوش مي‌كنم من مثل يك اسفنج هستم و در اين دورة پر از خلاقيت احساس مي‌كنم كه بايد رها باشم.
در سال 1984 وقتي كه دوازده ساله بود به طور رسمي عضو منودو ـ يك گروه پاپ محلي ـ شد و براي پنج سال رهبري خوانندگي گروه را بر عهده داشت و به افراد گروه كمك كرد تا تبديل به چهره‌هاي جهاني شوند و با وجود اينكه در اين پنج سال روند فرسايشي را در ثبت آثار سفرهاي خود داشت، به يك باره در سال 1989 رشد غيرمنتظره‌‌اي در منودو كرد و در همان زمان بود كه منودو به اوج موفقيتش رسيد.
مارتين زماني كه دبيرستان را تمام كرد مسير زندگيش را برگزيد و به خانه‌اش در پرتوريكو بازگشت و به اميد دست يافتن به موفقيت‌هايي در تك‌خواني عازم نيويورك شد و چندين ماه را در آرامش سپري كرد. خودش در رابطه با اين تصميمش مي‌گويد: شركت داشتن در يك باند در آغاز كارم و ترك كردن آن پس از مدتي به اين خاطر بود كه مي‌خواستم بازبيني كوچكي بر روي كارهايم داشته باشم. مي‌خواستم كمي، مسئوليت بر عهده بگيرم. احساس خوبي است. وقتي اين احساس وارد موسيقي شود، شما هر چه را كه دوست داري و هر چه را كه از آن لذت مي‌‌بري اجراي كني و اين همان چيزي است كه حضار شنونده منتظر آن هستند، با تمام بي‌ريايي و صميمت و آزادي عمل.
مارتين بعد از يك سال بيكاري و نااميدي در نيويورك رهسپار مكزيك شد و كمي بعد از آن در قالب نقش‌هاي نمايشهاي تلويزيوني پراحساس و كم‌ارزش مكزيكي شركت كرد و در سال 1991 اولين آلبوم خود را با نام خود منتشر كرد كه در آن با روبي‌رزا (Robi Rosa) يكي از افراد گروه منودو كه در بيشتر مسير حركت و فعاليت مارتين با او همكاري داشت، كار كرد. او در اين زمان وقتش رابين نمايش و آهنگ تقسيم مي‌كرد. دو سال بعد، كارش را با جوآن كارلوس كلادرون (Juan Carlos Claderon) ادامه داد و آلبوم مي‌آماراس (Me Amaras) را در سال 1993 ساخت كه موفقيت بزرگ‌تري را براي او به همراه داشت و از او يك سوپراستار در آمريكاي لاتين ساخت. اين پيشرفت باعث شد تا ريكي‌مارتين يك بار ديگر نقل مكان كند. اين بار در سال 1994 به لس‌آنجلس رفت و به ايفاي نقش در نمايش‌هاي پر احساس جنرال هاسپيتال پيوست و تكرار نقش ميگوئل مورز چنان موفق بود كه او را به قالب نقش ديگري در برادوي (Broad Way) رساند و در آنجا نقش مارلو (Marlo) را در لس‌‌يسرابلز( (Les Miserables بازي كرد.
او جنرال هاسپيتال را ترك كرد و به ايفاي همان نقش به مدت يك سال ادامه داد و به خاطر آن جايزه گرفت كه متقارن با زمان دوبلة متن اسپانيايي فيلم انيميشني معروف هركول بود. او در سال 1995 سومين آلبوم خود را با نام ا مديو وايوير (A Medio Vivir) عرضه كرد كه گرايش به راك قويتري در آن به چشم مي‌خورد و تركيبي از سبك لاتيني به همراه رقص فلامنكو (Flamenco) ـ نوعي رقص اسپانيايي ـ و كومبيا (Cumbia) بود. انتشار اين آلبوم نقطة تحولي در آثار ضبط شدة مارتين است كه فروش آن در سراسر جهان به شش‌صد هزار در طول شش ماه رسيد و انتشار دوبارة آن در سال 1997 به موقعيت بهتري دست يافت و به محض اينكه قرارداد يك سالة او با برادوي تمام شد. مارتين شروع به كار بر روي چهارمين آلبوم اسپانيايي خود به نام‌ ولو (Vulve) كرد و در اوايل سال 1998، آن را روانة بازار كرد كه فروش باورنكردني شش ميليون كپي را در جهان تجربه كرد. اين آلبوم در فورية سال 1999 در مراسم اهداي جوايز گرامي (Grammy)، بهترين آلبوم پاپ لاتين لقب گرفت و تك‌خواني ريكي با نام لاكپاددلاويدا (La Copa de la Vida) در همين آلبوم، آهنگ رسمي جام جهاني 98 فرانسه در بيش از سي كشور دنيا به فروش قابل توجهي رسيد.
ريكي‌مارتين، مادونا (Madonna) را در مراسم اهداي جوايز گرامي ديد و كمي بعد از آن گروهي را به همراه او براي ضبط آواز دو نفرة« مواظب باش» Be Careful)) ترتيب داد. او در مورد اين همكاري مي‌گويد: نمي‌توانستم فرصت كار كردن با مادونا را از دست بدهم. كار با او فوق‌العاده بود. اول اينكه او پر از شور و احساس زندگي است. ما همه آن را مي‌دانيم و دوم اينكه بسيار بااستعداد است. او آوازهاي شگفت‌انگيزي را خوانده است و من فكر مي‌كنم كه آنچه را كه او و من انجام مي‌دهيم در يك راستا قرار دارد.
ريكي‌مارتين در همين وقت همكاري‌هاي ديگري با ستاره‌هايي مثل جون سكادا (Jon Secada) و لوئيز انريكو(Luis Enrique) و خوانندة سوئدي، مجا (Meja) داشت كه بسيار مورد توجه قرار گرفتند. او از سال 1999 راههاي جديدي را با تركيب عناصر پاپ، راك وترس باب كرد . اولين آلبوم پاپ انگليسي زبان كه لقب ريكي‌مارتين را گرفت، پس از دو سال كار بر روي آن در ماه مه 1999 در دسترس عموم قرار گرفت و بزرگترين فروش انفرادي را در تاريخ آثار كلمبيا داشت.
ريكي من‌باب توضيح تصميمش مبني بر ضبط اثر انگليسي مي‌گويد: اين كار به خاطر ارتباط برقرار كردن با همه است. من هرگز از خواندن به زبان اسپانيايي ـ از آنچه كه هستم ـ دست برنمي‌دارم اما اين بخشي از برنامة من است.
او در سال 2000 آلبوم پرصدا (Sound Loaded) و مجموعة آثار اسپانيايي ديگري را نيز به نام La Historia)) لاهيستوريا در سال 2002 منتشر كرد و آخرين آلبوم ريكي‌مارتين به زبان اسپانيايي با نام لاس آلاماس دل سيلنسيو (Las Alamas Del Silencio) محصول سال 2003 است كه شايد بهترين آلبوم او باشد. او در مورد اين آلبوم خود مي‌گويد: اين اثرم در مورد چيز فراموش شده‌اي است. در اين آلبوم شخصي را پيدا خواهيد كرد كه به دنبال چيز عميق‌تري مي‌گردد. به دنبال حقيقت، صداقت، عدالت و آزادي.
امروزه آهنگ جديد ريكي‌مارتين به نام (She Bangs) در اكثر شهرهاي آمريكا اجرا مي‌شود و مردمي كه نمي‌توانند به اندازة كافي از ريكي‌ استفاده كنند به زودي از آلبوم جديد پرشور و هيجان او لذت خواهند برد. ريكي در حال حاضر صداهاي تركيبي جديد را با نواختن تعداد زيادي آلات ضربتي در آوازهايش امتحان مي‌كند و در شبكة MTV در حال ساخت آهنگ تصويري از (She Bangs) مي‌باشد و تأكيد مي‌كند كه اين آهنگ تصويري براي معتقدين به آزادي و اعتبار شخصيت ساخته مي‌شود.
ريكي‌مارتين همچنين مؤسسة خيريه‌اي را نيز با نام خود تأسيس كرده است و عضو فعالي در مؤسسة خيرية بيماريهاي كودكان است و طبق خبرگزاري بانكوك مركز تايلند، ستارة پاپ، ريكي‌مارتين از مناطق ويران شدة سونامي (Tsunami) ديدن كرد و از بچه‌هاي مصيبت‌ ديدة بيست‌وششم دسامبر دلجويي به عمل آورده است و سخنگوي وزارت امور خارجة تايلند گفت: مارتين رئيس مؤسسة خيرية ريكي‌مارتين توجه خود را بر روي بچه‌هاي بي‌سرپرست و خانواده‌هاي داغديدة اين فاجعه متمركز كرده است و از دولت ايالات متحدة آمريكا به مبارزه برخاستن با استفادة جنسي و تجاري از بچه‌ها كمك خواسته است.
ريكي‌مارتين تاكنون بيش از 32 ميليون آلبوم و بيشتر از 8 ميليون آلبوم تك نفره را در سراسر جهان فروخته است و شور و هيجان پاپ لاتين را در تمام دنيا بر سر زبان‌ها انداخته است .
از آهنگ‌هاي معروف او مي‌توان به The Cup of Life، Shake Your Bon- Bon و She’s All I Ever Had اشاره‌كرد. او در مورد توليد كارهاي خود مي‌گويد: من هميشه روياي كار گروهي را داشتم.
او با روبي رزا (كسي كه سالهاي زيادي با او كار كرده)، اميليواستفان (Emilio Estefan) (پيشقدم در پشتيباني از صداي ميامي)، دسموند چايلد (Desmond Child) (ترانه‌سرا كه به خاطر همكاريش با بون جوي ـ Bon Jovi ـ و آئروسميت Aerosmith ـ معروف است) و ويليام اوربيت (William Orbit) خداي سازهاي الكترونيكي همكاري داشته است. توليد براي مارتين اهميت زيادي دارد و به پايه‌هاي موسيقي او كمك زيادي مي‌كند. او بيان مي‌كند : امروزه تكنولوژي بسيار عظيم است همان‌طور كه از آن استفاده كني برايت كار مي‌كند اما من هميشه سعي مي‌كنم كه با همه چيز خيلي ساده رفتار كنم و وقتي وارد موسيقي مي‌شود نمي‌توان خود را از آن جدا دانست. من نمي‌خواهم كه صداي من خيلي فني به نظر برسد من مي‌خواهم كه صدا متعلق به خودم باشد چيزي كه من احساس مي‌كنم اين است كه من مجبور نيستم كه عالي به نظر برسم بلكه احساسم مجبور است كه آن را به دام بيندازد. هيچ چيز علمي وجود ندارد، همة آن شور وهيجان است. من به آن اجازه مي‌دهم كه جريان داشته باشد و اگر واقعي باشد باقي مي‌ماند.
نظر منتقدين DBW دربارة‌ مارتين اين است كه او مطمئناً پيشرفت‌هاي زيادي كرده است. او پرزرق و برق و اجراكنندة پرشور و حركتي است. فروتني و واقع‌بيني او در مصاحبه‌ها باعث شده كه تنفر داشتن از او غيرممكن باشد اما اي كاش به كمك روبي رزا و دسموندچايلد آثار بهتري را توليد مي‌كرد و همه چيز را اختصاص به رقص پاپ (مثل آهنگ Sbake your Bon-Bon كه شايد رنجش‌آورترين آهنگ سال باشد) و استفاده از دستگاههاي تجملي لاتيني مثل ترومپت و گيتار اسپانيايي نمي‌داد. آنها معتقدند كه هيچ كس كاملاً به تبحر مارتين بر روي تعداد رقصهاي متنوع او توجه نكرده است. در حالي‌كه صداي خوبي براي خواندن شعرهاي احساساتي و عشقي ندارد و مارسيلي‌ولز (Maricelly Velez) خبرنگار MTV كه در رقابت بين خبرنگاران اين شبكه جايزه برده است ؛ به عنوان يكي از طرفداران ريكي‌مارتين دربارة‌ او مي‌گويد: من اكنون 15 سال است كه ريكي‌مارتين را مي‌شناسم و او را به خاطر استعداد، ساده‌دلي و احساس مسئوليت در برابر جامعه تحسين مي‌كنم و با وجود گذشت سالها ريكي هنوز فراموش نكرده است كه از كجا آمده و گاه گاهي كه ضرورت را احساس كند توجه و كمك خود را معطوف پرتوريكو مي‌كند و حضور ر يكي در آگهي‌هاي تبليغاتي پرتوريكو مثال خوبي از روحية بشردوستانة او است براي كمك به ترقي صنعت گردشگري پرتوريكو بعد از مصيبتهاي فراواني كه متحمل شده‌است.

 

منابع:

 

WWW.Vhl.Com

WWW.Nabov.Com

WWW.Sing365.Com

WWW.Pinksunrise.Com

WWW.AllPop.Com

WWW.Mouthshut.Com

WWW.Singers.Com

 

آهنگهاي ريكي‌مارتين:


WWW.Epinions.Com/Content–32640831108

WWW.Amazon.Com/exect/Obidos/asin/B000051VXO/HomeSchoolZone/002-7308021-9326453

 

 

 




 

شاه کولی‌ها



 

لعیا ملک ‌پور
nilo_53@yahoo.com

 

درباره گروه جيپسي كينگ Gipsy king

داستان كولي‌هاي جيپسی كينگ با لوس ريوز "los Reyes" بزرگ خاندان ريوز شروع مي‌شود مردي هنرمند كه در كار تجارت اسب همكار بي نظيري براي پدر "jose Reyes" بود. لوس يكي از استادان چيره دست در نواختن گيتار به سبك فلامينگو "Rumba" و آوازخواني بشمار مي‌رفت او به صورت دوره گردي در خيابان‌ها و كوچه‌ها محبوبيتي بدست آورده بود سبك و سياق زندگي جويز نشأت گرفته از كولي‌هاي اسپانيايي بود با آيين‌ها و ريشه‌هاي سنتي خاص آن مناطق. لوس علاوه بر همه اين خصوصيات خانواده بزرگي داشت .5 پسر(نيكلاس، آندره، پاتياي، فرانكو و پال) و 6 دختر حاصل ازدواج او بود. او خيلي دوست داشت تا پسرانش نيز حرفه آبا و اجدادي او را بياموزند به همين دليل به محض اينكه پسرها به اندازه كافي بزرگ شدند او شروع به آموزش آن‌ها كرد پسران نيز خيلي زود علاقه مند شدند. نيكلاس پسر لوس مي گويد:" يك افسانه كولي هست كه مي‌گويد: وقتي زمان مرگ سردسته كولي‌ها فرا مي‌رسد او قبل از اين‌كه بميرد زنان بادار قبيله را جمع مي كند و براي آن‌ها آواز مي‌خواند و وقتي كه اولين كودك بدنيا بيايد صاحب همان استعداد خواهد شد. دوران كودكي‌مان سرشار از شگفتي بود وقتي آن‌ها روي صحنه مي‌خواندند وقتي مردمي را مي‌ديديم كه تا نيمه‌هاي شب دور آن‌ها جمع مي شدند و فرياد مي‌زدند . هيجان زده مي‌شديم. ما مي‌خواستيم مثل آن‌ها باشيم، و خيلي سعي كرديم ، سيم‌هاي زيادي پاره كرديم و دكمه‌هاي كي برد زيادي را شكستيم تا آموختيم. و حالا ما همان بچه‌ها هستيم." و به اين ترتيب آروزي ديرينه لوس به حقيقت پيوست و او يك گروه خانوادگي تشكيل داد پس از جدايي "دي پلاتا" برادر لوس آندره خوانندگي گروه را بر عهده گرفت و نيكلاس به گيتارنوازي پرداخت آن‌ها اسم گروه را ابتدا (jose Reyes&los Reyes) گذاشتند.اما بعدها به جيپسي كينگ"gepsy king" تغييردادند. وی در این باره می‌گوید:‍" جيپسي كينگ در زبان اسپانيايي به معناي "سلطان كولي‌ها" هست كه تركيبي از نام فاميلي و نام قبيله اي ما است. وقتي در آمريكا از ما و اصليتمان مي‌پرسيدند مي‌گفتند: آه، شما همان جيپس كينگ هستيد ما در واقع خيلي تصادفي يك اسم انگليسي را يدك مي‌‌كشيديم". در خلال دهه 70 آنها به Arles روستاي كوچكي در شمال فرانسه نقل مكان كردند و به اتفاق پسرعموها گروهي راتشكيل دادند كه به سبك كولي‌ها دائماً در حال كوچ بودند و در مناطق مختلف، خيابان‌ها، كلوب‌ها و سواحل دريا براي مردم ثروتمندي كه براي گذران تعطيلات گرد آمده بودند به اجراي برنامه مي پرداختند. " ما مجبور شديم تا به يك زندگي كولي وار رو بياوريم چرا كه هيچ اجتماعي ما را نمي پذيرفت، ما زماني در يك خانه ساكن شديم كه توانستيم پول كافي بدست بياوريم البته بايد يادآور شوم كه براي اينكه فرزندانمان به مدرسه بروند بايد آدرس مشخصي داشته باشيم اما وقتي كه شما مرتب در حال كوچ هستيد نمي توانيد يك رابطه واقعي و اجتماعي با ديگران داشته باشيد." آوازه لوس و گروهش خيلي زود از خيابان‌هاي پاريس فراتر رفت و كل فرانسه را در بر گرفت آن‌ها خيلي زود توانستند ساختماني براي خود تدارك ببينند و حمايت تهيه كننده مستقلي به نام ژاكوب تارتا را براي انتشار آلبومشان جلب كردند. به اين ترتيب سال 1983 اولين آلبوم گروه به نام "Allegria' منتشر شد انتشار اين آلبوم در شمال فرانسه با موفقيت روبرو شد اما در بعد جهاني نتوانست انتظاراتي را كه مردم از گروه جيپسي كينگ داشتند برآورده كند و در واقع آلبوم اول با شكست تجاري بزرگي روبرو شد. پس از اين شكست لوس دست به تغييراتي در ريتم و سازهاي مورد استفاده در گروه زد وي همچنين توانست حمايت فرانسيس لالاني"Francis Lalane" را براي انتشار آلبوم دوم خود به دست آورد. و به اين ترتيب آلبوم دوم را به نام "Luna de Fuego" را سال 1984 روانه بازار كرد كه متاسفانه علی‌رغم همه تغييرات انجام گرفته اين آلبوم نيز وضع بهتري نسبت به آلبوم اولي نتوانست به دست آورد. پس از انتشار دو آلبوم ناموفق گروه به اتفاق فرانسيس و انريكو ماسياس"Macias" شروع به اجراي برنامه ده روزه‌اي در شهر پاريس كردند كه مورد استقبال قرار نگرفت اما نوار بدشانسي‌هاي جوي بالاخره در سال 1986 پاره شد وقتي كه مارتينز "claude martinez" تهيه كننده اهل فرانسه نمايش آن‌ها در شهر Arles ديد واز آن‌ها خواست كه در فستيوال فصلي كه همه ساله در شمال فرانسه برگزار مي‌شد شركت كنند لوس پذيرفت و همان سال به جشنواره پيوست. پتانسيل بالاي تجاري و استعداد نهفته‌اي كه در گروه جيپسي كينگ بود باعث شد كه مارتينز نبض گروه را به دست بگيرد او پس از توافقش با لوس بر سر پذيرفتن مديريت مالي و هنري گروه دست به تغييرات عمده در گروه زد او شروع به مدرنيزه كردن گروه نمود و سبك گروه را با سبك‌هاي جاز و راك تركيب كرد وي هم‌چنين نام گروه را از "jose&los" به "gepsy king" عوض كرد. " فلامينگو جوهره اصلي موسيقي اسپانيا است مثل جاز در جامعه آمريكا، برآمده از آلام و آرزوهاي جامعه ماست. اما فلامنگو رومبا كمي عاميانه تر و شايد محبوبتر از فلامينگو است چرا كه مهيج و سرگرم كننده است برخاسته از هوس‌ها و دلخوشي‌هاي زندگي ماست. اما من معتقدم كه رشد و توسعه تكنولوژيهاي جديد در سيستم‌هاي ضبط و پخش، صرف‌نظر از همه تفاوت‌هاي قومي و نژادي، موسيقي‌هاي محلي را نيز تغيير خواهند داد." گروه با چهره جديدش به استوديو بازگشت و سومين آلبوم به نام "Bamboleo" را ضبط نمود اما هيچ تهيه كننده‌اي حاضر به پخش آن نشد. "متاسفانه افراد كوتاه فكر در همه جا و از همه جا هستند ما مجبوريم موسيقي محلي‌مان را با وسايل روز و مدرن درآميزيم اما ريتم و صداي ما هرگز تغيير نخواهد كرد و اگر روزي دوباره راه جاده‌ها را در پيش بگيريم صداي ما همان خواهد بود. هميشه چيزهايي هست كه توضيح دادنشان مشكل است چيزهايي كه در خونتان، قلبتان و روحتان است چيزهايي كه همه چيز شما هستند." بنابراين مارتينز تصميم گرفت كه آن را در سطح كوچك‌تري در شمال فرانسه منتشر كند. Bamboleo خيلي زود وارد كلوب‌هاي شبانه شد و زبان به زبان بين مردم گشت تا اين‌كه سراسر پاريس را فراگرفت راديو فرانسه اقدام به پخش اين ترانه كرد و كم كم پرفروش‌ترين آهنگ تابستان فرانسه شد. سال 1987 هزاران نفر از طرفداران گروه در پاريس گرد هم آمده بودند تا شاهد هنرنمايي آن‌ها باشند اين هنرنمايي با تخريب يك خانه به اوج رسيد سال 1988 گروه اولين حضور خود را در بازارهاي جهاني جشن گرفت . "كاملاً غيرمنتظره بود اما هماني بود كه آرزو داشتيم باشد اولش از روبرو شدن با آن دنياي بيرون كمي نگران بوديم، از اين گذشته ما مي‌ترسيديم آن‌ها پاسپورت ما را بگيرند و اجازه بازگشت به خانه را به ما ندهند!! اما حالا اين زندگي ماست اسب‌ها جاي خود را به ماشين‌ها داده‌اند و ما به جاهاي مختلفي سفر مي‌كنيم و با مسائل اجتماعي، ادارات بيمه، ماليات و وكلا درگيريم حالا ديگر پليس‌ها پشت سر ما نيستند بلكه روبروي ما هستند. هر چند كه كنار خانواده هايمان نيستيم اما آن‌ها هداياي ما هستند." در حالي‌كه گروه در پشت صحنه درگيري‌هاي مختلفي با تهيه كنندگان داشت اما همچنان سي دي‌هاي آن‌ها فروش بالايي به دست مي آورد و جايگاه آن‌ها در جدول پرفروش‌هاي كانادا و استراليا تثبيت مي‌شد در همين زمان‌ها يكي از پسرعموها كه شايعات زيادي در مورد او وجود داشت مجبور به ترك گروه شد او به كمك برادرانش گروه ديگري را تاسيس كرد كه به سبك و سياق فولكوريك ادامه كار مي دادند البته بر سر اسم گروه جيپسي كينگ بين دو گروه درگيري‌هاي مختلفي روي داد كه بالاخره سال 1995 با راي دادگاه به نفع لوس قائله تمام شد. 4 جولاي 1991 ، 30 هزار نفر از مردم آمريكا در سنترال پارك شهر نيويورك گرد هم آمدند تا ترانه‌هاي آن‌ها را از نزديك بشنوند آن‌ها مرتب فرياد مي‌زدند و تقاضاي اجراي مجدد برنامه را داشتند. همان سال گروه كنسرتي در اروپا برگزار كرد و سپس به ژاپن و استراليا رفت. براي اجراي كنسرت آن‌ها ابتدا به آمريكا و كانادا رفتند و با استقبال مردم مواجه شدند سپس سال 1995 به مسكو رفتند و در ميدان سرخ اين كشور به اجراي برنامه پرداختند بعد از اين اجرا گروه به پاريس بازگشت و در حضور 10 هزار نفر از مردم به هم آوايي به سبك فلامنگو پرداختند . "بدبختيهاي زندگي ما باعث شد كه همه كنار هم جمع شويم تا بتوانيم از پس دردها و رنجهاي‌مان برآييم. زبان گفتاري و نوشتاري كه در مدارس يادمان مي دادند براي ما گيج كننده بود از اين رو ما به ادبيات شفاهي روي آورديم و امروز ترانه‌هاي ما بيان كننده تاريخ و فرهنگ ماست. جوامع بسته از دنياي مدرن دور مي مانند امروز هر كسي كه به سن 14 سالگي مي رسد يك تلفن همراه دارد يا مي تواند در اينترنت با هر كس ديگري گفتگو كند چيزي كه ما در آن روزگار نداشتيم اما حالا كودكان من نيز مي توانند اين چنين باشند." پس از كنسرت مسكو سومين آلبوم گروه به نام "Estellas" منتشر شد كه در سطح جهاني با تحسين همه مواجه شد. آلبوم‌هاي بعدي "Tierra Gita na" و "Camps" يك سال بعد منتشر شدند. با ادامه موفقيت‌ها، آن‌ها به مدت 10 سال در صدر جدول پرفروشترين‌هاي جهان قرار داشتند. خانه بدوشان جيپسي كينگ پس از بازگشت به خانه سال 2004 آخرين آلبومشان به نام Roots را كه در يك خانه قديمي در فرانسه تهيه شده بود روانه بازار كردند. اين آلبوم نشانه بازگشت آن‌ها به ريشه‌هاي اصيل خانوادگي و قومي بود. نيكلاس در جواب تاثير خانواده در زندگيش مي‌گويد:" ما مرتب در حال سفر بوديم اما هرگز دور از خانواده نبوديم مادرم مي خواست هر روز ما و خانواده‌اش را ببيند و ما همه به او نياز داشتيم او بهترين آشپز دنيا بود. و اما براي ميليون‌ها طرفداري كه ترانه‌هاي ما را گرفتند و گوش دادند مي‌گويم: همه شما را دوست داريم."

آلبوم‌ها:

1983 : ماهي از آتش Luna De Fuego
1986 : Allegria
1988: سلطاتين كوليGipsy kings
1989: Mosaique
1993: عشق و اختيار Love & Liberty
1996: سرزمين كولي Tierra Gitana
1997: نقشه Compas
1998: ترانه اي از عشق Cantos De Amor
2001: ما كولي هستيم Somos Gitanos
2004:ريشه ها Roots

منابع :

 

 

 

 

اين مرد با « زردآلويي از بهشت» آمده است

 

 لعيا ملك پور
 

درباره‌ي  ژيوان گاسپارين 
 

نام گاسپاريان به گوش هم‌وطنان‌مان، نامي ناشناخته نيست ، چه آنان كه با نغمه‌‌هاي اعجاب آور او به همراهي صداي  فاتحعلي‌خان در« آخرين وسوسه‌ي مسيح» لحظاتي هوايي ديگر را تجربه كره‌اند و چه آنان كه پي گير اخبار موسيقي ايراني‌اند. چرا كه سالي نمي‌گذرد كه نام وصداي سازش با نام وآواي موسيقي ما به واسطه‌ي كنسرت مشترك با حسين عليزاده در هم آميخته. نوشته‌اي كه پيش روي شما است از ميان محدود منابع جسته گريخته‌اي كه از اين هنرمند وجود دارد انتخاب و ترجمه شده . اميدواريم مورد توجه خوانندگان مشكل پسند ماندگار قرار بگيرد.

 

 

اندوه، اندوه بيكران. بسياري از غيرارمني‌ها، صداي دودوك ساز محلي ارمنستان را چنين توصيف مي‌كنند سازي به شدت محزون كه بيانگر روح موسيقي اين كشور است. ولي خود مردم ارمنستان چنين تصوري ندارند و اين بخاطر وجود هنرمند چيره‌دستي مثل ژيوان گاسپارين است كه توانسته اين ساز را به عنوان يك ساز كلاسيك در فرهنگ موسيقي ارمنستان جاي دهد.

ژيوان گاسپاريان استاد مسلم دودوك، در روستاي كوچكي به نام سولاق واقع در حاشيه شهر ايروان پايتخت ارمنستان به دنيا آمد وي از شش سالگي شروع به نواختن دودوك كرد. او نواختن اين ساز را از طريق گوش كردن به اجراهاي استادان قديمي ‌آموخت. گاسپاريان در همان دوران كودكي ترانه‌هاي محلي ارمني را كه توام با رقصهاي گروهي بود با اين ساز مي‌نواخت. در سال 1948 اولين اجراي حرفه‌اي خود را به صورت تكنوازي با اركستر سمفوني ايروان انجام داد. وي پس از اين اجرا با سفر به نقاط مختلف دنيا از جمله آسيا، خاورميانه و ايالات متحده به اجراي برنامه پرداخت.

از فيلمهايي كه گاسپارين در ساخت موسيقي آنها همكاري داشته  مي‌توان به فيلم آخرين وسوسه‌ مسيح ساخته پيتر گابريل (تركيبي از ساز دودوك با موسيقي راك كلاسيك) و موسيقي فيلم گلادياتور اشاره كرد.

گاسپارين از صداي دودوك در سينما، توليدات تلويزيوني كابلي، در شاديها و ماتم‌ها استفاده كرده است. او با اركسترسمفونيك لوس‌آنجلس و كنسرتهايي كه توسط سازمان ملي موسيقي در شهر نيويورك برگزار مي شد اجراهايي داشته . همچنين به اجراي ترانه‌هاي محلي و ملودي‌هاي ساكنين مسيحي ارمنستان پرداخته است. موسيقي محلي ارمنستان ريشه‌هاي مشتركي با موسيقي تركي، آذري و فارسي دارد هر چند كه به علت وقايع تاريخي ما بين دو كشور ارمنستان و تركيه (قتل‌عام دوميليون ارمني توسط دولت تركيه در سال 1915) مردم اين كشور سعي كرده‌اند كه فرهنگ بومي خود را از كشور تركيه تا حدودي دور نگه دارند.

گاسپارين اولين آلبوم خود را در سال 1989 با نام [ در اين جهان غمگين نخواهم شد] روانه بازار كرد اين آلبوم شامل آهنگ‌هاي[هيچ سئوالي از من نپرس] ، [زردآلويي از بهشت]، [شبي روشن از نور مهتاب] است. او در همين سال به همراه مايكل بروك گيتاريست خوش‌قريحه از گروه بلك‌راك به اجراي موسيقي سنتي ارمنستان پرداخت.

گاسپارين در كشورش موزيسين شناخته‌شده‌اي است او اولين هنرمندي است كه توانسته است درجه افتخاري هنرمند برگزيده مردمي را از طرف دولت ارمنستان دريافت كند(1973). او همچنين چهار مدال طلا در رقابتهاي جهاني كه توسط سازمان يونسكو برگزار شده را از آن خود كرده است. گاسپارين در ارايه آموزش موسيقي بومي به نسلهاي بعد از خود نيز گامهايي بزرگي برداشته است از جمله اين تلاشها مي‌توان به آموزش هنر موسيقي در رشته‌هاي دودوك، ويولون، تار، كانون(نوعي سنتور يا قانون)، عود، كاماني(چيزي مابين ويلون و ويولون‌سل) اشاره كرد. او همچنين گلچيني از قطعه‌هاي موسيقي محلي را گردآوري كرده است كه از منابع ارزشمند موسيقي ارمنستان محسوب مي‌شود.

 

 

 آهنگها

1989 : در اين جهان غمگين نخواهم شد

1993: شبي روشن از نور مهتاب

1994: هيچ سئوالي از من مپرس

1996: زردآلويي از بهشت

1998: جشنها، بلك‌راك

1999: دودوك بهشتي (دودوك)

2000: سقوط آزاد، روياهاي ارمني

2002: در دنياي من هيچ دردي نيست

 

 

ساز دودوك
 

دودوك ساز فولكوريك ارمنستان و از خانواده سازهاي بادي است كه از شاخه نوعي درخت هلو ساخته مي‌شود. به گفته محققان غربي قدمت آن به 1500 سال قبل مي‌رسد اما موسيقي‌شناسان ارمني معتقدند كه مداركي در دست دارند كه قدمت اين ساز را در حدود 1200 سال قبل از ميلاد مسيح نشان مي‌دهد. دودوك داراي سه اندازه كوچك 28 سانتيمتر، متوسط 33 سانتيميتر و بزرگ 40 سانتيمتر مي‌باشد مهارت در زدن دودوك بستگي به تنظيم دقيق حركتهاي انگشتان و لبها دارد. هشت انگشت روي هشت حفره و انگشت شست بر روي حفره پاييني ثابت است. دوداك داراي صداي پرطنين، زير و كمي شبيه صداي دايره زنگي است كه اين خصوصيت باعث مي‌شود كه هم براي ترانه‌هاي محزون و هم براي نوعي موسيقي كه توام با رقص گروهي است بكار رود.

 

 

 

منابع:

  

Http:// www.molorakfilms.com/firstpage/artists/djivan/djivan.htm

http://www.cd-reviewers.com/reviews_63801_B00004T6Y5

 

 

 

 


 

خالق«  بهشت و جهنم »


ترجمه ی لعيا ملک پور 

نگاهی به زندگی و آثار ونجليز

ونجليز يکي از معروفترين سرايندگان و آهنگسازان يونان محسوب مي شود. او تا كنون تنظيم کننده و سازنده بسياري از آهنگ ها و تعداد زيادي موسيقي فيلم بوده. وي زياد در انظار عمومي ظاهر نمي شود و به ندرت مصاحبه مي کند. به شايعات و مسائل حاشيه اي بي توجه است و تمام تمرکز خود را به کارش معطوف مي کند.
ونجليزاديسيوس پاپاتاناسيوس در 29 مارس 1943 در شهر کوچکي در نزديکي والوس يونان متولد شد. از سن چهار سالگي شروع به نواختن پيانو کرد و در 6 سالگي اولين تصنيف خود را براي عموم اجرا کرد. از همان زمان کودکي استعداد خود را در موسيقي نشان داد . والدينش سعي کردند تا با گرفتن معلم خصوصي او را تشويق کنند اما او به آموزشهاي رسمي جواب نداد. خود ونجليس در اين باره مي گويد: هميشه احساس مي کنم که نمي توان همه چيز را از طريق آموزش هاي کلاسيک ياد گرفت چرا که اين تجربه‌ها و اندوخته هاي فردي هستند که در نهايت نتيجه مي دهند.
در اوايل دهه 60 ونجليز پس از اينکه مدرسه را رها کرد به اتفاق تعدادي از دوستانش گروهي به نام فرميکس را تشکيل دادند که اين گروه در زمان خود توانست هزاران نفر از طرافداران تشنه موسيقي را به استاديوم هاي يونان بکشاند ونجليز حقيقتاٌ اولين هنرمندي است که موسيقي پاپ را در کشورش يونان پايه‌گذاري کرد . فرميکس به زودي محبوبيتي عمومي در يونان پيدا کرد.
بدنبال تحولات اجتماعي که در سال 1968در يونان اتفاق افتاد ونجليس يونان را ترک کرده و به پاريس رفت در آنجا به اتفاق ديموس راسوس و لاکوس گروه موسيقي "آفروديت چايلد" را تشکيل داد اين گروه در اولين انتشار خود (با آهنگ باران و اشکها) موفقيت خوبي در سراسر دنيا بدست آورد. آلبوم "آفروديت چايلد" به مدت بيش از سه سال آهنگ شماره يک اغلب کشورهاي اروپايي بود . اين گروه پس از تهيه آلبوم "666" از هم جدا شدند و ونجليس براي مدتي در پاريس ماند و يک موسيقي فيلم براي کارگرداني فرانسوي بنام فردريک روسف ساخت و در همين زمان بود که اولين آلبوم تک نفره خود را با اجراي بسيار عالي در استاديوم المپياکوس يونان اجرا کرد .
در سال 1974 بعد از موج شايعاتي که مربوط به پيوستن او به گروه موسيقي يس(ريکي وايکمنس) بوجود آمده بود به لندن رفت. همکاريش با گروه يس بيش از چندين هفته طول نکشيد چرا که سمت و سوي موسيقي ونجليس با اين گروه کاملاٌ متفاوت بود . اما همين زمان اندک باعث دوستي نزديک او با جان اندرسن شد.
ونجليس قراردادي با يک شرکت آهنگسازي به نام RCA امضا کرد ونجليس 24 آهنگ براي اين شرکت در استوديوي معروف نيمو توليد کرد . ونجليس استوديوي نيمو را كه ساختمان معروفي است در نزديکي ساختمان ماربل لندن, به عنوان استوديوي شخصي اش انتخاب کرد. اولين آلبومش در اين استوديو "بهشت و جهنم" بود اين آلبوم کلکسيوني از بهترين آهنگهاي پاپ بود که توانست طلايه دار موسيقي پاپ در اروپا و ايالت متحده آمريکا شود. پس از "بهشت و جهنم " آلبوم هاي بعدي نيز به موفقيت هايي دست يافتند و فروش زيادي در بازارهاي موسيقي بدست آوردند.
در همين دوران ونجليس يکي از معتبرترين جوايز (اسکار) را بخاطر ساخت موسيقي فيلم ارابه هاي آتش در 1982 بدست آورد. ونجليس با اکثر سازهاي موسيقي آشنايي دارد ، او سراينده، تنظيم کننده و تهيه کننده نيزهست. تهيه بيش از 20 آلبوم ، ساختن موسيقي براي بسياري از فيلم ها(از جمله فيلم فتح بهشت كه با استقبال منتقدان روبرو شد)، برنامه هاي تلوزيوني ، تئاتر ورقص هاي باله او را تبديل به پرکارترين آهنگسازان جهان کرده است.
سبک موسيقي ونجليس بسيار متنوع است چنان كه در تمامي سبک‌هاي پاپ، راک، کلاسيک، جازآثاري خلق كرده است. خود او در مورد آثارش مي گويد: "تمام تلاش من اين است که به مخاطبم بگويم که هر آهنگي حاوي تفکري است، تمام کاري که من مي کنم اين است که موسيقي را به آنها برسانم اين ديگر به عهده خود آنهاست که چه چيزي از آن بگيرند".

آلبومها:
1968 : پايان جهان
1969: ساعت پنج است
1972: آلبوم 666(اين آلبوم در دو سي دي منتشر شده است)
1994: آفروديت چايلد(باران و اشکها آهنگ مشهور اين آلبوم است)
1995: بزرگترين موفقيت(اين البوم توسط کمپاني BRA در هلند گردآوري شده است و شامل کلکسيوني از بهترينهاي آلبوم آفروديت چايلد با کيفيت صداي بسيار بالا ، کتابچه راهنماي آن شامل عکسهاي مختلف از ونجليس و همچنين بعضي آهنگهايي که هرگز منتشر نشده اند مي باشد).
1996 : کلکسيون کامل(اين آلبوم شامل 2 سي‌دي با بيشترين آهنگها (46 آهنگ) که توسط برت وان بريدا از کمپاني BR موزيک هلند جمع آوري شده است . بسياري از اين آهنگها هرگز در هيچ کجا منتشر نشده بودند).
2001: آهنگها
2002: بابيلون عزيز
2004: آهنگها(اين آلبوم شامل گزيده‌اي از بهترين آهنگهاي آلبومهاي اوليه ونجليس مي باشد که در دو سي‌دي عرضه شده است)


گفتگوی فيکوس مارتيدرس با ونجليس 
والوس ، آتن، پاريس، لندن، .... . ونجليس مسافرتهاي زيادي داشته است مسافرتهاي افسونگر، روياگونه و بعضاٌ طاقت فرسا. فيکوس مارتيديس مدت زمان زيادي با او همراه بوده است و ونجليس در يکي از نادرترين مصاحبه‌هايش همه چيز و شايد هم بيشتر چيزها را درمورد خودش و کارش گفته است: "داشتن رويا و به حقيقت رساندن آن از نشانه‌هاي خوشبختي است و از علائم تيره روزي راکد ماندن و اسيرروزمرگي شدن است ".

فيکوس مارتيدرس: در ابتدا کمي از خصوصيات شخصي خودتان براي ما بگوييد.
ونجليس: از همان سنين کودکي داستان هاي اساطيري توجه مرا به خود جلب مي کردند . من اين داستان ها را از خانواده و اطرافيانم مي شنيدم و آنها را به خاطر مي سپردم هر چه زمان مي گذشت اين داستان ها در درون من عميقتر مي شدند. اين داستان ها در درون همه ما هستند، تمامي تاريخ بشري از همان زمان آفرينش ذره هاي هستي (آغاز خلقت) تا تکامل کائنات همه در درونمان به صورت ذاتي وجود دارند.
اورانوسيوگيا(خداي آسمان و فرزند زمين)، مبارزات تايتان(خداي خورشيد)، مبارزات ژيانتس(غولها) براي تصرف اروپا، تزيوس(قهرمان يوناني فاتح آمازون ها) و مينوتار(جانوري که نيمي از بدنش گاو نيم ديگرش انسان بود)، هرکول، پري‌هاي دريايي ، سياره مريخ با دو فرزندش(ماهواره‌ها)، الهه عقل و زيبايي، و داستانهايي از اين دست واقعاٌ مرا حيرت زده مي کردند . هر زمان که من آنها را به خاطر مي آورم به حقايق تازه اي پي مي برم.

فيکوس مارتيدرس: و ماتوديا؟
ونجليس: ماتوديا بخش کوچکي از اين داستان ها است بخشي کوچکي از خاطرات من . اما بسيار تأثيرگذار.
 تابستان گذشته متدويا را ديدم حس کردم اگر ما سفري به يونان اساطيري داشته باشيم و بازگرديم مثل سفر از عالمي به عالم ديگر است.
هستي در بين ما است ، خود ما هستي هستيم. قطعه ماتوديا را اولين بار براي يکي از ماموريت هاي ناسا به نام اديسه 2001 ساختم . پيترگيلب از نيويورک با من تماس گرفت و گفت : وقتي اولين بار متوديا را شنيدم ريتم و متن گيراي آن مرا به خلسه برد بي هيچ درنگي تصميم گرفتم آن را براي اين ماموريت انتخاب کنم.

فيکوس مارتيدرس: آقاي ونجليس حقيقتاٌ براي ما بسيار جاي خوشحالي خواهد بود که شما را در جشن افتتاحيه المپيک ببينيم. آيا براي شما هم همين قدر جالب است؟ او مي خندد(من از نگاهش فهميدم که نمي توانم همه آن سوال هايي که در ذهنم است از او بپرسم. مي خواستم درباره المپيک 2004 و مراسم افتتاحيه آن بپرسم).  شما از کجا در جريان مراسم افتتاحيه المپيک قرار گرفتيد؟
ونجليس :توسط مردم دوربرم، کساني که در روزنامه ها خوانده بودند.

فيکوس مارتيدرس: آيا فکر مي کنيد که مراسم به خوبي برگزار خواهد شد يا کمي احساس نگراني مي کنيد.
ونجليس: هيچ چيز نگران کننده اي براي المپيک 2004 وجود ندارد من نمي توانم به اين سوال پاسخ دهم اما يک حس خوبي دارم از اينکه از عهده آن برخواهم آمد مثل همه يوناني ها. ما قبلاٌ هم گفته‌ايم "همه چيز خوب خواهد بود"

فيکوس مارتيدرس: شما اخيراٌ براي هيچ فيلمي موسيقي نساخته‌ايد آيا اين کار جز طرح هاي آينده شما است؟
ونجليس: علي رغم پيشنهادات زيادي که داشته‌ام هنوز هيچ کدامشان به اندازه کافي جذاب نبوده است(او مي‌خندد)

فيکوس مارتيدرس: چه اتفاقي براي ساخت فيلم زندگي سقراط با بازي شون کانري افتاد ؟
ونجليس: من فکر مي کنم ساختن فيلمي درباره زندگي سقراط، کار مثبت ، بزرگ و مناسب براي همه زمان ها است . با توجه به آشنايي که با شون کانري دارم و شخصيت استثنايي واستعداد بالايي که کانري دارد به خوبي مي تواند از عهده نقش سقراط برآيد . اوپيشنهاد بازي در آن را بلافاصله پذيرفت و جواب مثبت داد. ما هم ديگر را در آتن ديديم وگفتگوها را ادامه داديم با همه جزئياتش، من همه مکانهايي را که فيلسوف بزرگ در آنجا زندگي کرده بود را به او نشان دادم . اين فيلم محصول يونان نيست اما به تاريخ کشور ما مربوط است . پس از آن من تصميم گرفتم که تماس هايي با برخي از مسئولين داشته باشم و همانطور که متوجه شديد ساخت فيلم به دلايل نامعلومي ناتمام ماند مثل بسياري از موارد مهمي که در کشور ما ناتمام ماند.

فيکوس مارتيدرس: برويم سراغ نقاشي: فکر مي کنيد نقاشي چه تاثيري دارد؟ آيا نوعي گريز است تا نيازهاي روحي ما را برآورده کند ؟ آيا اغلب نقاشي مي کنيد.
ونجليس: من نقاشي را از کودکي شروع کردم نقاشي براي من مثل موسيقي است . من با هر دويشان در ارتباطم ، هر دويشان مرا به وجد مي آورند ، آشفته مي کنند، و مرا از خود بيخود مي کنند. بعبارت ديگر نقاشي و موسيقي راه هايي هستند که هر روز در زندگيم آنها را طي مي کنم . هرگز نمي توانم خودم را بدون يکي از اين دو تصور کنم. البته تفاوت هايي بين موسيقي و نقاشي هست.

فيکوس مارتيدرس: چه تفاوت هايي؟
ونجليس : موسيقي يک عامل بيروني است در صورتي که نقاشي يک عامل دروني است بعبارت ديگر صدا ، موسيقي آن بيرون هست بيرون از من، در حاليکه نقاشي بسته به نياز من در درون من خلق مي شود.

فيکوس مارتيدرس: شما در برنامه هاي تلوزيوني ، مجامع عمومي و عموماٌ جاهايي که همه هستند حضور نداريد آيا مي شود گفت که شما مغرور هستيد؟
ونجليس: من هرگز به چيزي و يا کسي توجه زيادي نشان نمي دهم خيلي ساده است هر يک از ماه راهي را انتخاب مي کنيم و تا رسيدن به سرمنزل مقصود دنبال مي کنيم.

فيکوس مارتيدرس: مي‌دانيم که شما شيفته فيلم هاي قديمي يوناني هستيد اين فيلم ها را از کجا پيدا مي کنيد .
ونجليس: من فيلم هاي قديمي را صرف نظر از اين که مربوط به چه ژانري باشند نگه داشته‌ام و هنوز نگه مي دارم . وقتي که من دور از کشورم (يونان) هستم آنها براي من حکم گنجيه را دارند. بازيگران و عواملي که اين فيلمها را مي سازند گوشه‌اي از تاريخ و زندگي ما هستند از همين زندگي روزمره ما، دلخوشي ها، ناراحتي ها و حتي بدبختي هاي ما , جزي از اصالت ما هستند.

فيکوس مارتيدرس:شما مرد خويشتن داري به نظر مي رسيد. ملاکتان براي انتخاب يک دوست چيست؟
ونجليس: خوددار بودن و احترام، اما شما فکر نکنيد که اين تنها راه برقراري يک ارتباط است.

فيکوس مارتيدرس: و اينکه سراينده و موزيسين بزرگي مثل شما آيا بايد منتظر پيشنهاد کار براي ساخت آهنگ باشد يا خودتان پشت پيانو مي نشينيد و اين کار را دوست داريد.
ونجليس: از همان کودکي خود را به موسيقي نزديک حس مي کردم. و تا زماني که زندگيم به آخر برسد به اين کار ادامه خواهم داد. من آهنگ مي سازم همان طور که نفس مي کشم و اگر براي نفس کشيدن منتظر بنشينم‌، آنوقت زمان گذشته و من خواهم مرد.

فيکوس مارتيدرس: در سال 1992 آقاي جک لانق وزير فرهنگ فرانسه لقب شواليه به شما داد و همين اخيراٌ رئيس جمهور فرانسه نيز بالاترين نشان هنري را به خاطر سهمي که شما در فرهنگ يونان و اروپا داشته ايد به شما اعطاء کرد آيا فکر نمي کنيد بهتر است شبيه چنين مراسمي در يونان نيز برپا شود؟
ونجليس: درست است که من يک يوناني هستم اما تعصب خاصي ندارم من خودم را لايق چنين افتخاري نه در يونان و نه در کشور شما نمي دانم من معتقدم که بهترين احترام براي کشورم اينست که مفيد واقع شوم.

فيکوس مارتيدرس:بهر حال يوناني ها عادت ندارند که به کساني که به کشورشان عشق مي ورزند و افتخاري مي آفرينند نشاني اعطاء کنند تا جايي که مربوط به دادن مدال است خست نشان مي دهند.
ونجليس: اين اتفاق در همه جاي دنيا اتفاق مي افتد .

فيکوس مارتيدرس: بالاخره از اينکه شما يک مرد يوناني هستيد چه تصوري داريد چه چيزي يوناني ها را متفاوت مي کند؟
ونجليس : براي شناختن يوناني ها بايد قرنهاي گذشته آنها را جستجو کرد اگر همان روند تحقيق و اکتشافات قرون گذشته را ادامه مي داديم نتيجتاٌ حالا تمامي عناوين و افتخارات علمي را داشتيم.

فيکوس مارتيدرس: آقاي ونجليس از مصاحبه شما تشکر مي کنم.
ونجليس: خوش آمديد ، تابستان خوبي داشته باشيد.


  برگرفته از : 

http://www.elsew.com/data/status.htm

http://efr.unigorn.nl/vangelis.htm

 

 


 

كلاپتون در لبه تاريكي

 

لعيا ملک پور

درباره زندگی و آثار اريك كلاپتون

هيچ چيز جز آرامش جان، از تولد تا مرگ. اين همه آن چيزي است كه نيمه شب‌ها مرا از خواب بيدار مي‌كند تا سراسيمه به پايين سرازير شوم و بنويسم، موسيقي تسكيني است براي همه رنج‌ها و اندوهي كه در زندگي ام داشته ام، تمام التهابم براي بازگشت و براي ادامه دادن.


نام و نام خانوادگي: اريك پاتريك كلاپتون
محل تولد: شهر ريپلي انگلستان
تاريخ تولد: 30 مارس 1945
حرفه: گيتاريست
خانواده: پتي بويد هريسون(همسر اول)، دخترش روت كلي_ كلاپتون(1/11/1985)، پسرش كونور(فوت كرده)، جوليا رز كلاپتون(15/06/2001).

اريك پاتريك كلاپتون در 30 مارس 1945 در شهر ريپلي انگلستان بدنيا آمد مادرش پاتريشيا مولي كلاپتون و پدرش ادوارد فلاير از سربازان كانادايي مستقر در پايگاه نظامي انگليس بود. پدرش بعد از به دنيا آمدن او به كانادا پيش همسر سابقش بازگشت و پاتريشيا حضانت اريك را به پدربزرگ و مادربزرگش(رز و جك كلاپ) سپرد و او را ترك كرد. (اسم خانوادگي كلاپتون از نام خانوادگي همسر اول رز بنام ريجينالد سيسيل كلاپتون گرفته شده است).
ريكي (نامي كه والدينش او را به آن مي ناميدند) پسري ساكت و مودب و همچنين شاگرد متوسط كلاس بود و استعداد خوبي در هنر داشت. اريك تا مدتي تصور مي كرد كه پدربزرگ و مادربزرگش پدر و مادر او هستند و مادرش پاتريشيا را خواهر و دائيش را برادر بزرگ خود مي پنداشت تا اين‌كه در 9 سالگي اين حقيقت را با او در ميان گذاشتند اما اريك بعدها هر وقت كه مادرش را مي‌ديد همچنان وانمود مي كرد كه خواهرش است.
اريك در نوجواني در يكي از برنامه هاي تلوزيوني كه توسط جري لوئيس هنرپيشه معروف آمريكايي اجرا مي شد به عنوان يكي از عوامل پشت صحنه حضور داشت و از نزديك در جريان صداگذاري فيلم بود همين حضور اندك باعث شد تا اريك نسبت به موسيقي بلوز كه مختص سياهان آمريكايي بود علاقه مند شود اين علاقه باعث شد كه وي جذب نواختن گيتار بشود.
اريك مشغول تحصيل در رشته طراحي جامدات در دانشكده هنر دانشگاه كينگ استون بود اما وي اين رشته را نيمه تمام رها كرد تا به سراغ موسيقي برود او اغلب سر كلاس به نواختن گيتار مي‌پرداخت پس از ترك تحصيل به عضويت يكي از گروه هاي موسيقي بلوز درآمد اين گروه شامل روسترس، جيسي جونز و روز يكي از اعضاي برجسته يلو برد بود. اعضاي اين گروه حقيقتا موزيسين‌هاي موفق دهه شصت انگليس را تربيت كردند: اريك كلاپتون، جيمي پيچ و جف بك.
كلاپتون در اين گروه (درك) پله هاي ترقي را يكي يكي طي كرد. وي بقدري در نواختن گيتار مهارت پيدا كرده بود كه در اغلب اجراهاي زنده سيم‌هاي گيتار را (بر اثر قدرت انگشتانش) پاره مي كرد. در سال 1965 كلاپتون توسط اين گروه دو آلبوم (پنجمين زندگي يلوبرد، براي عشق تو) منتشر كرد اما بلافاصله آنها را ترك كرد. چرا كه معتقد بود اعضاي گروه از مسير اصلي خود منحرف شده و به طرف بازار روي آورده بودند.
اريك سپس به جان مايرس پيوست كسي كه با سبك و سياق موسيقي بلوز آشنا بود و حساسيت خاصي روي آن داشت حاصل اين همكاري آلبومي بود كه پس از انتشار استقبال فراواني از آن شد و در جدول بهترين‌هاي انگلستان تا رده ششم صعود كرد.
در سال 1966 اريك با همكاري جك بروس ويلون زن و جينفير باكر طبل زن گروهي را تشكيل داد به نام ‹‹كرم›› ، كه انقلابي در سبك موسيقي بلوز بوجود آورد اين گروه در بين مردم طرفداران زيادي پيدا كرد و از رده گروههاي مشهور راك در دهه 60 قرار گرفت. اين گروه با انتشار سه آلبوم (ارابه هاي آتش، كرم تازه، ديزرانيل جيرس) به فروش بالايي دست يافتند و تورهاي بزرگي در اقصي نقاط دنيا برگزار كردند و به شهرتي جهاني دست يافتند و از نظر امتياز خود را تا نزديكي گروه‌هاي موفقي مثل رولينگ استون و گروه بيتل‌ها رساندند. كلاپتون در بين طرفدارانش جايگاه ويژه اي پيدا كرد. اما اين موفقيت مدت زيادي طول نكشيد كه گروه دچار مشكلات اساسي شد هر سه عضو گروه به مواد مخدر روي آوردند در تور 1968 ، كلاپتون از عهده رهبري آنها برنيامد. آنها قبل از جدا شدن در سال 1969 آلبوم خداحافظي را منتشر كردند.
اريك آلبوم ‹‹ايمان كور›› در اوايل سال 1969 به همراه باكر، ريك گريك، استروين ود منتشر كرد و در 25 شهر آمريكا به صورت زنده اجرا كرد.
اريك در سال 1970 دو آلبوم ديگر به نام هاي ‹‹ بعد از نيمه شب›› و ‹‹ ليلا›› منتشر كرد . آلبوم ليلا ملهم از يك رابطه عاطفي مابين پتي هريسون ، كلاپتون و جرج هريسون بود.( پتي و كلاپتون در سال 1979 باهم ازدواج كردند و در سال 1988 طلاق گرفتند). متاسفانه مشكلات شخصي و فشارهاي حرفه اي باعث آلوده شدن اريك به هروئين شد در دهه 70 اريك از انظار عمومي دور شد و كاملا به حاشيه رانده شد او خيلي سعي كرد تا بر اعتيادش غلبه كند و در اين راه از كمك‌ها و نصيحت‌هاي گاهاً تند دوستش پتي تانزند نيز استفاده مي كرد اريك به سفارش پتي تحت درمان طب سوزني قرار گرفت.
در سال 1980 پس از انتشار آلبوم جديدش وقتي مي خواست بازگشتش را به عالم موسيقي جشن بگيرد دوباره در گرداب الكل فرو رفت او دوباره به نوشيدن روي آورد و آنقدر در اين كار زياده روي كرد تا اينكه كارش به بيمارستان رسيد و مدتي بستري شد. پس از ترخيص از بيمارستان اريك تصميم گرفت بر مشكلاتش غلبه كند او به عرصه موسيقي بازگشت و آثار خوبي از خود به جاي گذاشت كه از آن جمله مي توان به آلبوم "بليط بعدي" 1981، "پول‌ها و سيگارها" 1983، "وراي خورشيد" 1985، "آگوست"1986، "كارگر"1989، اشاره كرد. بسياري معتقدند كه اريك كلاپتون پس از رهايي از اعتياد هرگز به اوج خود نرسيد اما وي موفق شد در سال 1988 جايزه گرامي را به خاطر بهترين آلبوم سال بدست آورد.
در سال 1990 حوادث ديگري در زندگي كلاپتون اتفاق افتاد سه تن از دوستان نزديكش بنام‌هاي استيو راي واقان، كالين اسميت، نايجل برآن بر اثر سقوط هليكوپتر كشته شدند، چند ماه بعد از اين حادثه پسر چهار ساله اش كونور (حاصل ازدواجش با مانكن ايتاليايي بنام لوري دل سانتو) بر اثر سقوط از يك ساختمان كشته شد. اريك براي تحمل اين درد، رو به نوشتن آورد و ترانه اشك‌هايي در بهشت را براي فرزندش "كونور" سرود كلاپتون آن سال جايزه گرامي را به خاطر اين آلبوم و سرود دريافت كرد.
در سال 1994، او دوباره به گيتار روي آورد و خيلي زود خود را به سطح استاندارد جهاني رساند‌. در مدت زمان كمي او دوباره طرفداران خود را گرد آورد و در سال 1997 جايزه بهترين مرد پاپ جهان را براي آلبوم "Change the world" دريافت كرد.وی همچنين در سال 2004 در قصر باکينگهام انگلستان نشان افتخار امپراتوری را دريافت کرد.

هموطنان ايراني ما اريك كلاپتون را با موسيقي سريال معروف " لبه تاريكي" محصول شبكه BBC انگلستان كه چندي پيش از شبكه اول سيما پخش شد مي شناسند.

مصاحبه:
اين مصاحبه توسط وب سايت استراليايي "60 مينوتس " در 5 آوريل 1998 با اريك كلاپتون صورت گرفته است.


 اريك كلاپتون گيتاريست افسانه اي گروه كرم و درك، پس از سي سال درگيري با اعتياد و الكل توانست خود را از مسائل حاشيه اي جدا كند و به سوي اقبال خود برود اين اولين بار است كه اريك مي خواهد و مي تواند درباره آن روزها صحبت كند . همه ما مي دانيم كه اريك كلاپتون چه كسي بود؟
پايان من بود، حقيقتاً تصميم به خودكشي گرفته بودم من هر روز با خودم مي گفتم: فردايي براي من وجود ندارد نمي توانم بيش از اين به اين زندگي ادامه دهم، بيش از حد مي نوشيدم و قادر به توقف آن نبودم به خط سياهي مي ماندم كه هر روز باريكتر مي شد هر شب به اين فكر مي كردم كه فردا خود را خلاص كنم اما شما مي دانيد كه آن فردا هرگز فرا نرسيد. آن زمان داشتن تحصيلات عاليه آرزوي اكثر مردم بود، من همه اين‌ها را داشتم زن خوب، خانه، ماشين، شغل خوب، شهرت و پول. من همه آنها را از دست دادم. فقط مي خواستم بميرم.

اريك كلاپتون 52 ساله يكي از بازماندگان بزرگ سبك راك است چطور شد كه اعتياد و الكل تو و موسيقي تو را خراب كرد آيا اين درست است كه مي گويند اكثر موزيسين‌هاي موفق، به چيزي اعتياد پيدا مي كنند؟
نه نمي شود چنين مطلق صحبت كرد در مورد خود من، هيچ راهي وجود نداشت هر كسي روحيات خاص خود را دارد بسياري از آن‌هايي را كه مي شناسم مجبورند حقيقت را پنهان كنند.

آيا فكر نمي كنيد كه وقتتان را تلف كرده ايد؟
بله وقتم را تلف كردم اولين حسي كه اعتياد به انسان مي دهد احساس پوچي است اينكه شما هيچ سودي نداريد و از همه مهم‌تر اينكه شما لحظاتي را از دست مي دهيد كه بايد با لذت و خرسندي سپري مي شد من اين را تجربه كردم.

اريكِ افسانه اي ،30 سال قبل از اينجا (لندن)، شروع كرد؟
بله من در سال 1960 به اينجا آمدم اوايل سال 60 با مشقات فراوان، آه....

شما از استراليايي‌ها دلگير نيستيد بخاطر روزهاي سختي كه آن‌جا داشتيد؟
ما روزهاي خوب هم داشتيم، من فكر مي كنم آنها مردم بزرگي هستند، ما دوستاني داشتيم كه ترانه‌هاي خوبي سروديم.

وقتي در دهه هفتاد اريك كلاپتون معتاد شد او را از استراليا ديپورت كردند فكر نمي‌كني اين بدترين توري بود كه برگزار كردي؟
خوب مي‌شود گفت يك رسوايي تمام عيار بود براي اينكه من به شدت آلوده شده‌بودم خودتان كه مي دونيد الكل با آدم چكار مي كند. برخورد بدي بود. من بسيار خودخواه و متكبر بودم فكرش را بكنيد شما آن‌جا روبروي من نشسته ايد و من به خودم اجازه مي دهم كه هر رفتار زشتي را انجام دهم.

پس از آن شب وحشتناك كه پتي بويد (همسر قبلي اريك )ربوده شد، جورج هريسون و پتي بويد باهم ازدواج كردند اما اريك كلاپتون هنوز تنها است. وقتي به گذشته نگاه مي كنيم شما را نگران مي بينيم نگراني براي چه؟ شايد به خاطر از دست دادن عشق تان؟
بله، آه بله، وقتي برمي‌گردم و به ياد مي‌آورم مي‌بينم آن مبارزه نمي‌توانست تا ابد ادامه يابد شبيه يك جنگ بود.

شما ترانه هاي عاشقانه زيادي سروده ايد و با زنان بسياري آشنا شده ايد اما به نظر مي رسد بعد از جدايي با همسر قبلي‌تان ديگر به فكر ازدواج نيستيد چرا؟
براي اين‌كه باور نمي‌كنم كه آن‌ها را درست مي‌شناسم.

اين درست است كه اولين و آخرين عشق كلاپتون گيتار است؟
بله، چيزهاي زيادي داشته‌ام مكان‌هاي مختلفي بوده‌ام. مكان‌هايي كه با آن‌ها ارتباط برقرار كرده‌ام.

و اما چرا گيتار؟
من ترومپت، ويلون، پيانو و آكاردئون را هم دوست دارم همسايه‌اي داشتيم كه آكاردئون مي‌زد حقيقتاً دوست داشتم، دوست داشتم آن‌ها را تماشا كنم.

خدا را شكر كه پيش آنها نمانديد!!؟
نمي‌دانم شما چه تصوري داريد اما گيتار خيلي ساده است خيلي ساده طراحي شده. البته آن‌ها به من مي‌گفتند كه من در عرض يك روز مي‌توانم آن را ياد بگيرم كه بعدها فهميدم كه اين طور نيست گيتار ساز بسيار جذابي است.

هنوز هم همان علاقه را به گيتار داريد؟
بله

وقتي در سال 1991 پسرتون كونور را از دست داديد اين حادثه در ترانه‌هاي شما تأثير گذاشت، وقتي ترانه ‹‹اشك‌هايي در بهشت›› را مي‌شنويم احساس شما كاملاً قابل درك است چيزهايي كه هرگز گفته نمي‌شوند اما در ترانه شما ما آن‌ها را حس مي‌كنيم.
بله اشك‌هايي در بهشت ترانه مورد علاقه من است و سال‌هاي بعد هم خواهد بود من هر روز حدود 150 نامه از مردم دريافت مي‌كردم كه از اندوه مشتركشان با من نوشته بودند اين‌كه هيچ راهي براي گريز از مرگ نيست اين‌كه هيچ يك از ما نمي‌دانيم كي نوبت ما مي‌رسد چيزهايي است كه هرگز در مدرسه تدريس نمي‌شوند من هيچ‌وقت در مدرسه چيزي نياموختم كه مربوط به روابطم با خانواده‌ام يا جامعه‌ام باشد چيزي راجع به زندگي يا مرگ نياموختم اما با آن‌ها روبرو شدم. روزي كه براي ديدن پسرم رفته‌بودم او آنجا در تابوت خودش خوابيده‌بودم هيچ آمادگي نداشتم هيچ نياموخته‌بودم فكر مي‌كنم شبيه يك گناه بود.

و نوشتن كمكتان كرد تا بر اين احساس اندوه غلبه كنيد؟
نوشتن و نواختن گيتار، اولين و بهترين كاري كه مي‌توانستم انجام دهم اين بود كه گيتار را بردارم و بنوازم، موسيقي بسازم و از خودم دور بشوم، موسيقي تنها چيزي بود كه بعد از مرگ فرزندم لحظاتم را پر كرد لحظاتي كه هيچ فردايي نبود، هيچ فردايي.

پدري كه پسرش را از دست داده، ساعات تاريكي را پشت سر گذاشته، بر اعتياد غلبه كرده الكل را كنار گذاشته و به عرصه موسيقي بازگشته‌است و حالا سفر مي‌كند آلبوم منتشر مي‌كند و دوباره به روزهاي اوج برگشته‌است. به نظر مي رسد كار چندان آساني نيست؟
نمي‌دانم اما يك چيز برايم روشن است دوست دارم سفر كنم سفرهاي طولاني، طولاني براي جستجو، براي ادامه دادن.

آيا اين جستجو نوعي مكاشفه براي يافتن خودتان نيست اين كه شما كي هستيد؟
حق با شماست هميشه دنبال كسي بوده‌ام كه اين را به من بگويد.

و سوال آخر اين‌كه چه چيزي اريك كلاپتون را سرپا نگه مي‌دارد؟
دلايل زيادي است هميشه فكر مي‌كنم كه ممكن بود كس ديگري جاي من بود آن وقت خيلي بهتر از من عمل مي‌كرد و موفق‌تر بود و يا من جاي ديگري بودم و زندگي متفاوتي داشتم اما سرآخر به اين نتيجه مي‌رسم كه اين بزرگي خداوند است كه به من زندگي اعطا كرده‌است.

 

منابع:

http://www.eric-clapton.co.uk

http://www.eric-clapton.co.uk/interviewsandarticles/index.htm

http://www.ericclapton.com

http://www.whereseric.com/clapton/articles/2004/03/interview_eric_clapton_me_and_mr_johnson.htm

 

 


 

 

قرار نيست من پهلوان «كوهستاني» باشم

 

بهنام ناصح

 

گپي كوتاه با محسن كوهستاني (پيانيست و آهنگ‌ساز)

محسن كوهستاني طاري در سال 1336 در تهران متولد شد . وي از كودكي به فراگيري موسيقي پرداخت و تا سال 1355 در هنرستان عالي موسيقي تحصيل كرد. بعد از آن به آمريكا و سپس به آلمان غربي سفر كرد و تا سال 1368 در آكادمي‌هاي موسيقي تحصيلاتش را ادامه داد. وي در رشته پيانو سوليستي از استاداني چون «برونو گلبر» (Bruno (Gelber) پيانيست معروف، آهنگسازي و رهبري اركستر را از استاداني چون « سرجي چليپيداكه» (Sergiu chlibidache) رهبر اركستر فيلارمونيك مونيخ فرا گرفت و همچنين دوره‌هاي تخصصي كوتاه مدتي نزد استاداني چون « نويهانس» ( (S. Neuhaus در وين و مسكو و بودا پست و نيكيتا مگلف (N. Magalof) در ژنو و لئوناردو برنستين (L. Bernstein) معروفت‌ترين رهبر اركستر آمريكا در مونيخ گذراند.
كوهستاني كنسرت‌هاي متعددي در كشور آلمان ، هلند، انگلستان، فرانسه، سوئد، سوئيس ، اسپانيا ، نروژ( با ظبط راديويي)، اطريش، ايتاليا، فنلاند، روسيه، مجارستان، چكسلواكي، روماني و…آمريكا ( نيويورك، واشنگتن)، كانادا، برزيل، آرژانتين، چين و ژاپن برگزار كرده‌است.


آقاي كوهستاني شما در جايگاه يك نوازنده حرفه‌اي پيانو وقتي قرار است رسيتال پيانويي اجرا كنيد چقدر دلبستگي‌هايتان در انتخاب قطعات تاثير مي‌گذارد و چه‌ اندازه به ارتباط برقرار كردن با مخاطب فكر مي‌كنيد؟
‌شايد اگر اين سوال را از يك جوان 25 ساله بپرسيد، جوابي متفاوت به شما بدهد ولي حقيقت اين است كه براي دل ما ديگر ارضاي شخصي وجود ندارد. دل ما دل جمع است. از اين جهت به شرايط زماني ـ مكاني و درك مخاطب فكر مي‌كنم و در واقع چيدمان قطعات بر حسب ذائقه‌ي مخاطب صورت مي‌گيرد، يعني بر حسب تجربه دقيقاً مي‌دانم كه شنونده‌ي ما در رسيتال چه نوع قطعاتي را بيشتر درك مي‌كند و مي‌پسندد. بنا براين در زمان‌ها و در كشورهاي مختلف حتماً آثار متفاوتي اجرا مي‌كنم.
 

تنوع آثار در يك اجرا چقدر اهميت دارد؟
طبيعي است كه تنوع بايد وجود داشته باشد. در خود غرب هم كم پيش مي‌آيد كه يك رسيتال يا كنسرت فقط مثلاً آثار باخ را اجرا كنند مگر به مناسبت خاصي مثل شب كريسمس يا … . چو ن آثار هر كدام از اين آهنگسازان ، دوستداران خاص خود را دارند. پس اين تنوع براي راضي نگهداشتن جمعي كه مي‌خواهيم برايشان برنامه اجرا كنيم لازم به نظر مي‌رسد. علاوه بر اين به اعتقاد من در انتخاب قطعات، گذشته از اختلاف مكتب‌ها و از نظر زمان ساخت، بايد سعي‌ كرد آثار از نظر فضا، درك مطلب، تأثير پذيري ، عمق و جهان‌بيني از هم دور نباشند و زبان مشتركي بين آن‌ها وجود داشته‌باشد.
 

چه‌مسايلي در برگزيدن اين درون‌مايه مشترك دخيل است؟
اصولاً آثار ناب هنري، از آثار شكسپير و مولانا گرفته تا يك تابلوي نقاشي برجسته، طبعاً در باطن خود دوستي وصلح و انسانيت نهفته دارند ولي ممكن است بر حسب شرايط زماني شكل‌هاي مختلفي به خود بگيرند. يك هنرمند و يا نوازنده در انتخاب آثار گاه به منظور حفظ تعادل با شرايط بيروني نوع خاصي را انتخاب مي‌كند. مثلاُ در رسيتال پيانويي كه اخيراُ اجرا كردم، با توجه به دنياي آشفته‌ با وجود جنگ و زلزله و قحطي و مشكلات روزمره و استرس‌هاي ناشي از آن، سعي كردم از قطعاتي استفاده كنم كه بتواند انسان را تا حد امكان به آرامش، تمركز و لحظه‌هاي خوب و معنوي سوق دهد.
 

شما به عنوان يك موسيقي‌دان چه تعريفي از موسيقي ايراني داريد؟ به عبارت ديگر چه فاكتور‌هايي در يك آهنگ بايد وجود داشته‌باشد تا بتوان آن را از موسيقي ساير ملل تميز داد؟
من براي اين سوال دو جواب دارم: يكي تعريف فني و ديگري تعريف عام.
در تعريف فني بايد بگويم كه موسيقي هر كشوري يا به بيان بهتر هر قومي مانند بدن انسان كه داراي DNA و نقشه‌ي مهندسي ژنتيكي خاص خود است؛ ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد خود را دارا‌ است. يعني موسيقي هر قوم و سرزميني تشكيل شده از يك‌سري نت‌هايي كه داري فواصل و ارتباط‌هاي مشخصي با هم هستند. نحوي بكار گيري اين فواصل، DNA موسيقي اين آن كشور را تشكيل مي‌دهند كه به يك موسيقي‌دان كاركشته اين امكان را مي‌دهد كه با شنيدن آن موسيقي و توجه به فواصل ياد شده پي به خاستگاه آن موسيقي ببرد. از اين رو نقشه مهندسي موسيقي ايراني نيز خصوصيات خودش را دارد كه باعث مي‌شود آن را ايراني بدانيم.
درتعريف عام، موسيقي ايراني، موسيقي است كه يك فرد ايراني گوش مي‌كند و مي‌تواند با آن ارتباط برقرار كند. اما نبايد فراموش كرد كه با توجه به تبديل دنيا به يك دهكده‌ي جهاني و اختلاط موسيقي‌ها و تنوعي كه در شنيدن موسيقي به وجود آمده و تغيير سليقه‌ها طبيعي است كه اين مرزبندي هم دچار چالش مي‌شود.


با توجه به اين‌كه شما از جهتي با زبان موسيقي جهاني آشناييد و از جهت ديگر ايراني هستيد (خصوصاً اين‌كه به طور تخصصي به موسيقي سنتي نپرداخته‌ايد) شايد بهتر بتوانيد از نگاه بيروني به معضلات موسيقي برگرفته از موسيقي سنتي نگاه كنيد. با اين توضيح به نظر شما موسيقي ايراني در جامعه‌اي كه در حال گذر از سنت به مدرنيته است چگونه مي‌تواند با استفاده از پشتوانه‌هاي سنتي خود بدون اين‌كه خود را در چنبره‌ي آن گرفتار سازد راه ارتقا و نوآوري را پيش بگيرد؟
به نظر من يكي از نكاتي خيلي مهم است اين است كه بايد در زمينه موسيقي كار زياد انجام شود چرا كه در كار زياد است كه راه‌هاي مختلف و متنوع پيدا مي‌شود.
نكته ديگر اين‌ است كه بايد تك روي ( كه متاسفانه به جزئي از سنت ما بدل شده‌است ) كم‌تر شود. پهلوان پروري و استقبال از تك بودن در زمينه‌هاي مختلف، از معضلات تفكري و فرهنكي ما است كه خوشبختانه در چند دهه‌ي اخير تا حد زيادي كم‌تر شده. يعني اين اتفاق فرخنده با نوعي نگاه جمعي و تمايل به كار گروهي در بين موسيقي‌دان‌هاي ما دارد روز به روز بيش‌تر مي‌شود.
مسئله ديگري كه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه هر پديده‌ي سنتي اگر قرار است به توزيع برسد مي‌بايست تغييراتي در آن داده‌شود وگرنه به درد موزه مي‌خورد. پس موسيقي‌اي كه قرار است مردم به آن گوش كنند نيز بايد حاوي خلاقيت و نوآوري باشد.
 

اما سوال اين‌جا است كه چگونه مي‌توان اين پيوند را برقرار كرد؟ جمع اين دو در نگاه اول به نظر مسئله‌اي پارادوكسي مي‌آيد.
به اعتقاد من كسي كه مي‌خواهد بر اساس سنت، نوآوري كند ابتدا مي‌بايست موسيقي سنتي را آن طور كه بوده، با كم و زيادهايش درست و دقيق بشناسد و ياد بگيرد و همچنين علم موسيقي امروز را نيز تحصيل كند و ديگر اين‌كه داراي مسئوليت و خلاقيت باشد يعني براي رسيدن به چنين جايگاهي مي‌باسيت هرسه اين شرايط را داشته‌باشد يا به دست آورد كه البته كار دشواري است.
 

يكي از بزرگ‌ترين مشكلاتي كه در جامعه سر راه موسيقي قرار دارد مسئله آموزش است اگر شما به فرض سياستگذار مطلق بوديد( البته به فرض) چه سياستي را براي بهبود وضع نابسامان آموزش در موسيقي اتخاذ مي‌كرديد؟
مي‌توان گفت بسياري از مشكلات موسيقي ما از چنين فرض‌هايي به وجود آمده. بايد توجه داشت اموري مثل سياستگذاري براي مسايل كلاني مثل آموزش موسيقي هيچ‌گاه توسط يك فرد به نتيجه مطلوبي نمي‌رسد. بلكه محتاج همان نگاه جمعي و كار كارشناسانه‌اي است كه توسط گروهي متخصص انجام گرفته‌باشد. (با خنده) از اين گذشته فراموش نكنيد كه من قرار نيست پهلوان كوهستاني باشم.
 

 

 


 

 

ساز قانون ، اصالت ايراني دارد

 

 

سحر طاعتی

گپی کوتاه با  عليرضا ستوده
عليرضا ستوده مهندس صنايع چوب و سازنده ساز قانون، فرزند زنده ياد احمد ستوده و استاد مليحه سعيدي است. سبك قانون‌سازي وي كه از كودكي دركنار پدر و استادش اين شيوه را آموخته به گونه‌اي است كه تا كنون كسي نتوانسته بطور مستقل روي اين ساز كار كند و در ساخت اين ساز هم تخصص داشته باشد. او توانسته تا به امروز شيوه‌ها، ابداعات، تكنيك‌ها و ظرايفت‌هاي كاري پدر خود را ادامه دهد و رازدار فن پدر باشد. ما نيز به اين بهانه با او به گفت‌‌وگو پرداخته‌ايم كه ماحصل آن را مي‌خوانيد:
ـ از سابقه خود و علاقه‌تان به موسيقي بگوييد، با توجه به اين‌كه در خانواده‌اي هنرمند تربيت يافته‌ايد؟
از زماني كه مدرسه مي‌رفتم در كارگاه چوب پدرم بودم، تا اين‌كه پدر به پيشنهاد مادر، ساختن ساز را شروع كرد و من هم به دليل علاقه‌ام در اين زمينه ، در همين رشته ادامه تحصيل داديم و ليسانس صنايع چوب و كاغذ گرفتم و بين سال‌هاي60 و 62 كار ساخت ساز را در كنار پدرم شروع كردم. البته نه به طور مداوم بلكه تفنني اين كار را دنبال كردم ولي بعد از ازدواجم فعاليتم كم‌رنگ تر شد. پدر در اين زمينه تعدادي پروژه نا تمام داشت كه بعد از فوتشان بايد اين كار انجام مي‌شد. من هم به پيشنهاد مادر و براي به اتمام رساندن آن‌ها فعاليتم را آغاز كردم و تكنيك‌هايي را روي قانون ايراني پياده كردم.
سازهاي پدر كه به تأييد همه رسيده چند مدل داشتند، يك نمونه سازهاي مشقي بودند كه بيشتر هنرجويان از آن‌ها استفاده مي‌كردند. نمونه ديگر سازهاي حرفه‌اي پدر بودند كه براي اركستر به كار برده مي‌شدند كه اين سازها داراي معرق كاري و منبت كاري هستند.
من هم تكنيك‌هايي كه مانده‌بود را بعد از وقفه دوساله انجام دادم.
البته ساز‌هاي پدر كه به تاييد همه رسيده چند مدل داشتند، يك نمونه سازهاي مشقي بودند كه بيشتر هنرجويان از انها استفاده مي‌كردند، نمونه ديگر سازهاي حرفه اي پدر بودند كه براي اركستر به كار برده مي‌شدند. كه اين ساز‌ها داراي معرق كاري ومنبت كاري هستند .من هم تكنيك‌هايي كه مانده بود را بعد از وقفهذدوساله انجام دادم، البته تحقيقات من در اين زمينه بودوپروژه دانشكده هم نيز كتابي در مورد ساخت ساز است همچنين سايتي نيز در مورد قانون وديگر ساز‌هاي سنتي دارم، كه در حال حاضر مشغول كاركردن در اين زمينه هستم.
بعد ازدوسال وقفه تصميم به سفارش گرفتن كردم كه البته در اين راه مشكلاتي بوده وهست، مثل طرح گردونه روي ساز قانون كه شايد پدر در اين ميليونها تومان هزينه صرف كرده كه اگر جواب مي‌گرفت خيلي خوب بود. اين مشكلات دامنگير من نيز شد ولي با حال براي اين ساز يكسري طرح داريم .
ـ باتوجه به اينكه ما در شما يكي از نوازندگان مطرح ساز قانون است وهمچنين پدر شما نيز سازنده اين ساز بوده، چگونه توانستيد با اين كار اخت بگيريد؟
اين ساز بحث عميقي در ريشه ما ايرانيان دارد. چون ما ريشه اصيلوعميقي دارد واززماني كه من به دنيا آمدم زمزمه ساز مادر در گوشم بوده ودر واقع در كودكي لالايي خيلي خوبي برايم بوده است. ولي عملاً علاقه‌اي نسبت به نواختن ندارم، چون فرصتي هم براي اين كار ندارم به دليل اينكه دائماً درگير ساخت ساز هستم وديگر انرژي براي نوازندگان نمي ماند ما صداي قانون را دائما ًمي‌شنويم وخواه ناخواه با آن اخت گرفته‌ايم و زماني كه پدر تصميم به ساخت آن گرفت من هم باطناً به آن كشش پيدا كردم ومشغول اين كار شدم وچنان با اين حرفه خو گرفتم كه زماني هم كار نمي‌كنم باز ذهنم در گير اين كار است كه چه طرح‌هايي را پياده كنم.
سازهاي ايراني و قانون‌هايي كه ساحته مي‌شوند، ايراني نيستند بلكه از سازهاي مصري، عربي، تركي و ارمنستاني الگوبرداري شده‌اند، اما ساز قانون ايراني كه پدر ساحته از پايه، اصول و اجزايي كه در آن به كار رفته و رنگ‌هاي صوتي آن ، مطابق با اصول و دستگاه‌هاي اصيل ايراني است و كاستي‌هايي كه داشت پس از مدتي نمود پيدا مي‌كرد ولي تا به حال نشده كه سازي را ساحته باشيم كه شكسته و يا خراب شده‌باشد در صورتي كه ديگر ساز ها بعد از مدتي از شكل و قيافه مي‌افتند و در كل صوتي آن‌ها با سازهاي مافوق مي‌كند. سازهاي تركي از نظر ابعاد كوچك‌تر هستند و داراي 26 صوت و صداي تيزي دارند. صوت سازهاي عربي كه 28 صوت است و به گونه‌اي در ذهن تداعي شده كه وقتي صداي آن را مي‌شنويم، مي‌گوييم ساز عربي است. ولي قانون ايراني داراي 27،28 صوت است كه در دوران‌هاي مختلف همانند ساز عمود به تاراج رفته‌است. ما ساليان سال نسبت به سازهايمان بي توجه بوده‌ايم ولي تلاش پدر و مادر و استاد قنبري همه دست به دست هم دادند و ما نيز سعي كرديم و نتوانستيم اين ساز را برگردانيم و بايستي كاستي‌هاي آن را رطرف كنيم.
ـ آيا شما مكاني داريد كه در آن‌‌جا فقط سازهاي مخصوص شما را به فروش برسانند؟
خير، چون پدر هميشه معتقد بودند كه بايد ساز را مستقيم به دست مصرف كننده برسانيم چون به واسطه دلالي‌ها عملاً مصرف كننده با قيمت گزاف آن را مي‌گيرد و در صورتي كه اصل زحمت را سازنده كشيده و باتمام مشكلات ، قدرت و انرژي و فكرش را روي كار گذاشته‌است و من در حال حاضر با عقيده پدرم موافقم.
خيلي سازها هستند كه صداي خوبي دارند، وقتي به عقب برمي‌گرديم مي‌بينيم كه عشق و علاقه سازنده‌اش بوده كه به ساز منتقل شده ، شايد از نظر ظاهر زيبا نباشد ولي واقعاً خوش صدا است چون سازنده روح و انرژي‌ خود را به آن دميده و آن ساز جان گرفته و من هم به شخصه به ساز به عنوان يك موجود زنده نگاه مي‌كنم كه روح دارد.
ـ به غير از قانون چه سازهاي ديگري مي‌سازيد و براي ساخت هرساز چه زماني را صرف مي‌كنيد؟
سنتور، سه‌تار، تنبور كه هكه آن‌ها به شكل هديه بوده و هيچ وقت در بازار عرضه نشده‌اند به دليل اينكه من به جنبه سري كاري و وسيله چوبي ساحته‌شده نگاه نكرده‌ام چون در غير اين صورت حالت معمولي پيدا مي‌كند و بي‌شباهت به ساخت يك كمد و مبل نيست. شايد در طي يك‌سال سه‌ تا چهار ساز بسازم و همه آن‌ها هم به صورت سفارشي هستند و چون به كارم مطمئنم وقت و انرژي و تكنيك‌هايي را هم كه روي اين كار مي‌گذارم، كافي است و خودم هم راضي هستم چون معتقدم براي ساخت هر سازي بايد روي آن دقت و مدت زمان كافي را پياده كرد.
ـ اگر سازندگان ساز خود نوازنده نيز باشند، چه تأثيري در كارشان دارد؟
خيلي تأثير دارد چون به گفته استاد قنبري يك سازنده‌ي ساز خوب بايد نوازنده خوبي هم باشد، ما هميشه استادي مثل مادر داشته‌ايم و عيب‌هاي سازهايي را هم كه ساحته‌ايم به گفته ايشان بر طرف كرده‌ايم و به واسطه مدت زمان طولاني از ابتداي تولد من تا به حال صداي ساز اصيل ايراني در گوشم بوده و من از نظر گوشي، تمام نت‌ها و دستگاه‌ها را مي‌شناسم و ملكه ذهنم شده‌است و از لحاظ كودك كردن ساز هم مشكلي ندارم ولي با اين حال نوازندگي نمي‌كنم.
ـ ما در كشورمان كلاس‌هاي ساخت ساز نداريم، حال اگر اين آموزش شكل بگيرد، آيا به طور صحيح و اصولي پيش مي‌رود و يا خير؟
متأسفانه ما در يك مقطعي قرار گرفته‌ايم كه در ارتباط با موسيقي با مشكلات فرهنگي زيادي درگير هستيم. من خودم به شخصه اين كار را تجربه كرده‌ام و پنج تا شاگرد براي يادگيري و كمك آورده‌بودم ولي متأسفانه هركدام شايد سه ماه بيشتر ادامه ندادند. ترك اين كار دلايلي از جمله سخت‌گيري هاي من بوده و دليل ديگر اينكه اين سوال در ذهن آن‌ها ايجاد مي‌شد كه پس از يادگيري چه تضمين ماليث براي اين قضيه وجود دارد كه خود يك مسئله فرهنگي است.
ـ در رابطه با مشكلات و موانع و سختي‌هاي اين رشته و رفع آن چه راهكارهايي را پيشنهاد مي‌كنيد؟
در اين زمينه ماچندين مشكل را داريم از جهت اينكه ما هنوز ساخت‌ساز را به شيوه سنتي انجام مي‌دهيم و بايد سعي كنيم نتها در مورد ساخت ساز بلكه در همه موارد، تكنولوژي را دخيل كنيم. دوم استفاده به جا از ابزارهاي خوب و ساختن شابلون‌ها و قالب‌ها به طوري كه وقتي سازي را مي‌سازيم شبيه‌ساز قبلي باشد در صورتي كه اين كار را ماشيني نكنيم كه من هم از آن دوري می كنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 21:58  توسط موسیقار  | 

گوناگون

 

مرد خوشبختِ اُپرا‎‏

ترجمه ي لعيا ملك پور

نگاهي كوتاه به زندگي و آثار پاوارتی

بدون شک هيچ خواننده اپرايي به اندازه پاوارتی دارای شهرت جهانی نيست. او با داشتن صدايي رسا و پرطنين در زمره سرشناس ترين شخصيت ها‌ ، چون ستارگان پاپ و هاليوود قرار دارد.
اخيراٌ لوسيانو پاو
ارتی ـ نامی آشنا برای اين حرفه فوق العاده ـ چهلمين سالگرد شروع آوازه خوانی (اپرا) را جشن گرفت. آوازه خوان بزرگی که در عالم موسيقی درخشيد و افق های جديدی به روی موسيقی کلاسيک گشود و طرفداران بيشماری را در هر گوشه از جهان گردآورد. با رکورد حضور 43 سال در صحنه اپرا، لوسيانوپاورتی محبوب ترين هنرمند موسيقی کلاسيک در تاريخ اين هنر است.
لوسيانو پاوارتی در 12 اکتبر 1935 در شهر مدونای ايتاليا به دنيا آمد او اولين و تنها پسر يک نانوا
بود. مثل همه ي پسرها بيشتر وقت خود را صرف ورزش (خصوصا فوتبال) می کرد. او عضو تيم فوتبال شهر بود در حقيقت اولين شهرت خود را در تيم فوتبال محله به دست آورد لوسيانو در هر بازی برای تيمش نهايت غيرت و تعصب را بکار می گرفت.
او نخستين بار به عنوان يک آماتور مستعد و  شيفته اپرا در گروه کر شهر به همراه پدرش شرکت کرد. پاوارتی جوان به همراه پدرش برای شرکت در مسابقات بين المللی لينگلين به شهر والس رفتند و در آنجا برنده جايزه اول، اين مسابقات شدند اين حضور
، آتش جاه طلبي های او را برای تبديل شدن به يک آوازه خوان شعله ورساخت.
او با آموزش نزد مربيانی مثل آريگو يالو و آتوری کامپاگانوی توانست اولين تک خوانی خود را به سال 1961 (به نام رودولفو) در سالن اپرای شهر رجيواميليا اجرا کند او در همين سال برنده يکی از معتبرترين جوايز بين المللی به نام کونسرنو شد. به زودی آوازه شهرت او در سراسر ايتاليا و حتی در آمستردام ، وين، زوريخ و لندن پيچيد. او برنامه های متعددی در سالن های تئاتر ايتاليا اجرا کرد و رفته رفته شهرتش جهانی شد سپس به آمريکا رفت و در
فوريه 1965 با يک تهيه کننده اهل ميامي به نام جان ساترلند شروع به همکاری کرد.

پاوارتی به اشاعه وگسترش موسيقی اپرا در بين نسل جوان پرداخت و برای اين منظور مسابقات بين المللی اپرا در فيلادفيای آمريکا را پايه گذاری کرد مسابقاتی که باعث ظهور بسياری از ستارگان جوان در اين رشته شد.

پاوارتی به همراه تعدادی از خوانندگان مشهور جهان گروهی به نام "پاوارتی و دوستان" را تشکيل داده است که اين گروه با اجرای کنسرت های مختلف در گوشه و کنار دنيا به کارهای عام المنفعه می پردازند. در دهمين کنسرت پاوارتی و دوستان که در ايتاليا برگزار شد بهترين خوانندگان راک، پاپ و جاز گرد هم آمده بودند که از جمله آن ها می توان به برايان آدامز، آناستازيا، سليون ديون، التون جان، اريک کلاپتون، انريکوايگليسياز، ريکی مارتين، بوی زون، استينک، استيومکدول و چند ستاره سرشناس ديگر اشاره کرد. درآمد حاصل از اين کنسرت که بالغ بر ميليون ها دلار می شد صرف بالا بردن کيفيت آموزش و پرورش، بهداشت و درمان و اشتغال در بوسنی ، کلمبيا، کوزو، گواتمالا، ليبريا، تبت و اردوگاه پناهندگان افغانی و پاکستانی شده است . همان سال کنسرت ديگری با درآمد 2 ميليون دلار توسط اين گروه اجرا شد که عوايدش صرف پناهندگان عراقی شد.

جوايز و منصب ها

پاوارتی عناوين و جايزه های جهانی بسياری دريافت کرده است که از آن جمله می توان به موارد زير اشاره کرد:

دريافت نشان افتخار و لياقت از دولت ايتاليا به دليل خدمت به کشورش

برنده مقام نخست جواز گرامی در سال 1998، و موزيسين برگزيده سال

دارای ديپلم افتخار از از دانشگاههای معتبر دنيا از جمله دانشکده هنرهای نمايشی دانشگاه فيلادلفيا، پترزبورگ، اکلاهاماسيتی، پارما، دانشگاه سن مارتينوی ليما و دانشگاه پرو.

برنده جايزه برتر شهر پاريس که توسط جاسکويز جيراس (احتمالاٌ شهردار پاريس) به او اهدا شد

برنده جايزه هنرمند مردمی در استراليا (اين جايزه توسط وزير فرهنگ استراليا به او اهدا شد)

در 1998 در سی امين سالگرد اجرای پاوارتی در سالن اپرای متروپوليتن، رودی جيليانی شهردار نيويورک اين روز را روز پاوارتی نام نهاد.

در سال 2000 از سوی کوفی عنان دبير کل سازمان ملل متحد، پاوارتی به عنوان سفير صلح اين سازمان انتخاب شد.

برنده جايزه نانسين از سوی کميسريای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد به دليل اقدامات بشردوستانه او در اقصی نقاط دنيا.

پاوارتی همچنين در نوامبر 2001 موفق به دريافت جايزه دهکده جهانی ( توسط ميخائيل گورباچف به او اهدا شد) و جايزه افتخاری مرکز کندی در آمريکا شد.

 

پاورتی از اپرا خداحافظی کرد
 
در برنامه ای که شنبه شب 13/3/2004 ، به مناسبت خداحافظی او در سالن اپرای متروپوليتن شهر نيويورک ترتيب داده شده بود پاوارتی 68 ساله پس از 43 سال حضور در صحنه اپرا اعلام بازنشستگی کرد. پاوارتی در اين مراسم سه بار آواز خواند که هر سه بار مورد تحسين تماشاگران قرار گرفت. با اين که عکس برداری در سالن متروپليتن ممنوع بود اما نور فلاش های عکاسانی که پنهانی با خود دوربين به داخل برده بودند سالن را روشن می کرد. جشن شنبه شب اپرای متروپليتن يکی از زيباترين مراسم بعد از خداحافظی لينوی ريسانک در ژانويه 1996 بود. اين مراسم می توانست تا ديروقت ادامه يابد اما کهولت سن پاوارتی باعث می شد او به سختی روی


آموختن موسيقی از طريق مطالعه مثل عاشق شدن از طريق نامه است.

  صحنه بايستد و خيلی سنگين حرکت کند تمام طول شب پاوارتی سعی می کرد تا احساسات خود را کنترل کند.
پس از پايان مراسم در حالی که چهره اش برافروخته بود و به نظر می رسيد بسيار هيجان زده است برای هزاران مشتاقی که به پا ايستاده بودند و او را تحسين می کردند ادای احترام کرد او دستانش را روی سينه اش گذاشت و برای مردم تعظيم کرد سپس آنها را روی قلبش گذاشت و بوسيد. در قسمت جلوی سالن پرچم قرمز رنگ بزرگی آويخته بودند که بر روی آن نوشته بود: لوسيانو دوستت داريم ، با تصوير يک قلب به جای حرف o    کلمه love  .

پاوارتی در پاسخ به اين سوال که چرا کناره گيری کرديد در حالي که می خواستيد در هفتادمين سالگرد تولدتان کنسرتی داشته باشيد گفت: فکر می کنم ديگر وقتش رسيده است.

پاوارتی روز بعد از وداع با اپرا گفت: من زندگی کاملی دارم، کامل، يک زندگی شاد و به همين خاطر از خدا ممنونم، هر روز صبح از خدا تشکر می کنم من مرد خوشبختی هستم يک مرد خوشبخت.

سال نگار پاوارتی

1936 لوسيانو پاوارتی در مدونای ايتاليا به دنيا آمد پدرش فرنادو و مادرش آدلی.

1961 پاوارتی برنده يکی از جوايز بين المللی اپرا به نام جايزه آشيل (قهرمان افسانه ای يونانی) شد.

1961 بعد از 8 سال نامزدی با خانمی به نام آدو ورونی، با او ازدواج کرد.

1961 شروع همکاری با شهرداری شهر رجيو اميليا ايتاليا در اپرای لابوهومی

1962 تولد اولين دخترش لرنزو

1963پس از اينکه جوزپه دی استنالو قبل از اجرای برنامه دچار بيماری شد پاوارتی به جای او به اجرای برنامه پرداخت. اين برنامه که از بی بی سی به طور زنده پخش می شد حدود 15 ميليون بيننده داشت.

1964تولد دومين دخترش کريستينا

1965 اولين اجرا در آمريکا

1967 تولد سومين دخترش به نام جيولينا

1975: به همراه پدرش به عنوان بهترين آوازخوان(تِنور) انتخاب شد.

1980: اجرای برنامه در سنترال پارک نيويورک با حضور بيش از 200 هزار نفر

1982: حضور در يک فيلم کم هزينه ساخته جرجيو.

1986: اجرای برنامه در جشن سالانه در لابوهومی مدونا

1986: اجرای اولين برنامه در کشور چين از جمله حضور در تالار ملی خلق چين

1990 : پاوارتی به همراه دو تن از دوستانش به نام های پلاسيدو دومينگو و جوسی کرياس در مسابقات جام جهانی فوتبال ايتاليا به اجرای برنامه پرداختند اين گروه سه نفره بعدها نيز به همکاری با يکديگر ادامه دادند.

1993: آشنايی با خانمی به نام نيکوليتا مانتوينا که به عنوان منشی در دفتر او مشغول کار بود.

1995: اجرای برنامه در شهر البرتا و ادمونتون کانادا برای اولين بار

1999: آغاز تحقيقات دولت ايتاليا برای بررسی اتهام پاوارتی به جرم فرار از پرداخت ماليات

2000: پاوارتی از همسرش آدو جدا شد وی بعدها با نيکوليتا ازدواج کرد نيکوليتا 34 سال از او کوچکتر است.

2001: تبرئه پاوارتی در دادگاه از اتهام فرار مالياتی

2002: اجرای برنامه با ارکستر سمفونی کالگاری در ساديلدومی (يکی از شهرهای ايتاليا)

2003: انتشار اولين سی دی حاوی  13 ترک اورجينال از آوازهای پاورتی

2004: خداحافظی پاوارتی از صحنه اپرا

 

 اظهار نظرها:

_ من آدم برون گرايی هستم از ملاقات با مردم لذت می برم وقتی از مردم حرف می زنم منظورم فقط طرفدارانم نيستند بلکه از ديدن هر کسی خوشحال می شوم.

_ برای من جای بسی خوشحالی است که به واسطه ای صدايي که دارم چيزهای زيادی در زندگيم به دست آورده‌ام من اين صدای زيبا را هديه ای از طرف خدا می دانم، صدايي که مردم از شنيدن آن لذت می برند.

_ وقتی که تِنوری کارش را شروع می کند به سرعت در همه جای دنيا از او حرف می زنند ما نيازی به تبليغ نداريم چون خوشبختانه تعدادمان کم است ( او می خندد).

_ آموختن موسيقی از طريق مطالعه مثل عاشق شدن از طريق نامه است.

_ برای شنيدن موسيقی هيچ هوش و ذکاوتی لازم نيست.

 

 

برگرفته ازسايت هاي:

http://www.geocities.com/laosw/Classical_Html/PavarottiBio.html

http://news.scotsman.com/uk.cfm

http://www.canoe.ca/JamMusicArtistsP/pavarotti.html

http://us.imdb.com/name/nm0667556/

 

 


 

 

آموزش موسيقي به شيوه ارف


سحر طاعتي


گفت و گو با فرزاد حكيم رابط
در ايران معمولاٌ نام کارل ارف با اثر جاودانه اش کارمينا بورانا همزمان به ياد آورده مي‌شود.خصوصاٌ مقدمه‌ي آن يعني پرولوگ Fortuna که به گوش هم وطنان‌مان بسيار آشنا است. آن چه قدر و منزلت اين موسيقي‌دان را دو چندان مي کند ابداع شيوه اي براي آموزش موسيقي به کودکان است که امروز به نام روش ارف معروف است.
کارل ارف Carl Orff در 10 جولاي 1895 در مونيخ به دنيا آمد . در آکادمي مونيخ به تحصيل پرداخت و سپس در سال 1924 به همراه Dorothee Günther مدرسه اي براي ژيمناستيک، موسيقي و رقص تاسيس کرد و اين عاملي شد تا وي به ابداع شيوه خود براي آموزش خردسالان اقدام کند. در اين روش او با استفاده از خواندن و آلات ضربي ساده به آموزش موسيقي با شيوه‌اي ساده و قابل قبول براي كودكان پرداخت . وي سرانجام درسال 1982 پس از سال‌ها تحقيق ، آموزش، آهنگ سازي و رهبري ارکستر جهان را با آثارش تنها گذاشت.
آن‌جه در پي مي‌آيد گفت‌ و گوي كوتاهي است با فرزاد حكيم آوا نوازنده و مربي موسيقي كودكان به روش ارف.

 آموزش موسيقي به روش ارف چه‌ بازه‌ي سني را در برمي‌گيرد؟
آموزش در موسيقي به بخش كودكان و نوجوانان و بزرگسالان تقسيم مي‌شود كه مقطع سني 4 تا 12 ساله را بخش كودك و نوجوان محسوب مي‌كنندكه مناسب آموزش به اين شيوه است.
 

 لطفاً كمي درباره خصوصيات روش ارف توضيح دهيد.
روش آموزش موسيقي كودك براساس شيوه‌اي است كه آهنگسازي به نام «كارل ارف» ابداع كرده است. بنابراين روش كه مخصوص كودكان است و در عين حال مناسب‌ترين روش آموزش موسيقي براي كودكان و نوجوانان به شمار مي‌رود؛ كودكان با استفاده از سازهاي بسيار ساده و در عين حال با قابليت اجرايي بالا به راحتي به و خيلي زود به تكنيك‌هاي مورد نياز براي نوازندگي دست پيدا مي‌كنند. يك روش مناسب در شيوه كارل ارف بازيهاي ريتميك است. كودكان بدون هيچ‌گونه تجربه موسيقي و آشنايي با نت و ريتم با انواع ريتم آشنا شده و در آينده‌اي نزديك با دروس تئوري موسيقي ارتباط پيدا مي‌كنند. دسته‌بندي كودكان در مقاطع سني تأثيرات بسياري در روند مثبت آموزش دارد به طوري كه آنها با مقايسه و رقابت به هماهنگي و مهارت قابل توجهي مي‌رسند. هم چنين با توجه به رده سني آن‌ها انتخاب شيوه بيان و علايم مخصوص براي آموزش مباني موسيقي به آن‌ها حائز اهميت است. هنرجويان با استعداد پس از طي اين دوره مي‌توانند در گام نخست وارد هنرستان موسيقي شده و سپس موسيقي را به عنوان رشته دانشگاهي خود بر گزيدند و اين نشان دهنده مسئوليت بسيار مهم يك معلم موسيقي كودك در اتخاذ شيوه مناسب براي جذب هنرجو است.
 

 هم‌اكنون چه مشكلاتي در زمينه آموزش موسيقي در بخش كودك و نوجوان در كشور وجود دارد؟
كم بودن متخصص و پايين بودن مقطع آگاهي خانواده‌ها از مهمترين مشكلات بخش آموزش است . مشكل اصلي در كشور ما اين است كه بسياري از مردم در زندگي روزمره از فرهنگ موسيقي دور هستند كه اين بسيار نگران كننده است. در كلاس‌هاي موسيقي كودك، هر هنرجو داراي يك فرهنگ است، بنابراين بايد مدرس موسيقي با روانشناسي كودك نيز آشنايي داشته باشد.
 

 نحوه فعاليت آموزشگاهها درباره آموزش موسيقي كودك را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
گاهي در بعضي از آگهي‌هاي تبليغاتي به عبارت آموزش ارف كودكان برخورد مي‌كنيم كه حكايت از عدم آگاهي آنان از شيوه آموزشي است .در واقع هر كلاسي كه به كودكان موسيقي آموزش داده‌شود الزاماً ارف نيست، بلكه آموزش براساس روش ارف داراي متد خاص خود است.
 

 نهادهاي نظارتي چه نقشي بر آموزش موسيقي كودكان مي‌توانند داشته باشد؟
در درجه اول وزارت ارشاد و مركز گسترش آموزش‌هاي هنري مي‌بايستي در زمينه فرهنگ سازي خانواده‌ها براي ارتباط با موسيقي گام بردارند و ديگر معرفي مراكز مورد تأييد براي آموزش موسيقي كودك و در نهايت كنترل كيفيت آموزش در آن مراكز به صورت مداوم بايد صورت بگيرد.
 

 نقش موسيقي درماني در بهبود ساختارهاي رفتاري كودكان چگونه است؟
درباره كودكاني كه داراي مشكلاتي چون گوشه‌گيري، پرخاشگري و عدم تمركز و يا بيش‌فعالي باشند از طرف روانشاس توصيه مي‌شود كه در كلاس‌هاي گروهي موسيقي شركت كنند كه در اين صورت ابتدا خشونت‌هاي رفتاري آنها مرتفع شده و پس از آن تحت آموزش موسيقي قرار مي‌گيرند.
به طور مثال در كلاس‌هاي گروهي ابتدا از كودك مي‌خواهند با ضربه زدن به ساز سه گوش، گروه موسيقي را همراهي كند كه اين وظيفه در عين حال كه كوتاه و ساده است داراي اهميت فراوان در هماهنگي گروه است، بنابراين كافي است كه يك بار به بهانه‌اي غيرتشبيهي او را كنار بگذاريم كه در اين زمان اهميت كار اين كودك، هم براي گروه اجرايي و هم براي خودش سبب اعتماد به نفس او مي‌شود. با اين توضيح مشخص مي‌شود كه رفع مشكلات رفتاري كودكان با اهميت‌تر از آموزش تكنيك‌هاي موسيقي است.

 

 

 


 

 

آهنگ‌سازی با 400 بچه

 

ترجمه: لعيا ملک پور

درباره زندگی و آثار  انيو موريكونه
انيو موريكونه در 10 نوامبر 1928 شهر رم ايتاليا به دنيا آمد، پدرش لوبيرا ريدولف و مادرش ماريو موريكونه. همسرش ماريا و داراي 4 فرزند است ( سه دختر و يك پسر به نام آندره آ كه پدر را در ساخت موسيقي فيلم همراهي مي‌كند).
بطور حتم انيو موريكونه يكي از مشهورترين و پركارترين سازندگان موسيقي فيلم در راديو، تلوزيون و سينما است. شايد نتوان به درستي عنوان كرد ولي بيش از 400 موسيقي فيلم در دهه‌هاي گذشته در كارنامه حرفه‌اي او ضبط شده‌است كه از همه سبك‌ها در آن ديده مي‌شود از جمله سبك كلاسيك، جاز، راك، الكترونيك، آوانگارد و موسيقي محلي ايتاليا. اما عمده شهرت او بخاطر فيلم هايي با سبك وسترن اسپاگتي است.
موريكنه در سن 12 سالگي به تحصيل موسيقي در دانشكده هنرهاي زيباي سانتاسيسيلياي ايتاليا پرداخت از همان اوايل تحصيل تحت تأثير معلم موسيقي خود بود و با حمايت او عضو گروه جاز دانشكده شد و به نواختن ترومپت پرداخت پس از فراغت از تحصيل در راديوي محلي مشغول به كار شد از اوايل دهه 1960 بود كه به طور حرفه‌اي وارد بازار كار موسيقي شد و براي بعضي از فيلم‌هاي ايتاليايي موسيقي ساخت در نيمه همين دهه بود كه با ساخت موسيقي فيلم " به خاطر يك مشت دلار" (ساخته سرجيولئونه) توجه جهاني را به سوي خود جلب كرد.
انيو موريكونه براي كارگردان‌هاي بزرگ سينما مثل برايان دي پالما، پدروآلمادور، رومن پلانسكي، نيك نيكولز، اوليور استون و باري ليونسون موسيقي ساخته‌است. از جمله فيلم‌هاي مهمي كه موريكونه براي آنها موسيقي ساخته مي‌توان به : به خاطر يك مشت دلار (1963)، خوب، بد، زشت(1965)، روزي روزگاري در غرب(1968)، علفزار (1979)، صبح بخير بابل(1986)، هملت و آواهاي ماه (1990)، باگزي (1991)، روي خط آتش (1993).
در تمامي موفقيت‌هاي گوناگون حرف‌هاي انيو موريكونه دو ويژگي برجسته ديده مي‌شود اول اين‌كه او سازنده بيش از 400 موسيقي فيلم با بهترين كارگردان‌ها و نويسندگان است دوم اين‌كه او هرگز برنده جايزه اسكار نشده است.


مصاحبه سايت آمازون با موريكونه
حقيقتاً موسيقي فيلم "ماموريت" بسيار عالي است براي ساخت آن از چيزي الهام گرفتيد و يا موسيقي ملي كشور خاصي در نظرتان بود؟
 من به چيزهاي زيادي فكر مي كنم ، علامت‌هاي سوال زيادي در ذهنم وجود دارند كه همه آن‌ها را به موسيقي كه مي‌سازم اضافه مي‌كنم بعضي ها مي‌گويند كه من يك آهنگ‌ساز حماسي، اسطوره‌اي و يا مذهبي هستم نمي‌دانم شايد اين طور باشد. اما با اين‌حال لحظاتي در كارهايم بوده كه از همه اين‌ها عبور مي‌كنم گاهي از همين مردم الهام مي‌گيرم و گاهي از درون خودم. بهرحال هر كسي در حرفه و زندگي شخصي‌اش چيزهايي در درون خود دارد. من عاشق موسيقي قديمي هستم و هميشه دوست دارم به آن دوران برگردم به دوران فراسكو بالدي، جان سبستيان باخ، داپالستينا، ميستروپيترواسيِ من (معلم موسيقي موريكونه ) ايقور استراوينسكي، كارل هاينز ايستوك هاس و خيلي‌هاي ديگر. من نوشته‌هاي آنها را مي‌خورم، مي‌نوشم، و هضم مي‌كنم آنها در تمام وجودم جريان مي‌يابند و قسمتي از من مي‌شوند قسمتي از گوشت و خون من. وقتي شروع مي‌كنم به نوشتن يا ساختن قطعه‌اي چه كسي مي‌تواند بگويد كه من تحت تأثير كدام يك از آن‌ها هستم؟
از همه اين‌ها گذشته نوع فيلمي كه براي آن موسيقي مي‌سازم بيشترين كمك را به من مي‌كند.
 

 از چه منبعي براي ساخت ملودي‌هايتان الهام مي‌گيريد؟
 اينكه شما بتوانيد موسيقي بسازيد كه براي مردم قابل فهم و درك باشد آسان نيست من الهام گرفتن را نوعي ايجاد تعادل معني مي‌كنم اگر كاري انجام دهم كه نه مبتذل و پيش پا افتاده باشد و نه بسيار متعالي كه نوعي تزكيه به حساب آيد مي‌شود گفت كه به يك تعادل مثبت رسيده‌ام.

 زبان موسيقي شما به نظر مي‌رسد كه ثابت است يعني يك مسير يكنواخت را را طي مي‌كند؟
 شايد اين‌طور باشد. هميشه سعي كرده‌ايم كه اين‌طور باشد. هميشه دنبال چيزي بوده‌ام هميشه شنيده‌ام كه اگر تمام عمر در جستجوي چيزي باشيد حتماً به آن خواهيد رسيد اما مي‌دانيم كه گاهي به آن نمي‌رسيم.

به كدام يك از كارهايتان علاقه بيشتري داريد؟
 جواب اين سوال خيلي مشكل است من بيش از 400 بچه دارم و براي يك پدر انتخاب بين كودكانش كار دشواري است با اين حال مي‌توانم بگويم كه فيلم‌هاي خوب بسياري در قبلم وجود دارند.

 با اين خانواده بزرگ زمان زيادي لازم است كه نام همه آن‌ها را به خاطر بياوري؟
 درست، من سعي مي‌كنم كه همه آن‌ها را بخاطر بسپارم اما بعضي ها را فراموش مي‌كنم اما هرگز كارگردان‌هاي آنها را فراموش نمي‌كنم.

 از چه تصور غلطي در مورد كارتان رنج مي‌بريد؟
 گفتنش سخت است، وقتي مردم مرا مي‌بينند مي‌گويند: " آه، شما وسترن اسپاگتي را براي سرجولئونه ساخته‌ايد" آن‌ها فكر مي‌كنند هر كجا هر كسي وسترني را كار مي‌كند من آن‌جا هستم آن‌ها فقط درباره 8 درصد از كارهاي من صحبت مي‌كنند هر چند كه از بين اين‌گونه فيلم‌ها هم من فيلم‌هاي خوبي داشته‌ام.

 شما كارهاي خوبي براي هاليوود انجام داده‌ايد اما هنوز هم بنظر مي‌رسد كه كاملاً با جريان آن موافق نيستيد و آن‌چه را كه در آن‌جا مي‌گذرد نمي‌پذيريد.
 منظورتان را از نپذيرفتن درك نمي‌كنم اما اگر منظورتان اين است كه چرا با هاليوود مخالم بايد بگويم كه هاليوود هم مرا نمي‌پذيرد.

 خيلي‌ها براي وارد شدن به هاليوود سراز پا نمي‌شناسند.
 ممكنه، اما فكر نمي‌كنم كه كسي بخواهد روحش را به هاليوود بفروشد شايد عده‌اي باشند كه مادرشان را به هاليوود بفروشند اما روحشان را نه، اما من هميشه مستقل بوده‌ام هميشه هر فيلمي را كه دوست داشته‌ام را ساخته‌ام و از اين بابت خيلي خوشحالم.

 بدبختانه من بسياري از آدم‌ها را در هاليوود مي‌شناسم.
 (مي‌خندد) كدام يكي از آن‌ها آهنگ‌ساز است!!!؟  
 


سال نگار موريكونه

1960: اولين اجرا در اركستر سمفونيك سال اپراي فينسي شهر ونيز، آغاز فعاليت‌هايش در شوهاي تلويزيوني ايتاليا.
1961: ماريا همسرش دومين فرزندش الكساندرا را به دنيا آورد. ساخت اولين موسيقي براي فيلم "فدرال" ساخته لوجيانوا سالاس.
1964: سومين فرزندش آندره‌آ متولد شد. آغاز همكاري با سرجيو لئونه و برنادر برتولوچي، پذيرفته شدن به عنوان اعضاي ثابت RCA.
1965:دريافت جايزه "روبان نقره اي" براي فيلم " به خاطر يك مشت دلار"
1966: چهارمين فرزندش جيواني متولد شد. آغاز همكاري با پير پائولو پازوليني و جوليو پانتكو.
1967: در اين سال از او دعوت شد تا به عنوان يكي از اعضاي هيئت ژوري جشنواره بين المللي فيلم كن حضور يابد. همكاري با ماريو بولونيني.
1968: موريكونه در اين سال از حجم كارهاي متفرقه‌اش كم كرد و هر چه بيشتر روي موسيقي فيلم متمركز شد در همين سال بيش از 20 موسيقي فيلم ساخت. همكاري با ايليوپتري.
1969: دريافت جايزه "اسپليتو سينما"، همكاري با جوليانومونتالدو.
1970:به عنوان معلم موسيقي مشغول تدريس در مدرسه موسيقي فرانسينوني شد ولي در 1972 آنجا را ترك كرد
1971: دريافت جايزه "روبان نقره‌اي " براي فيلم "ساكوو وانزتي"
1972: همكاري با مركز موسيقي الكترونيك رم و دريافت جايزه بين المللي فيلم (كورك) براي فيلم "لاكاليفا"
1979: دريافت جايزه آكادمي به خاطر فيلم " روزهايي از بهشت"
1981: دريافت جايزه يك عمر فعاليت‌هاي هنري به خاطر فيلم "ال پاراتو"
1985: دريافت جايزه روبان نقره‌اي براي فيلم " روزي روزگاري در آمريكا"
1986: نامزد جايزه اسكار، جايزه بافتا و جايزه گلدن گلاب براي فيلم " رسالت"
1988: دريافت جايزه گرامي براي فيلم " غير قابل لمس" و نامزد دريافت جايزه اسكار
1989: انيو وارد گروه موسيقي گروه 900 شد در همين سال انيو جايزه دوناتيلورا براي فيلم جايزه پاراديزو دريافت كرد.
1991: دريافت جايزه دوناتيلو براي فيلم " همه خوبند" ، دريافت ديپلم افتخار از دانشگاه گوتنبرگ.
1992: عضويت در هيئت داوري 49 مين دوره فستيوال فيلم ونيز، دريافت نشان شواليه فرهنگي توسط وزير فرهنگ فرانسه.
1993: دريافت نشان شهروند افتخاري از شهر فيرمو، دريافت جايزه دوناتيلو و روبان نقره اي براي فيلم "Jonas che visse nella balena"
1994: مادر موريكونه در 88 سالگي درگذشت، آندرا سومين فرزندش، تحصيلاتش را در موسيقي به پايان رساند. انيو به عنوان اولين غيرآمريكايي جايزه يك عمر فعاليت‌هاي هنري را براي موسيقي فيلم دريافت كرد.
1995: پسرش آندره آ ديپلم رهبري اركستر را در ايتاليا به دست آورد.
1996: عضويت در فرهنگستان سانتاسيسيليا.
1997: دريافت جايزه پريموفلاينا به اتفاق وارن بيتي و ادريان ليانوز
1998: در 70 سالگي جايزه يك عمر فعاليت هنري را از آكادمي دي سي شهر سيسيل دريافت كرد و در همين زمان كنسرت بزرگي را از فيلم‌هاي برگزيده ترين فيلم‌هاي جهان اجرا كرد.
1999: دريافت جايزه برتر فيلم برلين، او تنها كسي بود كه هنگام دريافت اين جايزه همه حضار به پا ايستادند و او را تحسين كردند.
2001: نامزده جايزه اسكار براي فيلم مالنا.
 

منابع:
 

http://www.enniomorricone.it/CNI/enniobio6ing.htm
http://www.theworkspr.com/ennio_biog.html
http://us.imdb.com/name/nm0001553/bio
http://www.enniomorricone.it/
http://www.icebergradio.com/artist/14136/ennio_morricone.html
 

 

 




 

بازگشت اعجوبه‌ها

 

علی باقرزاده

 

نگاهی به فعالیت و آثار گروه پينك فلويد

(One of My Turns

روز به روز عشق رنگ مي‌بازد
شبيه مردي كه مي‌ميرد
و ما هر شب وانمود مي‌كنيم
كه همه چيز رو به راه است
هر شبي كه من پيرتر مي‌شوم و تو سردتر)


(Another brick in the wall

آغوشي نمي‌خواهم كه مرا در بر گيرد
دارويي نمي‌خواهم كه مرا آرامش دهد
روي ديوار نوشته‌ام
من هيچ چيزي نمي‌خواهم
نه من هيچ چيزي نمي‌خواهم
جز خشتي از ديوار
تنها و تنها خشتي از ديوار مي‌خواهم )



اعضاي گروه:
1- راجر بارت Roger Keith Barrett  Syd نويسنده، خواننده و گيتاريست كه پس از اولين آلبوم به علت اختلالات رواني گروه را ترك گفت.
2- راجر واترز George Roger Waters متولد 6 سپتامبر 1943، خواننده، نويسنده اول گروه و باس زن كه در دهه 80 گروه را ترك گفت
3- ديويد گيلمور David Jon Gilmour متولد 6 مارس 1946 ، نويسنده دوم، خواننده و رهبر گروه، هنوز هم خود را عضو پينك فلويد مي‌داند.
4- نيك ميسون Nicholas Berkley Mason متولد 27 ژانويه 1945 ، طبل زن، جز اعضاي باقيمانده.
5- ريك رايت Richard William Wright متولد 28 جولاي 1945 ، نويسنده، خواننده و كيبرد زن گروه، كه هنوز هم با گروه همكاري مي‌كند.

اعضاي گروه پينك فلويد پس از 20 سال بار ديگر كنار هم جمع شدند تا در كنسرت‌هاي لايو 2005 كه در 8 كشور به طور زنده اجرا شد شركت كنند اين كنسرت به منظور مبارزه با فقر و براي تشويق هشت كشور ثروتمند جهان براي كمك به كشورهاي فقير صورت گرفت.

تاريخچه
Roger Keith Barrett راجر كيت بارت 6 ژانويه 1946 در انگليس متولد شد و مثل همه هم سن و سالان خودش نامي مستعار براي خود انتخاب كرد او نام syd سيد را برگزيد سيد استعداد زيادي در نويسندگي و گيتارزني داشت Roger Waters(bass) در كمتر از يك‌صد ياردي خانه آن‌ها زندگي مي كرد هر دو در همان اوايل كودكي والدينشان را از دست داده بودند دايره كودكي سيد و واترز با حضور Dived Gilmour (ديويد گيلمور) گيتاريست برجسته اي كه قبل از آن رهبري و آوازه خاني گروه " The Jokers Wild " را بر عهده داشت كامل‌تر شد.
بارت سال 1964 به لندن نقل مكان كرد و وارد دانشكده معماري دانشگاه Comberwell شد همان‌جا بود كه او با نيك ميسون (nick Mason) و ريك رايت(Rick wright) آشنا شد و به فكر تشكيل يك گروه موسيقي افتاد.
داستان Pink floyd در واقع شامل دو گروه موسيقي است يكي گروه دو نفره Space – rock بود كه به مدت دو سال فعاليت كرد و در دوران اوج خود دو ترانه موفقيت آميز روانه بازار كرد اما ديري نگذشت كه همين گروه سبك خود را تغيير داد و با استفاده از سازهاي الكترونيكي، تقريبا وارد حوزه پاپ شد و پينك فلويد دوم تشكيل شد علاقه زياد سيد به دو هنرمند موفق موسيقي بلوز به نام‌هاي Floyd Council و Pink Anderson باعث شد كه او از اختصار نام اين دو براي گروه تازه تاسيس خود استفاده كند.
بدين ترتيب پينك فلويد در اواسط دهه 60 فعاليت خود را آغاز كرد آن‌ها زيرزميني را در يكي از خيابان‌هاي شهر لندن گرفتند و شروع به تمرين كردند سيد و واترز شروع به نوشتن كردند شعرهايي با مضامين معنوي كه با تركيب صداي گيتار و ارگ ملودي جذابي به وجود مي‌آمد سيد و واترز با شعرهاي معنايي و درون‌گراي خودشان مردم را با نوعي موسيقي تيز و انتقادي روبرو كرد هر چند كه اشعار او از روحي كودكانه برخوردار بودند از اين گذشته سبك موسيقي كه آن‌ها به جهان عرضه كردند سبكي نو و منحصر بفرد بود استفاده از سازهاي الكترونيكي، جلوه‌هاي نوري و صوتي، استفاده از ضرب‌آهنگ‌هاي ناگهاني، صداهاي پر جيغ و داد (خودشان نام اين موسيقي را كانكريت گذاشته بودند)، افت و خيزهاي ناگهاني صدا خيلي زود آن‌ها را در مركز توجه يك واقعه فرهنگي قرار داد و جواناني كه طالب تازه‌گي و هيجان بودند جذب پينك فلويد شدند.
ترانه‌هايي كه سيد براي گروه مي‌نوشت كاملا برتري خود را نشان مي‌داد نوع و سبك و سياق شعرهاي سيد رفته رفته به سوي روان پريشي پيش مي‌رفت تا جايي كه سيد هنگام اجراهاي زنده به شدت عصبي مي‌شد و حركات جنون آميز از خود نشان مي‌داد تكروي مي‌كرد و با گروه هماهنگ نمي‌شد سيد در يكي از كنسرت‌هاي گروه كه در آمريكا اجرا مي‌شد كنترل خود را از دست داد و شروع به كندن لباس‌هايش كرد اين كار موجب انزجار مردم و افراد گروه شد گروه تصميم گرفت همكاري خود را با سيد متوقف كند تا اين‌كه سال 1968 يك از دوستان واترز به نام Dave Gilmor ديو گيلمور گيتاريست به عنوان نفر پنجم به آن‌ها ملحق شد او توانست رهبري گروه را به عهده بگيرد و شروع به نوشتن ترانه‌هاي پينك فلويد كرد بدين ترتيب با جدا شدن سيد از گروه، پينك فلويد يكي از برجسته‌ترين نويسندگان، خوانندگان، گيتاريست‌هاي خود را از دست داد. بطور كلي اين رويدادهاي حاشيه‌اي براي بسياري از گروه‌ها مي‌افتد اما گروه پينك فلويد يكي از نادرترين گروه‌هايي بود كه به خوبي از پس اين مشكل برآمد و پس از جدايي سيد محبوبيت خود را حفظ كرد و روز به روز به موفقيت بيشتري دست يافت هر چند كه عده‌اي هنوز معتقدند كه طلائي‌ترين دوران پينك فلويد زمان حضور سيد در اين گروه بود. در اوايل دهه 70 گروه قراردادي با شركت EMI بست تا براي آن‌ها آلبومي (Ummagumma, Atom Heart Mother و Meddle) با 20 ترانه تهيه كنند يكي از بهترين ترانه‌هاي اين آلبوم " The piper at the gates of dawn" موفقيت خوبي در چارت انگلستان به دست آورد شعرهاي اين ترانه‌ها مربوط به زماني بود كه سيد در گروه حضور داشت.
سال 1973 گروه با ترانه سرايي گيلمور آلبوم بسيار موفق "نيمه پنهان ماهThe Dark Side of the Moon " را روانه بازار كرد كه با استقبال بي نظيري روبرو شد يكي از ترانه‌هاي موفق اين آلبوم به همين نام "نيمه پنهان ماه" بود كه به مدت 27 سال در جايگاه اول چارت آمريكا قرار گرفت. اين ترانه بعدها به زبان‌هاي مختلف ترجمه و ميكس شد و به بازارهاي جهاني عرضه شد هنوز هم در سراسر جهان به فروش مي‌رسد. اين ترانه و ترانه‌هاي بعدي پينك فلويد از مضامين تند اجتماعي و بعضاً ضد سرمايه داري برخوردار بودند.
يكي از جنجالي‌ترين آلبوم‌هاي گروه پينك فلويد در دهه 70 آلبوم "The wall" بود كه در آن به شدت به نظام آموزشي انگلستان حمله كرده بودند ترانه " آجر ديگري در ديوارAnother Brick in the Wall" موفقيت بزرگي بدست آورد و به عنوان شماره يك آمريكا انتخاب شد. آلن پاركر كارگردان معروف سينما بر اساس آلبوم ديوار پينك فلويد فيلمي در نقد نظام آموزشي انگلستان ساخت كه باب گلدوف " خواننده معروف بريتانيي" در آن ايفاي نقش كرد. همچنين يكي از بزرگ‌ترين تورهايي كه گروه در آمريكا برگزار كرد مربوط به همين آلبوم بود.
افسانه پينك فلويد در اوايل دهه 80 رو به زوال گذاشت اعجوبه‌هايي كه كار خود را در اوايل دهه 60 شروع كرده بودند هر كدام به سراغ زندگي خود رفتند و به كارهاي تك‌نفره روي آوردند هر چند كه هرگز به طور رسمي انحلال پينك فلويد را اعلام نكردند.

Syd Barrett
آلبوم‌ها:
1-  Animals
2- Atom Heart mother
3- Dark side of the moon
4- Delicate sound of Thunder
5- The final cut
6- Meddle
7- Amomentary lapse of reasonroger waters
8- more
9-Piper at the Gates of dawn
10- Pulse
11- Relics
12- Asaucerful of secrets
13- Ummagumma
14- wish you were here
15- The wall
16rick wright- The division bell
17- obscured by clouds

Syd Barrett
• Madcap Laughs
• Opel
• Barrett
Roger Waters
• Music From The Body
• The Pros and Cons Of Hitchhiking
nick mason• When The Wind Blows
• Radio K.A.O.S.
• The Wall: Live In Berlin
• Amused To Death
• In The Flesh
• Flickering Flame
David Gilmour
• David Gilmour
• About Face
david gilmourNick Mason
• Fictitious Sports
Rick Wright
• Wet Dream
• Broken China


گفت‌وگو با اعضای گروه پينک‌فلويد
اين مصاحبه از بين چندين مصاحبه در زمان‌هاي مختلف و با اعضاي گروه پينك فلويد انتخاب شده است.

از شروع پينك فلويد بگوييد؟

سيد بارت: راجر واترز بزرگ‌تر از من بود هر دو در دانشكده هنرهاي زيبا، رشته معماري مي‌خوانديم خانه‌اي در Highgate لندن گرفته بوديم و بيشتر اوقات را باهم مي‌گذرانديم ما به نواختن گيتار علاقه داشتيم هر چند كه من در ابتدا زياد وارد نبودم اما كم كم ياد گرفت و حرفه‌اي شدم هم‌چنين شروع به نوشتن شعر كردم. ترانه‌هاي ما هميشه ساده بودند صداي گيتار مشخصه اصلي گروه بود و سازها و صداهاي الكترونيكي هيجان خارق العاده‌اي به ترانه‌هاي ما مي‌داد.

سوال هميشگي مردم، چطور شما اين طور افسانه‌اي شديد؟

نيك ميسون: مردم فكر مي كنند كه نوع موسيقي ما با بقيه فرق مي كند فكر مي‌كنند نوعي سبك خاص است اما وقتي به آن‌ها مي گوييم كه اين همان Rok & roll است آن‌ها دوست ندارند.
ديويد گيلمور: من فكر مي‌كنم كه مردم به همه كارهايي كه ما مي‌كنيم احاطه ندارند همواره نظرات خوب و بد داريم كه هيچ‌گاه باهم برابر نمي‌شوند ما اصلاً نگران اين چيزها نيستيم وقتي روي صحنه هستيم به اين فكر مي‌كنيم كه 99 درصد مردم از پولي كه پرداخت كرده‌اند راضي‌اند و حقيقتا شب خوبي را سپري خواهند كرد.

 نام آلبوم جديتان حساسيت خاصي دارد "ديوار" آيا اين ريشه در تفكر خاصي دارد هر چند كه موفق‌ترين تور شما هم مربوط به همين آلبوم است.

نيك ميسون: كاملاً انتزاعي است وقتي شما به عنوان يك ترانه نگاه مي‌كنيد فكر مي‌كنيد كه با يك موسيقي خوب روبرو هستيد اما مفهوم فقط در نوع ارتباط بين كلمات است كلمات به تنهايي هيچ معناي خاصي ندارند همان طور كه در يك داستان خوب اين ترتيب مناسب كلمات معناي كل را براي شما مي‌رساند.
باب گيلمور: خوب كنسرت "ديوار" 35 روز طول كشيد تور مناسبي نبود ما پنج شهر را در عرض يك هفته طي كرديم. اما اگر دوباره بخواهيم آن را اجرا كنيم نمي‌توانيم زمان به سرعت مي‌گذارد و ما ديگر نمي‌توانيم دور هم جمع شويم. بعد از 10 سال اين اولين تور ما بود.

 چه عاملي باعث شد كه Roger waters از گروه جدا شد.

گيلمور: تقريباً غير ممكن است كه شما فكر كنيد مي‌توانيد با راجر كار كنيد در حالي‌كه قوه تخيلتان را آزاد و بي قيد و بند بگذاريد خوب شما هميشه چيزهايي را از دست مي‌دهيد و چيزهايي را به دست مي‌آوريد صادقانه بگويم ما با از دست دادن واترز بيش‌تر سود كرديم تا زيان، در سال‌هاي اندكي كه واترز با ما بود ما طرفداران كمي داشتيم او واقعاً مي‌خواست احساس و انرژي ما را كنترل كند و اين چيزي شبيه شكنجه بود البته اين را هم بگويم كه آلبوم‌هايي را كه با او كار كرديم فروش خوبي داشت.

 يك بار اوايل دهه 60 با پينك فلويد شروع كردي و حالا در سال 2002 يك شروع تكنفره داري چه فرقي بين شروع و شروع اولي بود.

راجر واترز: دو حس كاملاً جدا بود شروع اولي كاملا ناخودآگاه بود. اشتياقي شبيه عاشق شدن، مردم برايت دست مي‌زدند و تو را تحسين مي‌كردند فكر مي‌كردي كه مورد توجه همه هستي آن موقع من فقط 15 سالم بود و تمام انگيزه‌هايم داشتن يك دختر خوب، يك ماشين اسپورت و پول بود و بالاخره به همه آن‌ها رسيدم هم زن خوب هم ماشين اسپورت و هم پول كافي، اما انگيزه دومي كاملا متفاوت بود حالا تمام علاقه‌ام كارم است از خلق موسيقي لذت مي‌برم.

 وقتي روي صحنه مي‌روي و روبروي مردم مي‌ايستي چه چيزهايي از ذهنت عبور مي‌كنند.

راجرز واترز: سعي مي‌كنم تا جايي كه امكان داشته باشه تمام حواسم را به كارم و به مردمي كه آن‌جا جمع شده‌اند بدهم قبلا اين طور نبودم و به مردم دوربرم توجهي نمي‌كردم زماني كه با پينك فلويد كنسرت داشتم هميشه توي اون روابطم با شنوندگان دچار مشكل مي‌شدم يكي از دلايلي كه باعث شد ترانه ديوار را بنويسم هم همين بود احساس محصور شدن مي‌كردم البته قسمتي از حقيقت هم اين است كه هميشه از حضور جمعيت بيش‌تر از 20 هزار نفر مي‌ترسم.

 تا به حال به چيزي اعتياد داشته‌اي؟

راجرز واتر: خوب اوايل دهه 70 چيزهايي بود كه نيرويم را صرف آن مي‌كردم اما من توانستم جلوي آن را بگيرم چون اغوا كننده بود و حالا من در آرامش هستم مردم به من اعتماد دارند و من خوشحالم.

 هيچ شده كه از عشقي جدا شوي، از اين جدايي چه بر جاي مانده است؟

راجرز واترز: درد، پس از هر جدايي درد بر جاي مي‌ماند اما من ياد گرفته‌ام كه خود را تسكين دهم تسكين هر دردي قابل درمان است اما زمان مي‌برد و اين ارزشمند است آن‌چه از درد به جاي مي‌ماند گرانقيمت است چون نشان مي‌دهد كه عشق زنده است و شما احساس داريد. من عاشق مردم هستم و اگر زماني اين عشق را از دست بدهم برايم دردناك است بنابراين فكر مي‌كنم جواب سوال شما را داده‌ام شما هرگز نمي‌توانيد از عشق جدا شويد.

 آيا هنوز چيزي مانده است كه بخواهي ثابتش كني.

راجرز واترز: اخيرا دريافته‌ام كه با تمام وجود به آرامش رسيده‌ام فكر مي‌كنم چيز ديگري در زندگيم وجود ندارد كه بخواهم آن را ثابت كنم . با اين وجود فكر مي‌كنم كه كار من شباهت زيادي به نقاشي دارد احتمالا بخواهم نقاشي را ادامه دهم تا روزي كه بميرم من با نقاشي‌هايم حرف مي‌زنم.



منابع:

 

 


 

 

بتهوون اسطوره آهنگ‌سازی

 

 

 ترجمه عظيم اميدي
 

«لودويگ‌فان بتهوون» در 17 دسامبر سال1770 در شهر بن ديده به جهان گشود. خانواده‌ي او اهل «برابانت»[1] بلژيك بودند. پدر او نوازنده دربار بن بود كه علاقه‌ي ديوانه‌واري به مشروب داشت. از مادر بتهوون هميشه به عنوان بانويي مهربان، شخيص و خوش‌قلب ياد مي‌شود. بتهوون از مادر خود به عنوان بهترين دوست خود ياد مي‌كرد.
خانواده‌ي بتهوون هفت بچه داشتند كه تنها 3پسر از آنها زنده ماند و لودويگ پسر ارشد خانواده بود.
بتهوون در همان اوايل كودكي به موسيقي علاقه‌ نشان داد و پدرش روز و شب به تعليم وي همت گماشت. اين آموزش حتي پس از تمرين‌هاي روزانه يا بازگشت از نوازندگي در سالن‌هاي موسيقي ادامه داشت. شكي نبود كه اين كودك استعداد خدادادي داشت و پدرش پرورش موزارت ديگري از وی در سر مي‌پروراند.
بتهوون اجراي عمومي خود را در «كولوگن»
[2] به اجرا درآورد. اما پدرش به حضار اعلام كرد كه اين كودك تنها 6سال دارد. به همين خاطر بتهوون را كوچكتر از سن واقعي او مي‌شناختند. بتهوون نيز هنگامي كه روزي گواهينامه‌ي تولد خويش را دريافت كرد، خود مي‌انديشيد كه آن گواهينامه متعلق به برادرش «لودويك ماريا»[4] است. ماريا دوسال پيش از بتهوون به دنيا آمده بود ولي در كودكي دار فاني را وداع گفته بود.
بالاخره دانش موسيقيايي و آموزش «يوهان»
[3] پدر بتهوون به اتمام رسيد. از اين رو لودويگ براي آموختن ارگ و تركيب‌هاي موسيقيايي نزد موسيقيدان بزرگي چون «گوتلوب نيفه»[5] به تحصيل پرداخت؛ نيفه پي‌برد كه بتهوون تا چه حد در موسيقي با استعداد است. بنابراين علاوه بر آموختن موسيقي، بتهوون را با آثار فلاسفه كهن و نوين آشنا كرد.
بتهوون در سال1782 و در سن 12سالگي نخستين اثر خود را نوشت اين اثر، 9وارياسيون در گام سي‌‌مينور براي پيانو بود كه بر روي مارشي از «ارنست كريستون درسلر»
[6] نوشته شده‌بود.
نيفه در سال1783 يعني يك سال بعد مجله‌اي با عنوان «مجله‌ي موسيقي» به رشته تحرير درآورد و درباره‌ي دانش‌آموز خويش نوشت:‹‹ اگر او به همين منوال پيش برود بدون شك موزارت جديدي خواهد شد.››
در ژوئن1784 و به سفارش نيفه، لودويك در حالي كه تنها 14سال داشت به عنوان نوازنده‌ي ارگ در دربار «ماركسيميليان فرانز» عضو هيئت گزينش شهر كوگولن منصوب شد. اين شغل به او اين توان را داد كه با محافل ديگري علاوه بر محفل خانوادگي و دوستان آشنا شود؛ او با افرادي آشنا شد كه تا آخر عمر به عنوان دوست در كنار وي بودند كه از جمله آنها مي‌توان به خانواده‌ي «ري‌يس»، «فان برونينگ»، «چارمينگ اله‌ئونور»، «كارل آمندا» كه يك نوازنده‌ي ويولون بود و دكتر «فرانز گرهارد وگلر» اشاره كرد.
لودويك در خانواده‌ي خود كم‌كم جاي پدر را به لحاظ مالي گرفت چراكه «يوهان» براي مشروبات پول زيادي صرف مي‌كرد و به تدريج نتوانست مقام و منصب خود را در دربار بن حفظ كند؛ بتهوون جوان به زودي خود را مسئول برادران كوچك‌تر خود احساس كرد. حسي كه تا آخر عمر و گاهي اوقات بيش از اندازه بروز مي‌كرد.
پرنس ماكسميليان فرانز از استعداد بتهوون با خبر بود بنابراين او را به سال1787 به وين فرستاد تا با موزارت ديدار كرده و مراتب موسيقي خود را افزايش دهد. از وين به عنوان شهري ياد مي‌شود كه مهد فرهنگ و موسيقي بود.
اسناد و مدارك روشني درباره‌ي ديدار موزارت و بتهوون وجود ندارد ولي در برخي اسناد آمده است كه موزارت گفته است: «نام او را فراموش نكنيد. به زودي اين نام بر سر زبان‌ها جاري خواهد شد.»
وقتي بتهوون در وين بود نامه‌اي به دست او رسيد و از وي خواسته‌شد به بن برگردد چراكه مادرش درحال مرگ بود. تنها عضو خانواده كه لودويگ با وي رابطه و نزديكي پر مهر و محبتي احساس مي‌كرد در 17ژوئيه 1787 ديده از جهان فروبست.
بتهوون پنج سال پس از آن به وين بازگشت. اين بار به لطف عضو گزينش شهر توانست 2سال ديگر به آموختن موسيقي بپردازد. بتهوون هيچ‌گاه به زادگاه خود بازنگشت.
اين موسيقيدان جوان در وين درس‌هاي معلم ديگري به نام «هايدن»
[7] را فرا گرفت و به زودي توجه و حيرت همگان را برانگيخت. بتهوون در سال 1794 نخستين «اپوس» را نوشت كه سه قطعه‌ي تريو براي پيانو بود. سال پس از آن نخستين اجراي عمومي خود را در وين در محل «آكادمي» به نمايش در آورد. اينجا محلي بود كه موسيقيدانان بزرگ آثار خود را مي‌نواختند. پس از آن تورهايي در پراگ، درسدن، لاينپريك و برلين اجرا كرد و سپس در بوداپست مجارستان كنسرت اجرا كرد.
بتهوون آشنايان بسياري در وين پيدا كرد. كساني كه در موسيقي و فلسفه بودند به اين جوان احترام مي‌گذاشتند. اين عاشقان موسيقي بهترين حاميان بتهوون بودند.
گاهي اوقات پيش ‌مي‌آمد كه وي به شدت عصباني مي‌شد ولي به زودي از حرف‌هاي خود عذر‌خواهي مي‌كرد اما هميشه اوج هنر او رفتار افراطي وي را تحت شعاع قرار مي‌داد.
بتهوون در سال1800 كنسرت جديدي را در وين سازماندهي كرد و در آن نخستين سمفوني خود را عرضه داشت. اگرچه امروزه از اين آثار به عنوان آثار كلاسيك ياد مي‌شود و آن را نزديك به آثار موزارت و هيدن مي‌خوانند اما در آن زمان شنوندگان آثار بتهوون به تفاوت‌هايي كه سمفوني بتهوون داشت، پي بردند.
بتهوون جوان و باهوش به عنوان يك تصنيف ساز جديد مرزهاي موسيقي را مشخص كرد. در سال 1801 بتهوون به دوستان خود گفت كه وي از اين بيم دارد كه كر شود. به همين علت در سال1802 در شهر هيليگنستان
[8] مقاله‌اي مشهور به رشته تحرير درآورد و در آن نوشت كه او اگر به عنوان يك موسيقيدان ديگر توانايي شنيدن نداشته باشد ديگر دوست نخواهد داشت كه به اين زندگي ناعادلانه ادامه دهد. اما باز موسيقي راه زندگي پيش روي نهاد و بتهوون دريافت كه هنوز زواياي بسياري از موسيقي را كشف نكرده است؛ به همين دليل نه تنها خودكشي نكرد بلكه به وجود علم به اين كه ناتواني جسمي وي روزبه‌روز بدتر خواهد شد آثار بسيار زيادي از خود به يادگار گذاشت.
سونات‌هاي استثنايي وي براي پيانو مثل( توفان
[9] و اپوس31، سمفوني شماره‌ي 2و3، ارويكا[10] )و بسياري از آثار ديگر در اين دوران خلق شدند.
سمفوني شماره‌ي3 بتهوون به افتخار «بوناپارت» ساخته شد؛ چراكه وي را آزادي بخش انسانها و به عنوان فردي كه مي‌دانست كه از انقلاب فرانسه دري به روي اميد گشوده بود. سمفوني شماره‌ي 3 يا ارويكا در هفتم آوريل سال 1805 براي نخستين بار نواخته شد.
بتهوون در همين هنگام بالاخره توانست اپراي لئونور
[11] را كه تنها اپرايي بود كه وي خلق كرده، به اتمام رساند؛ وي در اين اپرا چهار آورتور يا همنوايي موسقيايي متفاوت خلق كرد. از اين رو نام اپراي بتهوون به «فيدليو»[12] تغيير يافت.
اين اپرا بر خلاف خواست بتهوون در 20نوامبر 1805 و در مقابل عده‌اي از افسران فرانسوي نواخته شد. علت اين امر آن بود كه ناپلئون به عنوان فرمانده‌ي ارتش براي نخستين بار شهر وين را تسخير كرد.
سال‌هاي پس از آن اوج خلاقيت هنر بتهوون بود؛ وي سمفوني‌هاي بسياري نوشت كه از جمله آن‌ها مي‌توان به پاستورال
[13]، اورتور كوريولان[14] و اثر مشهور نامه‌اي به اليزه[15] اشاره كرد.
بتهوون شاگردان بسياري داشت، شاگرداني جذاب و جوان، او به بسياري از آن‌ها علاقه‌مند بود. اسقف اعظم «رودولف» برادر امپراطور شاگرد وي بود. كسي كه دوست وي و در نهايت يكي از حاميان هنري او تبديل شد.
بتهوون در سال 1809 خواست به دعوت «ژورمي بوناپارت»
[16] وين را ترك كند؛ اما دوستان قديمي وي او را از اين كار بازداشتند؛ و در اين كار اسقف اعظم رودولف، پرنس «لوبكوويتز»[17] و پرنس «كينسكي»[18] مشاركت داشتند.
آن‌ها سالانه مبلغي معادل 4هزار فلورين تعيين كردند تا بتهوون بتواند بدون مانع مالي به فعاليت خود ادامه دهد؛ بتهوون نيز اين پيشنهاد را كه تا آن زمان در وين از آن برخوردار نبود پذيرفت. از اين رو به عنوان نخستين تصنيف‌ساز مستقل فعاليت كرد.
حتي پيش از اين موسيقيدان بزرگي چون باخ، موزارت و هيدن در دربار خانواده‌هاي اشرافي خدمت مي‌كردند و بخشي از خدمه دربار بودند كه حق بيشتري نداشتند جز اينكه موسيقي بنوازند؛ از اين رو بتهوون در ميان موسيقيدانان زمان خود فرصت متفاوتي يافته بود.
بتهوون در سال 1812 اثر نامه‌اي به «معشوق ابدي»
[19] را ساخت اين اثر به صورت رمز نوشته شده و در شهر «هيليگنستان» يافت شده است. بسياري از بانوان زيبا شاگردان وي بودند كه فرض بر اين است كه براي يكي از آن‌ها اين اثر نواخته شده اما تا زماني كه مدرك و نسخه‌ي جديدي به دست نيايد بعيد به نظر مي‌رسد كه راز اين زن برملا شود.
بتهوون در ژوئيه1812 با گوته ديدار كرد. اين دو مرد بزرگ به هم احترام زيادي قايل بودند ؛ بتهوون بسياري از اشعار گوته را به موسيقي نواخت و درباره‌ي گوته‌ مي‌گويد: «هيچكس بهتر از گوته من را درك نكرد.»
پس از مدتي حاميان مالي بتهوون چون پرنس لوبكوويتنز به مشكل مالي برخورد كرد و پرنس كينسكي بر اثر سقوط از اسب جان خود را از دست داد؛ بازماندگان كينسكي مقرري بتهوون را قطع كردند و بتهوون تلاش بسياري براي حفظ استقلال خود انجام داد. «چك يوهان نپوموك مائل‌زل»
[20] كه از آن به عنوان مخترع مترونوم ياد مي‌كنند با بتهوون تماس حاصل كرد و ابزار كمك‌هاي بسياري در اختيار بتهوون گذاشت تا مشكل شنوايي آن را حل كند. يكي از آنها تقويت كننده‌ي صوتي‌اي بود كه به پيانو وصل مي‌شد.
بتهوون در سال1813 «پيروزي ولينگتون» را با وسيله‌اي به نام«پان هارمونيكا»
[21] كه مائل‌زل اختراع كرده بود نواخت.
در 15نوامبر 1815 «كاسپار كارل»
[22] برادر بتهوون درگذشت و مسئوليت زن و پسرش به نام «كارل» كه در آن زمان 9سال داشت برعهده‌ي بتهوون افتاد. از اين زمان زندگي بتهوون دچار تغيير شديدي شد. برادر مرحومش وصيت كرده بود كه پرستاري و نگهداري از اين پسر كوچك بر عهده‌ي همسر خود و بتهوون باشد. بتهوون اين وصيت را جدي گرفت ولي به زودي متوجه شد، مردي به سن و سال او ‹45سال› كه به زودي شنوايي خود را از دست مي‌داد نمي‌تواند از عهده كودكي كه در آينده‌ي نزديك به جواني تبديل خواهد شد، برآيد.
در سال1816 «كارل شرني»
[23] كه از شاگردان بتهوون بود به آموزش اين كودك پرداخت و دريافت كه وي دچار استعدادي نيست كه بتهوون و همسر برادرش انتظار دارند.
بتهوون در اين سال‌ها قطعه‌ي موسيقي خود به نام «معشوق دورافتاده»
[24] را تدوين كرد كه اولين تم از سمفوني شماره‌ي9 او است.
در سال بعد يعني زماني كه اسقف اعظم رودولف به سمت كاردينال منصوب گشت بتهوون تصنيف
[25]«مس‌D» را آغاز كرد. اين تصنيف هيچگاه براي عرضه آماده نشد.
سمفوني شماره‌ي 9 بتهوون عملاً در سال 1823 به اتمام رسيد؛ در همين سال نوجواني11ساله به نام «ليزت» كه در 13آوريل 1823 به يكي از كنسرت‌هاي بتهوون آمده بود با وي ملاقات كرد. كسي كه سال‌ها بعد همه‌ي سمفوني‌هاي بتهوون را براي پيانو تنظيم كرد.
هفتم ماه مه 1824 زمان اولين اجراي سمفوني شماره‌ي9 بود و با وجود مشكلات فني و مسائلي كه در آواز اين سمفونيك در روز اجرا پيش آمده با موفقيت همراه شد. متأسفانه اين كارها درآمد مالي نداشت ومشكل مالي هميشه به عنوان مسئله اصلي اين آهنگساز بزرگ بود.
اكنون زمان تنظيم قطعه‌ي چهارگانه‌ي آخر فرا رسيده بود؛ قطعه‌اي كه هم اكنون نيز براي شنوندگان سخت است. بتهوون نگارش سمفوني شماره‌ي 10 را آغاز كرد.
بتهوون در سال1826 دچار سرماخوردگي شديد شد. بيماري وي ديگر مشكلات جسماني وي را كه در تمام طول زندگي با وي همراه بود پيچيده‌تر كرد؛ بتهوون در 26ماه مارس 1827 درگذشت در حالي كه دوستان نزديك وي بر بالينش جمع شده بودند و به اين سان توفاني در عالم موسيقي خاموش گشت.
مراسم تدفين وي در كليساي«هولي ترينيتي» انجام شد. حدود 10 الي 30هزار نفر در مراسم تدفين او شركت كردند.
«فرانز شوبرت»
[26] از جمله كساني بود كه در كنار ديگر موسيقيدانان در حمل تابوت بتهوون شركت كرد. شوبرت سال پس از آن فوت كرد و در كنار بتهوون به خاك سپرده شد.
«هانريش آنشوتز»
[27] يكي از بازيگران معروف آن دوران دعاي روز دفن را كه توسط «فرانز گريل پارزر»[28] نويسنده‌ي معروف نوشته شده بود، قرائت كرد. اين مراسم مقابل در قبرستان «وارينگ»[29] انجام شد كه اكنون به نام پارك شوبرت معروف است.

 

1- Brabant
2- Cologne
3- Johann
4- Ludwig Maria
5- Gottlob Neefe
6- Ernst Christoph Dressler
7- Hyden
8- Heiligenstadt
9- Storm
10- Eroica
11- Leonore
12- Fidelio
13- Pastoral
14- Coriolan Overture
15- Letter for Elise
16- Jerome Bonaparte
17- Prince Lobkowitze
18- Prince Kinsky
19- Immortal Beloved
20- Czech Johann Nepomuk Maelzel
21- Panharmonica
22- Kaspar Karl
23- Carl Czerny
24- The distant loved one
25- Mass in D
26- Franz Schubert
27- Heinrich Anschutz
28- Franz Grill Parzer
29- Wahring

 

 

 

************************************************************

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 21:54  توسط موسیقار  | 

آدرس :

آدرس ها :

تنها صداست که می ماند

موسیقی
 
**********
 
2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:29  توسط هیمیا  |  نظر بدهید

آدرس :

کار کودکان ممنوع !

آدرس :

http://koudakan.blogfa.com/

************

 

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:16  توسط هیمیا  |  نظر بدهید

آدرس ها :

 

ترانه های سرزمین خورشید

 

http://zariab.blogfa.com/

 

*************

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 12:32  توسط موسیقار  | 

ساز ها :

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 14:16  توسط موسیقار  | 

تار

سازها » تار

 تار که اکنون در ميان سازهاي ذوات الاوتار مضرابي متداولترين آلات موسيقي است و کامترين ساز ايراني به شمار مي رود. و براي نشان دادن نتهاي مختلف آهنگها و نغمه هاي موسيقي ملي و معرفي الحان ايراني بهترين است و طنين و آهنگ مطلوبي دارد.

چنانکه از کتابهاي ادب و تاريخ و فرهنگها و ديگر نوشته ها بر ميآيد در قديم به آن بربط مي گفتند و بيشتر نويسندگان در کتابهاي خود آن را عود خوانده و از آن بحث مي کنند.

و عود معرب بربط است.

بکار بردن کلمه تار به معني ساز معروف کنوني در کتابهاي موسيقي معمول نبوده و در قديم به اين نام خوانده نميشده است.

ظاهرا نخستين بار دردوره صفويه به اين نام معروف شده است. زيرا چنانکه گذشت در گذشته معمولا به بربط يا عود و شايد بعدها چهار تار و پنچ تار مي گفتند و بعيد نيست که از دوره صفويه بر اثر کثرت استعمال و سهولت تلفظ اين کلمه را مخفف کرده عدد 4 و 5 و 6 را از اول آن برداشته اند و تنها کلمه تار بدون ذکر تعداد اوتار اين ساز در تلفظ مرسوم گرديده و از اين زمان تار به معني ساز معروف کنوني رواج گرفته باشد.

در عصر قاجاريه تار يکي از سازهاي معروف و متداول موسيقي ايران بود و نام آن در اشعار اين دوره مکرر آمده است.

تار تا اين زمان ظاهرا پنج سيم داشته(دو سفيد، دو زرد و يک بم) معروف است که سيم ششم را مشتاق عليشاه اصفهاني معروف اواخر عصر زنديه که استاد در نوازندگي تار و سه تار بوده به آن افزوده است. و در قديم تارها را از ابريشم مي ساختند.

منبع: تاريخ موسيقي ايران





تار جز دسته سازهاي زخمه اي است يعني به وسيله مضراب زدن بر روي سيم نواخته مي شوند.

تار يکي از سازهاي قديمي ايراني است که به آن وتر مي گفتند و هنوز به خوبي از تاريخ دقيق ساخت و پيدايش آن اطلاع درستي در دسترس نمي باشد ولي از قرار معلوم تاريخ آن به زمان ابونصر فارابي برمي گردد.

صفي الدين ارموي-خواجه بها الدين و ابوالفرج اصفهاني و تني چند از استادان موسيقي هر يک درباره تقسيم فواصل پرده که موافق پرده هاي تار نيز ميباشد مطالبي نوشته اند.

تار از يک کاسه که روي آن پوست کشيده اند و به دو قسمت بزرگ و کوچک تقسيم شده تشکيل شده که قسمت بزرگ را شکم و قسمت کوچک را نقاره مي نامند.

دسته تار 45 تا 50 cm است و جعبه اي در انتهاي دسته تار قرار دارد که آن را جعبه گوشي مي نامند و از دو طرف آن سه گوشي بر سطوح جانبي اين جعبه تعبيه شده است.

تعداد سيمهاي تار 6 عدد است. که دو رشته آن از جنس آهن و بقيه از جنس مس زرد رنگ است.

کاسه صوتي اين ساز از چوب توت دسته آن از چوب گردو و گوشي هاي آن از چوب شمشاد است.

دهانه کاسه صوتي به وسيله پوست پوشيده شده است.

اين ساز در تمام ايران متداول است.

تار را با يک تکه مس زرد رنگ که به انتهايش موم وصل مي کنند و مضراب نام دارد مي نوازند.


گردآوري: گلنار محمدي فر
email:eutrepe_music@yahoo.com
 

******************************************************************

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 14:13  توسط موسیقار  | 

آدرس:

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 14:11  توسط موسیقار  | 

MIDI Explorer Band Search

MIDI Explorer Band Search

=========

free midi files robot

Let MIDI Explorer find your files
MIDI search engine



 

Band Song 

Enter as many letters as you like, names that begin with them will be found.
a b c d e f g h i j k l m n o p q r s t u v w x y z   1 2 3 4 5 6 7 8 9

Convert MIDI to Sheetmusic! 

Music   Movies   Free Stuff

*********************

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 13:3  توسط موسیقار  | 

موسیقیدانان ایرانی

موسیقیدانان ایرانی====
لبوم عکس موسیقیدانان ایرانی
 

 

حسين عليزاده نوازنده تار و سه تار و آهنگساز

سيد خليل عالي نژاد نوازنده تنبور

   

 Hussein Alizadeh (Tar and Setar player and Compositore)

Khalil Ali Nejad (Tanbour Player)
  علي اصغر بهاري نوازنده كمانچه حسين عليزاده، كنسرت زمستان
 

Ali Asghar Bahari (Kamancheh Player)

 

Alizadeh, Zemestan Concert
كنسرت فرياد هوشنگ ظريف، نوازنده تار
Faryad; Concert

 

Houshang Zarif, Tar Player
 
ابراهيم قنبري مهر، سازنده ساز      احمد عبادي نوازنده سه تار
Ebrahim Ghanbarimehr, Instrument Maker Ahmad Ebadi (Setar Player)

بهمن رجبي

دلبر حكيم آوا (نوازنده پيانو)

Bahman Rajabi

 

Delbar Hakimova (Pianist)
مسعود شعاري نوازنده سه تار بهمن رجبي
Masoud Shaari (Setar Player)

 

Bahman Rajabi

 

رضا شفيعيان (نوازنده سنتور)

بهمن رجبي
Reza Shafiian (Santour player)

 

Bahman Rajabi

 

پرويز مشكاتيان نوازنده سنتور

شهرام ناظري خواننده

Parviz Meshkatian (Santour Player)

Shahram Nazeri (Singer)

       

محمد رضا شجريان

محمد رضا شجريان

Mohammad Reza Shajarian (Singer)

Mohammad Reza Shajarian (Singer)

اركستر فيلارمونيك تهران
 
Tehran Philharmonic Orchestra

فرامرز پايور نوازنده سنتور

Faramarz Payvar (Santour Player)

       
پرويز مشكاتيان نوازنده سنتور
Parviz Meshkatian (Santour Player)

ميلاد كيايي، نوازنده سنتور

Milad Kiaei, Santour Player

       
صديق تعريف، خواننده
Sadigh Tarif, Singer

شهرداد روحاني

Shahrdad Rouhani

       
محمد موسوي نوازنده ني
Mohammad Mousavi (Ney Player)

غلام حسين بيگجه خاني نوازنده تار

Gholam Hussein Bigjeh Khani (Tar Player)

 

============================================================

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:40  توسط موسیقار  | 

Composer biographies

Composer biographiesComposer biographies


Disclaimer

This document does not attempt to be a final word on anything. It has always been in a state of flux, and I expect it will continue to be so for a while to come. Some of my information is woefully inadequate (my entry for Schubert read famous song composer for an embarrassingly long time), and a good proportion of the rest is little more than (what I hope is at least reasonably informed) opinion.

With the exception of entries provided solely to provide links to other pages, all entries are present because I know something about the composer in question and their works. If a composer is not on these pages, there’s a good chance that while I’ve probably heard of them, I haven’t actually heard any of their compositions. These pages are my own thoughts about composers, not a compiled encyclopædia of biographical details. (Of course, I’m always open to people mailing me and telling me that I simply must listen to so-and-so...)


Other material


The composers

[A picture of Bach] Bach, Johann Sebastian
  • Born: Eisenach (Germany), 21 March 1685
  • Died: 28 July 1750

One of the greatest Baroque composers along with Handel. His most famous works are probably the Brandenburg Concerti, the Well-tempered clavier, The art of fugue, his Mass in B-minor, and the St. Matthew Passion. Needless to say, I wholeheartedly recommend each and every one of the above works.

From what I’ve read and heard, Bach is now considered somewhat atypical as far as Baroque composers go. His “obsession” with the fugue was apparently rather anachronistic; most other composers of the same era held that the fugue was an out-dated form.

Bach links:

[A picture of Beethoven]Beethoven, Ludwig van
  • Born: Bonn, 16 December 1770
  • Died: Vienna, 26 March 1827

Without doubt, one of the true greats. Just awesome, man. Beethoven didn’t write as much as Mozart or Schubert, but what he produced is all worth listening to. (The stereotype has it that he sweated over every note in a way that Mozart didn’t. This makes light of Mozart unduly however; letters of his describe how he found the composition of works such as his later quartets very hard.)

I can recommend all of Beethoven’s symphonies but in particular, the third (Eroica), the fifth, the sixth (“Pastoral”), the seventh and the ninth (“Choral”). The last three piano concerti (nos. 3, 4 and 5), the Missa Solemnis, the triple concerto (for violin, piano and cello) and the string quartets are also all well worth listening to.

Apart from the triple concerto mentioned above, a wonderful violin concerto, and a Choral Fantasy for piano, orchestra and choir, I believe that Beethoven didn’t write any other concerti for orchestral instruments. Though this seems a shame, I suspect it was probably because he had little experience of other instruments. (Beethoven was primarily a pianist, having earned his living for a while in Vienna from performing, but did also play the viola). My own theory is that perhaps this came about because concerti for instruments for other instruments seemed unduly “light”.

Of course, one of the most famous things about Beethoven as a person was his deafness. I find it hard to imagine being able to compose music as wonderful as the Choral symphony whilst being unable to hear the music except in one’s head. There is an impressive, but rather sad, story about how Beethoven was encouraged to help conduct at a rehearsal for the Choral symphony. Even as the rehearsal finished, Beethoven was still conducting to the orchestra, and he had to be made aware that the musicians had finished playing.

Links: Deryk Barker has written a very comprehensive review of various Beethoven symphony recordings, which is worth looking at. There is a very extensive site (in French, English and Italian) at www.lvbeethoven.com. Another comprehensive site is Iulian Munteanu’s All about Beethoven.

Berlioz, Hector
  • Born: La Côte-St.-André, 11 December 1803
  • Died: Paris, 8 March 1869

I don’t actually know anything of Berlioz’s music or life, but I’ve included this entry just so I can provide pointers to Matthew Tepper’s Berlioz pages.

[A picture of Brahms]Brahms, Johannes
  • Born: Hamburg, 7 May 1833
  • Died: Vienna, 3 April 1897
A prominent Romantic composer, (in)famous in his day for looking back to earlier musical styles (such as those of Beethoven, Mozart and Bach) rather than following the trend towards the styles of Wagner and Liszt. This is not a criticism in my eyes, but then I am a Brahms fan. I definitely approve of the fact that Cambridge University gave Brahms an honorary degree.

It has long been an accepted myth that Brahms’s childhood was spent in what was a fairly seedy part of Hamburg, and that at the age of twelve, he was playing the piano in a bar, consorting with the good folk of that area, and generally getting what was probably a fairly untypical education for a composer. However, I believe that this myth has now been thoroughly debunked, and that while Brahms had a relatively poor upbringing he wasn’t quite the piano player in the brothel that legend would like him to have been.

Brahms was good friends with Robert Schumann and his wife Clara. Clara survived her husband by many years, and she and Brahms were very close. I believe most authorities consider this to have been a solely Platonic relationship. In any case, Brahms was apparently a pretty difficult character to get on with. He never married, but managed lots of tiffs with his friends (the Schumanns and the violinist Joachim for whom, and with whose help, he wrote the violin concerto).

Brahms’s major works include all four of his symphonies, Ein Deutsches Requiem, the two piano concerti, the violin concerto and the clarinet quintet. (This latter apparently so impressed Clara Schumann that she became reconciled with Brahms after them having drifted apart over some misunderstanding.)

I have found Brahms’s music very rewarding. It is perhaps not as easy to listen to and “grasp” as (say) Mozart’s, probably because in the orchestral works the sound tends to be denser, while his chamber music also seems quite complex. His later chamber music, such as the two string quintets and the clarinet quintet, is very beautiful, often conveying a wistful, slightly melancholic mood.

Further, Brahms’s concerto slow movements are definitely beautiful, and do not necessarily approach the same density as other examples of his music. I am thinking of the second movement of the violin concerto, and the third of the second piano concerto in particular. In both pieces, the solo instrument seems to take a back seat to another instrument. In the violin concerto, the second movement opens with a beautiful melody played by the oboe. The piano concerto sees the cello take the lovely main tune for quite a period while the pianist is reduced to occasional accompanying trills.

[A picture of
          Chopin] Chopin, Frederic (Fryderyk)
  • Born: Zelazowa Wola (Poland), 1 March 1810
  • Died: Paris, 17 October 1849
A composer famed for his ability at the piano, who in turn wrote the vast majority of his music for that instrument. Many of his pieces are quite short (being Rondos, Mazurkas and the like) but they are all beautiful. Not being a piano player myself, it is difficult to appreciate their comparative difficulty, but I am assured that most of Chopin’s music is very difficult to play.

Played well, it doesn’t sound it.

Though born in Poland, Chopin spent the last half of his life in Paris, arriving there in 1831. In Paris, he came to know the novelist George Sand, and was her lover for a time.

The Vancouver Chopin Society have an interesting web-site with more information on Chopin and his works.

[A picture of
     Elgar]Elgar, Sir Edward William
  • Born: Worcester (England), 2 June 1857
  • Died: Worcester, 23 February 1934
Probably the most famous English composer (although Purcell and Vaughan-Williams are well up there as well). Elgar’s most famous pieces are the Pomp and Circumstance marches (one of which became the hymn, Land of Hope and Glory), and the Enigma Variations, a set of variations that depict a circle of his friends in a sympathetic and very listener-friendly way. While still in New Zealand, I also had access to a recording of his second symphony, which was a far harder nut to crack. I should probably try and listen to it again.

Elgar wrote just two complete symphonies, but left enough of his plans for a third when he died that Payne, a contemporary English composer has recently been able to reconstruct an approximation of what Elgar intended for his third symphony. In the short time since this was done, this new work has received quite a favourable reception (in Britain at least).

Another famous work of Elgar’s is his cello concerto. Jacqueline du Pré made a famous recording of this, which I can recommend. No doubt said recording features in the recent film Hillary and Jackie.

Readers interested in Elgar will surely enjoy Anthony Anderson’s account of the 1995 Elgar weekend.

[A picture of
     Handel]Handel, George Frederic
  • Born: Halle (Germany), 23 February 1685
  • Died: London, 14 April 1759
Handel, though born in Germany, probably made most of his name for himself in London, England where he came to dominate the English music-making “scene”. He composed a large number of operas (including Xerxes, which I only mention because I’ve seen and enjoyed it), but these did not tend to do so well, prompting a shift to the oratorio form.

Pieces of his that are particular favourites of mine are his organ concerti, his Water-music and Fireworks-music, and the Messiah. The latter is probably his most famous work. It is a huge choral piece that includes the well-known Hallelujah Chorus. I recently went to my first performance of this, and I will attempt to include a description of it in these pages soon.

Haydn, (Franz) Joseph
  • Born: Rohrau, Austria, 31 March 1732
  • Died: 31 May 1809
Contemporary and friend of Mozart. He wrote 104 symphonies, arguably creating the form as we understand it today. The last 12 of these are known as the London symphonies, being written on the occasion of two visits to London in the 1790s, and are very good. Haydn is also credited with the development of the string quartet into a form capable of real feeling and subtlety.

One shouldn’t assume that Haydn’s pioneering rôle in the development of the symphony and the string quartet means that his pieces have been superseded by subsequent composers’ works. Indeed, one of the many ways in which his music seems impressive is the self-assurance with which a relatively limited palette is explored.

[A picture of Holst]Holst, Gustav (Theodore)
  • Born: Cheltenham (England), 21 September 1874
  • Died: London, 25 May 1934
Gustav Holst was an English composer of the same era as Elgar, but, like Pachelbel, is really only famous for one piece, his Planets’ Suite. This is a series of seven "movements", one for each of the non-Earth planets known in Holst’s day (i.e., all of the planets but Earth and Pluto). The basic inspiration for the characterisation of the planets is their astrological nature, not necessarily the Graeco-Roman gods. For example, Neptune is Neptune, the Mystic, nothing to do with Neptune/Poseidon, god of the sea.

One of the themes to Jupiter was subsequently used as the basis for rather a patriotic hymn (I vow to thee my country), in much the same way as one of Elgar’s Pomp and Circumstance marches was turned into Land of Hope and Glory.

[A picture of Mahler]Mahler, Gustav
  • Born: Kalist (Austria), 7 July 1860
  • Died: Vienna, 18 May 1911

Much of Mahler’s early career was dominated by his job as conductor of the Vienna Opera. He wrote much of his music while on summer holiday. I’ve recently started to know some of his work. The second and fifth symphonies are brilliant, and the fourth symphony is also pretty good. The first symphony seems a little light, though the third movement sounds surprisingly like the theme from the Godfather movies, and thus rather menacing.

The sixth symphony is also one that I have come to know, and I can also thoroughly recommend it. The Naxos label have a cheap recording of this with Antoni Wit and the Polish National Radio Symphony Orchestra, which is very good. The Penguin guide also recommends this recording. It’s a double CD.

The fourth symphony I listened to first was again on DG, but with Karajan conducting. I can’t remember the orchestras. This I also liked almost instantly.

Deryk Barker has written a very extensive Mahler page of reviews and information about the man and his work.

Mendelssohn, (Jacob Ludwig) Felix
  • Born: Hamburg, 3 February 1809
  • Died: Leipzig, 4 November 1847

Another composer who was famous as something of a child prodigy, Mendelssohn didn’t manage to achieve the fame of composers such as Mozart or Beethoven. He wrote five symphonies (the last of which, the Reformation symphony, I particularly recommend), a famous violin concerto and some famous theme music for A Midsummer Night’s Dream (the Wedding March from this is often used at real weddings). Mendelssohn also wrote a number of religious works, including the St. Paul oratorio.

[A picture of Mozart]Mozart, Wolfgang Amadeus
  • Born: Salzburg, 27 January 1756
  • Died: Vienna, 5 December 1791
Along with Haydn, one of the first classical composers. Wrote music of many different genres. Major works would include his Requiem, the operas Nozze di Figaro, Don Giovanni and Die Zauberflöte, the clarinet concerto, the string quartets, the later piano concerti (nos. 20 onwards) and the later symphonies (numbers 36, 38, 39, 40 and 41).

There does seem to be a tendency among some people to label Mozart as nothing more than the composer of “pretty tunes” or little twiddles. I couldn’t disagree more. In particular, I think his religious music exhibits a great deal of feeling, and transcends mere “twiddles”. In my opinion, the problem is probably that people tend to know things like Eine kleine Nachtmusik, and because this particular piece is eminently hummable, not particularly “deep”, and played to death in Muzak-like environments, people assume that all of Mozart’s music is like that.

The best Mozart site on the web is probably The Mozart Project.

Scarlatti, (Giuseppe) Domenico
  • Born: Naples, 26 October 1685
  • Died: Madrid, 23 July 1757
A Baroque composer most famous for his harpsichord sonatas. The majority of these were composed in Spain where Scarlatti had employment with a royal Spanish woman (a princess who later became queen I believe). His sonatas don’t seem to have the purity of development that one finds in Bach, but they do conjure up images of beautiful, elegant dance in a way that Bach does not. I find it very easy to imagine the rhythms and gracefulness of the music in some Renaissance court.

Bach, Handel and Scarlatti were all born in the same year, but though Bach and Handel knew of each other, it was only Handel and Scarlatti that managed to meet. On the occasion, it is said that they held an informal competition, and while Handel was held to be the better organist, Scarlatti was judged the better harpsichordist.

Schubert, Franz Peter
  • Born: Vienna, 31 January 1797
  • Died: Vienna, 19 November 1828
Famous song composer. :-) But seriously, Schubert also wrote a number of symphonies (the so-called Great is in fact very good, if not great), piano sonatas, chamber music in general, including the famous Trout Quintet, operas (26 of them!), masses and much else. He was probably even more prolific than Mozart.

Schubert died just a year after Beethoven, and it was thought quite tragic that Vienna should lose two great composers so close upon each other’s heels.

Tomoko Yamamoto has a published a page celebrating the two-hundredth anniversary of Schubert’s birth. Bart Berman has some notes on Schubert, with particular reference to some of his piano music.

Schumann, Robert Alexander
  • Born: Zwickau (Germany), 8 June 1810
  • Died: Endenich (Germany), 29 July 1856
A contemporary, friend and mentor of Brahms, Schumann wrote a piano concerto and four symphonies. One of the strangest phenomena of music publishing today is the way in which his piano concerto is almost invariably coupled with Grieg’s.

Schumann was committed to a mental asylum after throwing himself into a river, and died soon afterwards. Schumann’s attempted suicide led Brahms to write his first piano concerto.

Robert’s wife Clara was also a composer of some note, though I can’t claim to have heard any of her music.

[A picture of Shostakovich] Shostakovich, Dimitri
  • Born: St. Petersburg, 25 September 1906
  • Died: Moscow, 9 August 1975
One of my current favourite composers, Shostakovich would certainly lay claim to my Greatest of the 20th century crown. All of his music that I have heard is full of feeling, though the feeling expressed is often bitterness, sadness, or sardonic "humour".

Stravinsky apparently said of Shostakovich that he was one of the most frightened men he had ever met (this reported comment may in fact have been something similar made by Robert Craft), and this feeling of fear (terror, even) is something one can often hear in Shostakovich’s music. This is not to imply that all of his work is irredeemably grim. The second movement of the second string quartet is beautifully sad and sweet, for example. Significant works include his fifth and tenth symphonies, the eighth quartet, the two cello concerti and the 24 preludes and fugues.

Shostakovich had a strong musical education. He entered the St. Petersburg Conservatory at a young age and was taught there by Glazunov, among others. His first symphony was his graduation piece (in 1924(?)), and was well received. He supported himself and his mother in this period by playing the piano at silent movie screenings.

In later works, Shostakovich made frequent use of a D-Eflat-C-B theme. Written using the German notation this reads D-S-C-H, his “initials” (given another Romanization of his name; Dimitri SCHostakovich).

There are a large number of other music pages and resources on the Web devoted to Shostakovich, so I’ve collected them together into a Shostakovich links page.

[A picture of Sibelius] Sibelius, Jean
  • Born: Hämeenlinna (Finland), 8 December 1865
  • Died: Järvenpää, 20 September 1957
Finland’s most famous composer. He wrote seven symphonies, a violin concerto and a number of suites for orchestra. I have listened to all of the symphonies, and like them all. The easiest to get to know is definitely the second (which was an international hit pretty much as soon as it was performed), but the third is also very appealing. The Karelia suite and the Finlandia tone poem are also very good. The former is quite famous, and I think it may have been a TV theme at some point, though I couldn’t say what to. (I’m told it was used for the BBC current affairs programme This week, but this programme predates me, so I hope it was also used on something I really have seen.)

Interestingly, Sibelius’s last published works came out in the 1920s. That means that he was alive for about 30 years and not producing anything he considered worthy of publishing. Apparently, he spent much of that period working on an eighth symphony. He sent some material to a publisher at one point, saying that the final work would be eight times as long, and that he thought it was the best stuff he’d ever done. However, he grew increasingly self-critical, eventually asked for the material back from the publisher and burnt it.

Having recently travelled to Finland to attend a conference (Sibelius is on the 100 Mark banknote), I can’t claim that the Finnish landscape is an obvious inspiration for Sibelius and his music. However, I was there in summer (and it was warmer there than in Britain), and at a stretch I can imagine that seeing everything blanketted in snow might well lead one to music like Sibelius’s. Perhaps. Or perhaps music says a lot more about one’s inward feelings than it does about the topography of one’s country.

[A picture of Tchaikovsky] Tchaikovsky, Piotr Ilyitch
  • Born: Votkinsk, 7 May 1840
  • Died: St. Petersburg, 6 November 1893
Tchaikovsky is probably most famous for ballet music (The Nutcracker Suite, Swan Lake and the like) and the 1812 Overture. However, his work in the standard forms is definitely worth a listen. I have heard the violin concerto and the Pathétique symphony live, and these are both great works. The first piano concerto with its initial crashing chords is also very famous.

There is still some controversy over the nature of Tchaikovsky’s death. It happened very suddenly without much warning, and it has been speculated that Tchaikovsky committed suicide.

Vivaldi, Antonio Lucio
  • Born: 4 March 1678
  • Died: 28 July 1741
Very prolific Baroque composer. Composed a large number of concerti, inspiring Bach to the same form. He composed much of his work for the orchestra at the girl’s orphanage in Venice where he was music master.

His most famous work is undoubtedly the Four seasons, but his flute concerto La Notte is also well-known and very good listening.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:24  توسط موسیقار  | 

سعید شنبه زاده در فرانسه کنسرت خلیج فارس برگزار می کند

برای حفظ نام خلیج همیشه فارس
سعید شنبه زاده در فرانسه کنسرت خلیج فارس برگزار می کند
سعید شنبه زاده در راستای حفظ نام خلیج همیشه فارس، در ایران و چند کشور اروپایی ، کنسرت " خلیج فارس"را برگزار می کند.

سعید شنبه زاده آهنگساز و نوازنده ایرانی که در نوازندگی سازهای جنوبی، به خصوص منطقه بوشهر، تبحر خاصی دارد و سهم به سزایی در معرفی موسیقی بوشهر در تمام دنیا داشته است، ضمن اعلام این خبر افزود: این کنسرت با همکاری هنرمندان موسیقی کشورهای مختلف دنیا برگزار می شود و علاوه بر فرانسه در چند کشور دیگر اروپایی نیز به اجرا در خواهد آمد. همچنین در تلاش هستیم که این کنسرت را در ایران نیز منتشر کنیم.



وی ادامه داد: از ویژگی های این برنامه، پخش کلیپ های ویدئویی از خلیج فارس و بوشهر خواهد بود. ما در راستای اقدام نشنال ژئوگرافی این کنسرت را برگزار می کنیم.

او در پایان خبر از انتشار دو آلبوم موسیقی بوشهر در فرانسه داد و گفت : یک آلبوم به موسیقی تلفیقی بوشهر با موسیقی جاز اختصاص دارد و دیگر آلبوم به مجموعه آثار و قطعات موسیقی منطقه بوشهر و خلیج فارس اختصاص دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:22  توسط موسیقار  | 

آلبوم تصویری کنسرت علیزاده - گاسپاریان

پس از ماه ها انتظار
آلبوم تصویری کنسرت علیزاده - گاسپاریان مجوز گرفت
پس از ماه ها انتظار برای صدور مجوز، آلبوم تصویری کنسرت "حسین علیزاده" در کنار "ژیوان گاساریان" به زودی منتشر می شود.

آلبوم کنسرت "حسین علیزاده" به همراه "ژیوان گاسپاریان" که شهریورماه سال 82 در کاخ نیاوران برگزار شد، به تازگی توانست مجوز انتشار را اخذ کند.

این آلبوم قرار بود که تا پایان سال 82 منتشر شود و از دو ماه پس از کنسرت  تا هفته گذشته ، در شورای نظارت مرکز موسیقی برای مجوز معطل مانده بود. این در حالی است که شورای نظارت مرکز موسیقی بدون ذکرهیچ دلیل مشخصی در طول این ماه ها،آلبوم را در مرکز نگاه داشته بود.

شایان ذکر است که این آلبوم توسط نشر موسیقی " هرمس" منتشر می شود.

"رامین صدیقی" مدیرعامل نشر موسیقی "هرمس" در این باره گفت : تمام سعی ما بر این است که بتوانیم تا روز 25 دی ماه این آلبوم را منتشر کنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:21  توسط موسیقار  | 

آلبوم جاده آزادی از کریس د برگ منتشر می شود

آلبوم جاده آزادی از کریس د برگ منتشر می شود
"کریس د برگ" خواننده ایرلندی تبار، پس از گذشت چند سال، آلبوم "جاده آزادی" را منتشر می کند.

 " کریس د برگ" خواننده ایرلندی تبار که نام خود را به عنوان یکی از سردمداران موسیقی اعتراض در کنار خوانندگانی چون " ینک فلوید" و " متالیکا" در دنیا ثبت کرده است و با آهنگ هایی همچون" قطار اسپانیایی" و" بانوی سرخ پوش" به شهرت فراوانی دست یافت، به تازگی تصمیم دارد که در این ماه آخرین آلبوم خود را با نام " جاده آزادی " منتشر کند.
این آلبوم در تمام دنیا توسط انتشارات " ایگل" منتشر می شود و در همین ماه توزیع خواهد شد. در این آلبوم نیز همچون دیگر آثار او، ترانه های اعتراض در فضایی انتقادی - اجتماعی گنجانده شده است. این البوم به صورت دی وی دی و کنسرت زنده منتشر می شود.

کریس د برگ در ماه گذشته نیز مجموعه ای از آثارش را با عنوان " رویاهای زیبا" منتشر کرد.
در حال حاضر انتشارات " ادل" اعلام کرده است که تا ماه آینده بزرگترین و کامل ترین مجموعه آثار کریس د برگ را منتشر می کند.
شایان ذکر است که خواننده ترانه هایی چون " دلم برایت تنگ شده" و " سربازی در راه خانه" از ابتدای تیرماه (ماه جولای) کنسرت هایش را آغاز می کند. او امسال تصمیم گرفته است که کنسرت هایش را در شهرهای مختلف آلمان برگزار کند. پیش از این نیز در سال 2002 او یک سری از برنامه هایش را در آلمان اجرا کرد. دلیل این امر، آمار بالای طرفداران وی در این کشور و همچنین امکانات اجرایی کنسرت های زنده است. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:19  توسط موسیقار  | 

کارلوس سانتانا در آسیا برای صلح می خواند

کارلوس سانتانا در آسیا برای صلح می خواندکارلوس سانتانا در آسیا برای صلح می خواند

آلبوم جدیدی از "کارلوس سانتانا" آهنگساز و نوازنده گیتار در ماه سپتامبر (شهریور) به بازار می آید و پیش از انتشار آن او در ژاپن به اجرای برنامه ای برای صلح می پردازد .

" کارلوس سانتانا"، نوازنده  گیتار که معرف سبک های جدیدی در آهنگسازی و نوازندگی گیتار در دنیا محسوب می شود، تصمیم دارد که در ماه های آینده آلبوم جدیدش را به بازار موسیقی دنیا عرضه کند.

این آلبوم که قرار بود در ماه های گذشته با نام " تمام آنچه که من دارم" منتشر شود، انتشار آن به دلایل نامعلومی به ماه سپتامبرموکول شد .

دو آلبوم قبلی او با نام های " فراطبیعی" در سال 99  و" شامان "  در سال 2002  منتشر شده بود.

او که اغلب با تعداد زیادی از نوازندگان در آلبوم هایش همکاری می کند، در این آلبوم نیز با تعدادی از گیتاریست های گروه متالیکا و همچنین " میشل برانچ" که از گیتاریست های برجسته دنیا محسوب می شود، همکاری خواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:18  توسط موسیقار  | 

Beethoven

A highly idealized portait of BeethovenLudwig von Beethoven 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:15  توسط موسیقار  | 

Welcome to Famous Classical Composers!!

Welcome to Famous Classical Composers!!Welcome to Famous Classical Composers!!

At this website you can find detailed biographical information on some of the world's most famous classical composers. These include Bach, Beethoven, Chopin, Gershwin, Haydn, Mozart, Sibelius, and Tchaikovsky.

Just click on any of the composers to begin!



Bach
1685-1750


Beethoven
1770-1827


Chopin
1810-1849


Gershwin
1898-1937


Haydn
1732-1809


Mozart
1756-1792


Sibelius
1865-1957


Tchaikovsky
1840-1893

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 4:13  توسط موسیقار  | 

Links to classical musicians

Links to classical musicians


Submit new links here
A | B | C | D | E | F | G | H | I | J | K | L | M | N | O | P | Q | R | S | T | U | V | W | X | Y | Z |

Claudio Abbado (Conductor)
Jocelyn Abbott (Piano)
Abbott & O'Gorman Piano Duo (Piano duet)
Peggy Abbott & Patrice Williams (Piano duet)
Dag Achatz (Piano)
Geert Acke (Ebony Clarinet Quartet)
Mirsa Adami (Piano)
H Leslie Adams (Composer)
John Mark Ainsley (Tenor)
John Aler (Tenor)
Sir Thomas Allen (Baritone)
Yoram Alperin (Cello)
Emanuel Altenburger (Tenor)
Carmen Alvarez (Piano)
Eduardo Alvarez (Conductor)
Ricardo Alvarez (Jazz/Folk)
Philip Amalong (Piano)
Amsterdam Baroque Orchestra and Choir
Anda Anastasescu (Piano)
Ole Edvard Antonsen (Trumpet)
Arco Baleno(Flute and string quartet)
Howard Arman (Conductor)
Fabio Armiliato (Tenor)
Bodil Arnesen (Soprano)
Susanna Artzt (Piano)
Susan Asbjornson (Soprano)
Fides Asensio (Soprano)
Håkon Austbø (Piano)
Michael Austin (Organ)
The Australian Voices (Choir)
Franck Avril (Oboe)


Thomas Bacon (Horn)
Don Bailey (Flute)
Janice Baird (Soprano)
Alison Baker (Organ)
Brett Baker (Trombone)
Simon Baker (Countertenor)
Ian Ball (Organ, conductor)
William Ballester (Piano)
David Baptist (Horn, Trumpet, Composer)
Kimberly Barber (Mezzo)
Sarah Barber (Mezzo)
Cecylia Barczyk (Cello)
Daniel Barenboim (Piano, conductor)
Matthew J. Barrie (Violin)
Dame Josephine Barstow (Soprano)
Matthew Bason (Organ, piano)
Marc Bauwens (Piano)
Benjamin Bayl (Organ, conductor)
Arnaud de Beauregard (Organ)
Bernardino Beggio (Piano, composer, conductor)
Jos Beijer (Organ, conductor)
Boris Bekhterev (Piano)
Luca Belcastro (Composer)
Joshua Bell (Violin)
Mary Bella (Soprano)
Alessio Benvenuti (Violin)
Roar Berg (Tenor)
Rupert Bergmann (Bass-baritone)
Anne-Lise Berntsen (Soprano)
Roberto Bertero (Organ)
Chiara Bertoglio Piano)
Alexander Besa (Viola)
Mayookh Bhaumik (Tabla, Harmonium)
Jeffrey Biegel (Piano)
Tomasz Biernacki (Conductor)
John Marcus Bindel (Bass-baritone)
John Bingham (Piano)
Gene D. Biringer (Musicology)
Richard Bjella (Conductor)
Gerald Blanchard (Baritone)
Michel Block (Piano)
Ole Bِhn (Violin)
Renée Bond (Flute)
Emanuel Borok (Violin)
Elizabeth Borowsky (Piano)
Emmanuel Borowsky (Violin)
Bøjstrup Kammerensemble (Chamber ensemble)
Patrick Botti (Conductor)
Joanne Hayes Bozeman (Voice)
Kenneth W. Bozeman (Voice)
Paul Brantley (Composer, conductor, cello)
Paul Bresciani (Bass)
Arjan Breukhoven (Organ, Piano, Composer, Conductor)
Christopher Briggs (Organ)
Brilliant Strings (Chamber orchestra)
Bristol Bach Choir
Graeme Broadbent (Bass/Bass-baritone)
Oscar Deric Brown (Composer, piano)
Simon Browne (Clarinet)
Drora Bruck (Recorder)
Zdenek Bruderhans (Flute, musicology)
Nell Jorgensen Buchman (Piano)
Gert von Buelow (Cello)
Daniel Buess (Jazz)
Carolann Buff (Mezzo)
William Burden (Tenor)
Herbert Burtis (Piano, voice, author)
Stephen Butts (Early wind performance)
Donal J. Byrne (Tenor)
Ole Bِhn (Violin)
Bøjstrup Kammerensemble (Chamber ensemble)

Pilar Cabrera (Organ)
Omar R. Calvo (Jazz/Folk)
Camerata Academica Salzburg
Canadian Brass
Capelin Media (Recording company)
Rufus Cappadocia (Cello)
Omar Caputi (Organ)
Emanuele Cardi (Organ)
Ann Carey (Organ)
Carmina Slovenica (Choir)
Cameron Carpenter (Organ)
Paul Carr (Organ)
Silvio Celeghin (Organ)
Celestial Harp and Flute (Duo)
Orio Cenacchi (Jazz)
Vilhelmas Cepinskis (Violin)
Vitezslav Cernoch (Violin)
Revital Chachamov (Piano)
Dan Chamandy (Tenor)
Jennifer Maines-Chamandy (Soprano)
Tony Chang (Conductor)
Kin Chau (Violin)
Siddharth Chaudhuri (Voice)
Justin Chen
Ian Chesworth (Organ, voice)
The Chicago Chamber Musicians
Sally Chisholm (Viola)
Leonardo Ciampa (Piano, organ, composer)
Luca Ciarla (Jazz)
Graham Clark (Jazz violin)
Andrew Claxton (Composer)
Grant Colburn (Harpsichord, composer)
The Colorado Choir
Michael Colvin (Tenor)
Concert Royal (Early/Baroque quartet)
Clara Corbani (Oboe)
Gerald Corey (Bassoon)
Stephen Crawford (Marimba, Percussion, Conductor)
Joos Creteur (Clarinet quartet)
Mark Cristobal
Cuarteto Chanchullo (Jazz/Folk quartet)
Cuarteto nuevAmerica (String Quartet)
Roberto Maria Cucinotta (Organ, harpsichord, composer)
Silvano Mustelier (Percussion)

Eric Dalest (Organ, Composer, recording)
Davide Damiani (Conductor, Baritone)
Massad Dana
Larry Darling (Trumpet, recording technology)
Sir Andrew Davies (Conductor)
Richard Davis (Double bass)
Marco D'Avola (Organ, composer)
D. Glenn Day (Organ)
Lلszlَ Deلk (Organ)
Michael Dean (Clarinet)
James H. DeCorsey (Horn)
Stanislaw Deja (Piano)
Dominique-René de Lerma (Oboe, musicology)
Frank Deleu (Concert promoter, musicology)
Monika Del Rio (Piano)
Georgios Demertzis (Violin)
Nikolai Demidenko (Piano)
Anupriya Deotale (Violin)
Klaudia Dernerová(Soprano)
Subhadra Desai(Hindustani Classical Vocalist)
Nirmalya Dey (Bansuri)
Diapason (Record company)
Donna DiBella (Organ, musicology)
Ben van Dijk (Trombone)
Francesco Di Lernia (Organ)
Denise Djokic (Cello)
Brian Dodson (Tenor)
Philip Donner (Musicology, software)
Peter Donohoe (Piano)
Bill Douglas (Composer, bassoon, piano, recording)
Tom Draughon (Guitar, composer)
Matjaž Drevenšek (Saxophone)
Clive Driskill-Smith (Organ, conductor)
Dale Duesing (Voice)
Andy Duinker (Composer)
Leonard Dumitriu (Conductor, composer)
Duo46 (Guitar and violin duo)
Duo Cantico (Flute and piano duo)
Duo Hammel-Sanchez (Piano duo)
Duo lyrique: Laplante-Duval (Vocal duo)
Dimitriy Dyachenko (Composer, Conductor, Electro-acoustic and Music recording)
Vessela Dyakova (Piano)
Max Dyer (Cello)

David D. Eaton (Organ)
Ebony-kwartet (Clarinet quartet)
Armin Egger (Guitar)
Craig Einhorn (Guitar)
Bert Elbertsen (Organ, Piano, Choral conductor)
Christian Elser (Baritone)
The Endellion String Quartet
Noel Engebretson (Piano)
Luis C. Engelke (Trumpet)
Ensemble Elektra (Jazz)
The Equal Temperament Percussion Duo
Equinox String Quartet
Eroica Classical Recordings
Euterpe Artists Agency
Eva Fampas (Guitar)
Alessandro Fantini
Scott Farrell (Organ)
Alberto Ferrer (Clarinet)
Gyِrgy Sلndor Fazakas (Flute)
Guy Few (Piano)
Luis Fiestas (Violin, composer)
Fine Sound Productions
Cady Finlayson (Violin: classical and Irish)
William Fitzpatrick (Violin)
Floregium (Baroque ensemble)
Bruce Ford (Tenor)
Forma Antiqva (Historic instruments ensemble)
Lisa Forstmann (Soprano)
Martin Foster (Violin)
Howard Jonathan Fredrics (Composer)
Sarah Freestone (Guitar, Violin, Composer)
The French Symphony of Boston (Orchestra)
Roberto Fresco (Organ)
Barbara Frittoli(Soprano)
Alexios Froudarakis (Guitar)
Margarita Fyodorova (Piano)

Jack Gallagher (Composer)
Kevin Gallagher (Guitar)
Neil Galanter (Piano)
Donna Galloway (Soprano)
Alan Gampel (Piano)
Luis Garay (Percussion)
Leonard Garrison (Flute)
Chris Gasson (Trumpet)
Walter Gatti (Organ)
Jed Gaylin (Conductor)
Fritz Gearhart (Violin)
Guoda Gedvilaite (Piano)
Karine Georgian (Cello)
Georgina Ivor Associates
Melanie Germond (Soprano)
Ann Ghandar (Piano, Composer, Musicologist)
Dr Ian Gibson (Composer)
Peter Gilbert-Dyso