تبليغاتX
تنها صداست که می ماند -

تنها صداست که می ماند

موسیقی

 

 


 

بيتل‌ها

 

 لعيا ملك پور

 

بررسی گروه بيتل‌ها

جان وينستون لنون " John Winston Lennon"  اکتبر  1940 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد پدرش "fred" بازرگان دريايي بود. وي وقتي 5 ساله بود پدرش تركش كرد اما وقتي با مادرش جوليو Julio به شهر بلك پول "black pool" نقل مكان كردند پدرش بازگشت و جان مجبور بود بين زندگي با مادر يا پدرش يكي را انتخاب كند او ناچار پدر را انتخاب كرد اما مدتي نگذشت كه پدر به دريا بازگشت، مادرش جوليونيز در يك صانحه دلخراش رانندگي جان خود را از دست داد و به اين ترتيب ميمي "mimi" خاله جان سرپرستي او را برعهده گرفت او زني مودب و تحصيل كرده بود آنها اكثراوقاتشان را با موسيقي سپري مي كردند جان نواختن تار و گيتار را از خاله اش آموخت پس از بازگشت دوباره پدر، جان ديگر او را نپذيرفت.
سال 1957 جان لنون كه رهبري گروه موسيقي به نام "quorry men" را برعهده داشت در مراسم جشن كليساي ووتن wooten با مك كارتني آشنا شد و از او خواست تا به اتفاق هم گروه تازه‌اي تشكيل دهند مك كارتني پذيرفت و به اين ترتيب گروه بيتل‌ها شكل گرفت سال 1962 لنون با يكي از همكلاسي‌هاي دانشكده‌اش به نام "Cynthia powell" ازدواج كرد اين ازدواج چندان طولي نكشيد چرا كه بعدها جان با يوكو اونو "yoko ono" يكي از كارمندان گالري 'indica" در ژاپن آشنا شد وي علي‌رغم داشتن يك پسر از همسر قبلي‌اش او را ترك كرد و با يوكو ازدواج كرد سرپرستي پسر لنون را مادرش برعهده گرفت. پس از جدايي از گروه بيتل‌ها جان شروع به نوشتن ترانه كرد و كارش را به صورت انفرادي ادامه داد ترانه هاي او با استقبال خوبي مواجه شد وي به اتفاق ستارگان موسيقي دنيا از جمله التون جان در كنسرت هاي مختلف شركت مي‌كرد اما با تولد پسرش در چهلمين سال تولد خودش، موسيقي را كنار گذاشت و مرد خانواده شد.
سال 1980 پس از انتشار موفقيت آميز آلبوم شير و عسل "milk and honny" كه با همكاري همسرش يوكو آن را به پايان رسانده بود قصد داشت تا يك تور دور دنيا برگزار كند اما اين طرح هرگز اجرا نشد چرا كه 8 دسامبر همان سال شبي كه از يك جلسه گفتگو به خانه بازمي‌گشت مارك ديويد "mark david chapman" يكي از طرفدارانش كه روز قبل از حادثه از او امضاي يادگاري گرفته‌بود با شليك گلوله‌اي به زندگي اش خاتمه داد جان را بلافاصله پس از حادثه به بيمارستان رساندند اما شدت خونريزي به حدي بود كه جان دوام آن را نياورد.
خبر مرگ او به سرعت در سراسر جهان پيچيد و قلب تمام طرفدارانش را به درد آورد يوكو همسرش از مردم خواست تا به احترام او 10 دقيقه سكوت كنند. آن روز هزاران نفر درسنترال پارك داكوتا گردهم آمدند تا ياد او را گرامي نگه دارند.
 

جورج هريسون" George Harrison " فوريه 1943 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد پدرش "Harold" راننده اتوبوس و مادرش لوئيس "louise" خانه دار بود. وي پس از گذراندن مدرسه ابتدايي در "doredale" وارد مقطع دبيرستان شد او دانش‌آموزي سربه زير و موفقي بود تا اين‌كه وارد فرهنگستان ليورپول(از بهترين دبيرستان‌هاي پسرانه شهر) شد پس از ورود به دوره ديپلم، علاقه خود را به تحصيل از دست داد و امتحان‌ها را يكي پس از ديگري خراب كرد او كاملا ياغي و سركش شده بود نوع لباس و آرايش موهايش با جوانان هم سن و سالش متفاوت بود او علي‌رغم سختگيرهاي انظباطي دبيرستان موهاي خود را بلند مي‌‌كرد و لباس‌هاي چرمي مي پوشيد.
جرج هريسون هم دبيرستاني پاول مك كارتني بود و همين آشنايي باعث ورودش به گروه بيتل‌ها شد. سال 1970 پس از انحلال گروه بيتل‌ها جرج به صورت انفرادي شروع به كار كرد و بسياري از موسيقيدان‌هاي مشهور از جمله اريك كلاپتون به اجراي برنامه پرداخت وي همچنين در اين زمان درگير پرونده سرقت هنري ترانه "my sweet lord" بود كه سرانجام در سال 1976 با محكوميت او به پايان رسيد.
سال 1971 در يك كنسرت خيريه در بنگلادش شركت كرد و پس از اجراي ناموفقي كه در تور آمريكا داشت تا سال 1991 از موسيقي فاصله گرفت. در همين ايام او با پتي "patti" ازدواج كرد اما خيلي زود از هم جدا شدند بعدها پتي با اريك كلاپتون ازدواج كرد علي‌رغم همه اين‌ها جورج هريسون و اريك كلاپتون همچنان دوستان خوبي بودند.
جرج اين‌بار با "Olivia avias" منشي شركت "Dork horse" آشنا شد و با او ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج پسري به نام "dhani" بود سال 1980 جرج كتاب خاطراتش را به نام "من مال خودم هستم I am mine " منتشر كرد سپس به جمع آوري ترانه‌هاي بيتل‌ها مشغول شد و توانست گلچيني از بهترين‌هاي اين گروه را منتشر كند.
وي همان زماني كه با بيماري سرطان درگير بود پزشكان از وجود يك تومور مغزي خبر دادند جورج پس از سپري كردن مدت‌هاي طولاني در درمانگاه‌هاي سوئيس و آمريكا سرانجام در 29 نوامبر 2001 در بيمارستاني در آمريكا درگذشت.
 

پال مك كارتيني "James Paul McCartney" ژوئن 1942 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد مادرش يك قابله و پدرش يكي از اعضاي گروه جاز بود پدرش به پيانو نيز وارد بود اما هرگز آن را به پال ياد نداد چرا كه معتقد بود هر چيزي را از راه آكادميك و اصولي بايد ياد گرفت پال با نواختن ترومپت كار خود را شروع كرد ولي چپ دست بودنش كار را براي او دشوار مي كرد اما به‌هرحال او توانست گيتار را به خوبي ياد بگيرد يك روز دوستش ايوان او را به مراسم جشني برد كه در آن گروه "quarry men" برنامه داشتند پال آنجا با جان لنون آشنا شد جان گيتارنوازي او را ديد و به شدت شيفته آن شد جان از او خواست تا به گروه جديدالتاسيس آن‌ها بپيوندند.
پس از مدتي كه بيتل‌ها در همه جاي جهان شناخته شدندسال 1967 پال با ليندا ايستمن "Linda Eastman" آشنا شد و دو سال بعد يعني درست زماني كه بيتل‌ها از هم جدا شدند با او ازدواج كرد پس از انحلال بيتل‌ها، پال به اجراي تك‌نفره روي آورد و آلبوم "mccartner" را روانه بازار كرد وي همين سالها گروهي به نام wings را ترتيب داد كه موفقيت‌هاي بسياري با آنها به دست آورد اين گروه با انتشار آلبوم "روي خط فرار "Band on the run توانست دو جايزه گرامي را بدست آورد. پال سال 1997 در قصر باكينگهام انگليس لقب سر از ملكه انلگستان دريافت كرد. 17 آوريل 1998 پال همسرش را كه دچار بيماري سرطان بود از دست داد با اين حال او هم‌چنان به ترانه سرايي مشغول است
 

  

رينگو استار Ringo Starr  جولاي 1940 در ليورپول انگلستان به دنيا آمد . او تنها فرزند ريچار استاركي و الويس گلاو Elsie Gleave بود . رينگو پنج ساله بود كه پدر آن‌ها را ترك كرد و سرپرستي اش را مادرش به عهده گرفت. رينگو در 5 سالگي وارد مدرسه شد اما اين سن براي او كم بود و مشكلات خاص خود را داشت تا اينكه در 6 سالگي بر اثر عفونت آپانديس دچار بيماري شد و پس از بستري شدن در بيمارستان به مدت 10 هفته به كما رفت درست زماني كه مادرش كاملا نااميد شده بود پزشكان خبر خوبي به او دادند رينگو پس از 6 ماه به هوش آمد آن‌ها براي اطمينان از سلامتي او 6 ماه ديگر نيز او را در بيمارستان نگه داشتند رينگو از درس و مدرسه عقب افتاد اما Marie Maguire بچه همسايه شان به كمك او آمد و به عنوان معلم خانگي با او كار كرد.
سال 1953 مادرش الويس با هري گلاوز Harry Graves ازدواج كرد اين زماني بود كه رينگو دوباره به علت بيماري دوران كودكي روانه بيمارستان شد اما اين‌بار بيماري طول كشيد و رينگو دو سال در بيمارستان بستري شد سختي و مشقت دوراني كه رينگو گذرانده‌بود از وي فردي آرام، متفكر ساخت. وقتي 15 سالش بود از بيمارستان مرخص شد و سراغ مدرسه رفت اما هرگز نتوانست هيچ يك از امتحانات را به خوبي پشت سر بگذارد اين بود كه رينگو به فكر يك شغل افتاد. او ابتدا به عنوان پيك در اداره راه آهن ليورپول استخدام شد اما از معاينات پزشكي قبول نشد سپس به عنوان گارسون در يك كشتي تفريحي كه بين ولز و ليورپول حركت مي‌كرد مشغول به كار شد كه چندي نگذشت از آنجا هم اخراج شد تا اين كه در يك شركت مهندسي استخدام شد. رينگو در اين شركت با دوستانش اوقات فراغت و زمان‌هاي نهار دور هم جمع مي‌شدند و به نوازدگي مي‌پرداختند.
سال 1959 رينگو به اتفاق همكارانش گروهي به نام Rory storm تشكيل داد كه در مراسم‌هاي مختلف برنامه اجرا مي‌كردند رينگو عادات عجيب و غريبي داشت دوست داشت لباس‌هاي كابوي بپوشد و انگشتانش را هميشه پر از انگشتر كند و به همين دليل به او رينگو مي‌گفتند او همچنين آخر فاميلي خود را عوض كرد و آن را به استار تغيير داد. سال 1960 اسم گروهش را به گردباد Hurricanes عوض كرد و راهي هامبورگ آلمان شد جايي كه با گروه بيتل‌ها آشنا شد.
سال 1962 پال مك كارتني از او خواست تا به گروه بيتل‌ها بپيوندد رينگو به سرعت ازاين فرصت استفاده كرد. 5 سال بعد رينگو با زني به نام مارين كوكس Maureen cox ازدواج كرد حاصل اين ازدواج سه فرزند بود. بعدها مارين در اثر عوارض ناشي از پيوند استخوان درگذشت.
زماني كه بيتل‌ها از هم جدا شدند رينگو دو آلبوم تك نفره روانه بازار كرد رينگو در اين مدت علاوه بر تهيه آلبوم كم كم در كار فيلم و تلوزيون هم وارد شد. نسل جديد امروزي شخصيت او را در بسياري از فيلم‌ها و سريال‌ها به ياد دارند از جمله سريال محبوب "آليس در سرزمين عجايب". وي همچنين در تهيه دو آلبوم اخير جورج هريسون و پال مك كارتني با آن‌ها همكاري داشت.
سال 1995 رينگو نام گروهش را به Ringo Starr تغيير داد و با اعضاي گروهش كنسرت‌هاي بزرگي در اكثر نقاط دنيا برگزار كرد ششمين تور رينگو در آمريكا برگزار شد اما اين تور ناتمام رها شد چرا كه رينگو نامه‌اي از "لي" دختر 24 ساله اش دريافت كرد كه از بيمارستاني در لندن فرستاده شده‌بود. ولي بعدا تحت عمل جراحي تومور مغزي قرار گرفت رينگو در تمام اين مدت از دنياي موسيقي فاصله گرفت.
او حالا در 65 سالگي با همسرش باربارا در خانه‌اي زيبايش در مونت كارولو زندگي مي‌كند و براي گروهش برنامه ريزي مي‌كند طرفداران بيتل‌ها هنوز به دنبال شنيدن آهنگ‌هاي اين گروه از زبان گروه رينگو هستند.
 

 

گروه بيتل ها
6 جولاي 1957 جان لنون كه رهبري يك گروه موسيقي به نام "مردان كواري Quarry men" را بر عهده داشت با پال مك كارتني آشنا شد مك كارتني در آن زمان در كليساي شهر مشغول نوازدگي بود جان به شدت تحت تأثير تواناييهاي پل در نواختن گيتار قرار گرفت و از او خواست تا به گروه آنها ملحق شود پل دعوت او را پذيرفت و چندي بعد از جان خواست تا از يكي از دوستان دوران دبيرستانش را نيز دعوت كند تا به گروه آن‌ها بپيوندد اما جان نپذيرفت چرا كه معتقد بود كه سن او خيلي كم است اما بعدها از تصميم خود پشيمان شد و درست 19 روز مانده به پانزدهمين سال تولد جرج هريسون از او خواست تا به گروه آن‌ها ملحق شود و به اين ترتيب پس از اجراي ترانه "Raunchy" هريسون عضو تازه وارد اين گروه شد.
نام‌هاي مختلفي براي گروه تازه تشكيل شده پيشنهاد شد از جمله "Johnny & moondogs" ، "Silver beetles" ، "the beatals" و سرانجام "The Beatles" از بين همه آن‌ها انتخاب شد. جان لنون از يكي از دوستان نزديك خود به نام استوارت استسليفي "Stuart Sutcliffe" (متولد 23 جولاي 1940 در ادينبورگ اسكاتلند، مرگ 10 آوريل 1962 در هامبورگ آلمان) براي نوازندگي گيتار و پيت بست "Pete Best" (متولد 1941 در ليورپول انگلستان) براي طبل زني دعوت كرد.
سال 1960 پسران جوان در اولين تجربه خود و با روياي پول و شهرت وارد شهر هامبورگ آلمان شدند اما با وضعيت بدي مواجه شدند . آن‌ها مجبور شدند در يك كلوب قديمي و درب و داغان برنامه اجرا كنند و شب‌ها نيز روي سن سينما بخوابند اولين تجربه حضور آن‌ها بسيار سخت تمام شد چرا كه آن‌ها به خاطر سن كم جرج هريسون از آلمان ديپورت شدند.
اواخر سال 1961 برايان استاين "Brian Epstein" يكي از تهيه كنندگان انگليسي كه در كار ضبط و انتشار آثار موسيقي بود ترانه‌اي از بيتل‌ها را شنيد و به كار آن‌ها علاقمند شد وي شروع به ضبط و تكثير آثار آنها پرداخت. وي پس از مدتي تصميم گرفت كه به ديدن بيتل‌ها برود وقتي به كلوب آن‌ها رسيد از آنچه مي‌ديد شگفت زده شد او با مردان جواني روبرو شد كه دريك محل قديمي مشغول كار بودند آن روزها ليوپورل پر از اين جوانان بود اما چيزي كه بيتل‌ها را از آن‌ها مجزا مي‌كرد چهره‌هاي متفاوت با آرايش خاص موهايشان و معصوميتي بود كه در چهره هايشان موج مي‌زد. برايان يك سوئيت براي آن‌ها گرفت و رسما مدير توليد آن‌ها شد. اندك زماني از سروسامان گرفتن گروه نگذشته بود كه با خبر بدي روبرو شدند 10 آوريل 1962 استوارت استلفي گيتاريست گروه بر اثر سكته مغزي در هامبورگ درگذشت بعد از اين خبر گروه بلافاصله به آلمان پرواز كردند و هفت هفته در بهترين كلوب‌هاي آلمان به اجراي برنامه پرداختند.
پس از چندين تلاش ناموفق براي پيدا كردن تهيه كننده اي براي ضبط برنامه هايشان بالاخره، جورج مارتين حمايت مالي آنها را پذيرفت در همين زمان پتي بست طبل زن گروه نيز از آن‌ها جدا شد بيتل‌ها، رينگو استار"Ringo Starr" را براي جايگزيني او پيشنهاد دادند اما جورج مارتين نپذيرفت و بجاي او از اندي وايت "Andy White" خواست تا به آن‌ها ملحق شود حضور اندي در گروه مدت زمان كمي طول كشيد چرا كه در هر اجرا گروه بر حضور رينگو اصرار مي‌ورزيدند تا اين‌كه جورج مارتين مجبور به پذيرش نظر جمع شد.
5 اكتبر 1962 اولين ترانه بيتل‌ها به نام "love me do" منتشر شد اين ترانه سرآغاز موفقيت گروه بود يكسال بعد آن‌ها به تلوزيون انگلستان دعوت شدند تا به اجراي ترانه "please please me" بپردازند اين ترانه با ريتم و هارموني منسجمي كه داشت خيلي زود به رده اول چارت انگليس وارد شد اين برنامه بيش از 6 ميليون بيننده به همراه داشت و به اين ترتيب سكوي پرتابي شد براي رسيدن پسران جوان به ثروت و محبوبيت. آن‌ها خيلي زود وارد بازار تجارت شدند. ترانه هاي بعدي آن‌ها با نام هاي "with from me to you" ، "yeah yeah yeah she loves you" روانه بازار شدند و ترانه "yeah …" توانست به صدر جدول پرفروشترين انگلستان برسد
ترانه "I want to hold your hand" بيش از يك ميليون كپي در بريتانيا فروخت و جايگاه خوبي در جدول فروش به دست آورد. اين ترانه در نوامبر 1963 وارد جدول پرفروشترين‌هاي آمريكا شد.
سال 1964 سال مهمي براي بيتل‌ها به شمار مي‌رود چرا كه آن‌ها موفق شدند تا يكي از بزرگ‌ترين بازارهاي موسيقي دنيا را به‌‌دست بگيرند. آن سال ملت آمريكا در سوگ رئيس جمهور جان اف كندي سوگوار بودند، الويس پريسلي محبوب و ياغي، به ارتش پيوسته بود، جري لوييس و جك باري درگير رسوايي حرفه‌اي شده‌بودند و Buddy Holly، Bopper و Ritchie Valens در يك سانحه هوايي كشته شده‌بودند در چنين وضعيتي رسانه‌هاي آمريكايي تمام توجهشان را روي بيتل‌ها معطوف كردند در 9 فوريه همان سال بيتل‌ها در يك برنامه تلوزيوني به نام "ed sullivon show" حضور پيدا كردند اين برنامه يكي از پربيننده‌ترين برنامه‌هاي تلوزيوني آمريكا شد به طوري كه حتي گفته مي شد در زمان پخش اين برنامه وقوع هيچ جنايتي در آمريكا ثبت نشده بود. پس از آن بيتل‌ها به محبوبيتي فروان در بين جوانان و نوجوانان دست يافتند نوجوانان در آمريكا موهاي خود را به تقليد از آن‌ها بلند مي كردند، تي شرت‌ها، عروسك‌ها، آدامس‌ها و هر چيز ديگري كه نشاني از بيتل‌ها روي آن بود با استقبال گسترده مواجه مي شد روزنامه‌ها و مجله‌ها مملو از عكس‌هاي آن‌ها بود و اين شروع طوفاني بود كه بيتل‌ها در آمريكا به راه انداختند. آن‌ها به اتفاق باب ديلون روح تازه اي در موسيقي راك اند رول دميدند. و تأثير بسزايي در گسترش اين موسيقي در همه جاي جهان گذاشتند.
پس از اجراي موفقيت آميز در برنامه "ed sullivon show" گروه به انگلستان برگشت و با استقبال گسترده مردم و رسانه‌هاي اين كشور روبرو شد مدتي بعد آن‌ها براي دو فيلم "A Hard day's night" و "help" ترانه ساختند .
يك سال بعد بيتل‌ها عازم آمريكا شدند تا در استاديوم "Shea" نيويورك به اجراي برنامه بپردازند بيش از 55000 نفر گردهم آمدند كه تا آن تاريخ بيشترين حضور براي يك كنسرت بود تور بعدي توكيو ژاپن بود جايي كه بيتل‌ها به خاطر ازدحام گسترده مردم مجبور شدند تمام وقت در هتل بمانند و تا زمان شروع برنامه اجازه خروج از هتل را نداشتند در كنسرت بعدي كه در فيليپين برگزار شد بيتل‌ها خيلي مودبانه دعوت شام مادام ماركوس پادشاه فليپين را به كاخ سلطنتي رد كردند و اين كار باعث خشم مردم شد بيتل‌ها بسرعت آنجا را ترك كردند.
سال 1966جان لنون در گفتگويي اظهار كرد كه بيتل‌ها محبوبتر از"عيسي مسيح" است اين جمله باعث خشم مردم و رسانه ها شد هر چند كه جان لنون چندين بار مجبور به عذرخواهي شد اما نتوانست از تير خشم مردم جان بدر ببرد 19 آگوست 1966 وقتي گروه در آمريكا به سر مي‌برد نامه تهديد آميزي كه حاوي يك گلوله بود دريافت كردند اين نامه باعث وحشت آن‌ها شد روزبعد در كنسرت سين سيناتي گروهي به صحنه حمله كردند و تمام دكور و وسايل آن‌ها را شكستند چند روز بعد از آن نيزدر استاديوم لوس آنجلس مهاجمان به طرفداران گروه حمله كردند و با دخالت پليس درگيري به خشونت كشيده شد. آن روزها پاول مك كارتني به شدت تحت فشارهاي روحي بود.
با همه اين شرايط، مي توان گفت كه بيتل‌ها پديده هاي موسيقي دهه 60 بودند آن‌ها با بيش از 13 آلبوم از محبوبيت مردمي در همه جاي دنيا برخوردار بودند اما اعضاي گروه رفته رفته از موسيقي دور شدند و وارد مسايل حاشيه اي شدند پس از اجراي آخرين كنسرت در پارك "cardlestick" شهر سان فرانسيسكو، سال 1967 برايان بر اثر مصرف بيش از حد مواد مخدر جان سپرد، پس از آن اختلاف جان لنون و پال مك كواي بر سر رهبري گروه بالا گرفت، رينگو طبل زن گروه نيز براي مدتي از آنهاجدا شد اما براي تهيه آلبوم سفيد"withe album" برگشت.
9 ژانويه 1969بيتل‌ها يك‌بار ديگر دورهم جمع شدند تا آخرين آلبوم‌شان به نام "Abbey Road" منتشر كنند اين آلبوم فروش خوبي بدست آورد و پاول به خوبي توانست از عهده رهبري گروه برآيد ترانه "let it be" سرانجام در 8 مي 1970 منتشر شد و يك ماه بعد از آن پاول در يك آگهي عمومي گفت كه مي‌خواهد از گروه بيتل‌ها جدا شود و به اين ترتيب يكي از محبوب‌ترين گروه‌هاي راك اند رول پس از يك دهه پر فراز و نشيب به كار خود پايان داد.
 

آلبومها:

1- Please please me                       1963
2- With the beatles                         1963
3- A hard day’s Night                      1964
4- Beatles for sal                            1964
5- Help!                                         1965
6- Rubber Soul                               1965
7- Revolver                                    1966
8- Sgt. Pepper’s lonely                    1967
9- Magical mystery tour                  1967
10- The beatles (the white Album)   1968
11- Yellow submarine                     1969
12- Abbey road                              1969
13- Let it be                                   1970
14-The beatles (1962-1966)            1973
15-The beatles (1967-1970)            1973
16-The Beatles 1                            2000
17-Let it be                                    2003
 

 

منابع:

http://www.bahcecikdevekusu.com/beatles/ringo.htm

http://www.bahcecikdevekusu.com/beatles/george.htm

http://www.coolmanmusic.com/beatles.html

http://www.iqm.ro/beatles/plink.html

http://web2.airmail.net/gshultz/biomenu.html

http://www.mplcommunications.com/mccartney/paul_biography.htm

http://www.amorosity.com/Beatles/

 

 

 

 

 

پيشکسوتان آواز در جهان عرب

 

گردآوري و ترجمه: يوسف عليخاني

 


یوسف علیخانیپربيراه نگفته اند که زبان عربي، زبان آواز است و قافيه و شعر. اين زبان از زمان هاي بسيار کهن، همراه شاعران و مردم بوده است و چنان‌چه از اشعار باقي‌مانده از دوران جاهلي برمي آيد آواز نيز با اين شعرها همراه بوده است و اگرچه معلقات سبع ( يا به گفته برخي ديگر معلقات عشر ) شعرهاي جاهلي آويخته شده بر خانه خدا، رجزخواني قبايل مختلف در برابر يکديگر بوده است اما اگر اين اشعار را هم در نظر نگيريم که دليل باقي ماندنشان را آويزان بودن در کعبه مي دانند، شعر و در کل زبان عربي سينه به سينه به نسل هاي بعد منتقل شده است و يکي از راه هاي اين انتقال توسط آوازخواناني خوش صدا بوده است که مجالس مختلف را گرم مي کرده اند.
اعراب در دوران پس از اسلام، اموي، عباسي، انحطاط و معاصر، شاعران بيشماري به تاريخ ادبيات جهان تحويل داده اند و در کنار اين ها نيز بسيار آوازخواناني بوده اند که نامي از آنها باقي نمانده و همچنان گمنام هستند.
اما در دوران معاصر و با روي کار آمدن تکنولوژي و امکان ضبط و ثبت صداي خوانندگان، اين گروه، ديگر گمنام نماندند و پا از شهرها و کشورهاي خود فراتر گذاشتند. در مراحل اوليه، صفحه و بعد فيلم هاي موزيکال و بعد نوار کاست و تلويزيون ها و امروزه ماهواره ها و اينترنت و سي دي ها باعث شده اند صداي بهشتي اين خوش صدايان جهان علي رغم مرگ جسمي شان، همچنان زنده بماند.
خوانندگان معاصر عرب، چون خوانندگان ايراني و اروپايي و امريکايي، بسياري عالمگير شده اند ، اگر نگاه کنيم کمتر کسي است از ما که نامي از " ام کلثوم" ، " عبدالحليم حافظ " و " فيروز " خوانندگان معروف عرب نشنيده باشد. اگر هم صدايشان را نشنيده باشيم نامشان را در خاطر داريم.
نوشته حاضر تلاشي است براي معرفي تني چند از معروف ترين خوانندگان عرب و پيشکسوتان اين عرصه در جهان عرب.


محمد عبدالوهاب
اين موسيقيدان فقيد عرب، پدر سينماي موزيکال در مصر است که به عنوان تهيه کننده، موسيقيدان و ستاره آواز درمحمد عبدالوهاب 7 فيلم ايفاي نقش کرد.
محمد عبدالوهاب در سال 1901 در شهرک باب الشعريه قاهره در کنار مسجد الشعراني ديده به جهان گشود. در هفت سالگي حافظ کل قرآن کريم شد و از آغاز قران را با ترتيل خوش براي مردم مي خواند. مشوق اصلي عبدالوهاب، برادرش شيخ حسن بود که تاثير شگرفي بر محمد گذاشت. دوران اول زندگي اين موسيقيدان بزرگ پر از درگيري ميان کساني بود که در خصوص آواز مشکل داشتند و آن را مطرب بازي مي دانستند. در ميان خانواده، همگي اصرار داشتند که وي وارد دانشگاه الازهر بشود ولي عبدالوهاب ، سرکشي مي کرد و مايل بود موسيقي را ادامه دهد. در اين زمان در کوچه و بازار براي بچه ها آواز مي خواند تا اينکه محمد يوسف، يکي از اعضاء گروهي دوره گرد صداي او را شنيد و در عجب افتاد. محمد يوسف به عبدالوهاب پيشنهاد داد تا در سيرک بخواند و محمد نيز فورا قبول کرد. پس از مدتي شيخ سلامه حجازي با صداي عبدالوهاب آشنا شد و از او خواست تا در تئاتر بخواند. عبدالوهاب نيز پذيرفت. اين روند ادامه داشت تا در سال 1922 به همراه يک گروه هنري به فلسطين و سوريه و لبنان سفر کرد. وقتي از اين سفر بازگشت تصميم گرفت تا وارد مرکز موسيقي عربي بشود.
در سال هاي بعد عبدالوهاب در شب آوازي که مرکز موسيقي در سن استفانوي اسکندريه برگزار کرد، شرکت کرد. اين شب آواز به عبارتي اولين شب آواز واقعي بود که پس از سال ها برگزار مي شد. پس از اين نشست يکي از دوستانش به او خبر داد که احمد شوقي بک مي خواهد او را ببيند. اين ديدار يک ديدار سرنوشت ساز در زندگي عبدالوهاب به شمار مي رود چرا که دوستي ميان وي و اميرالشعراء تا مدت ها ادامه پيدا کرد.
عبدالوهاب با نهله القدسي ازدواج کرد که حاصل آن چهار دختر و يک پسر بود.
وي بارها و بارها توسط ملک فاروق، جمال عبدالناصر تقدير شد. انور سادات به او دکتراي افتخاري داد. وي همچنين از سوي يکي از دانشگاه هاي آمريکا مفتخر به درجه دکتراي افتخاري شد.
محمد عبدالوهاب در سال 1992 در مصر درگذشت.
براي شنيدن صداي عبدالوهاب اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/wahab.htm

 

فريد الاطرش
وي در سال 1907 در کوه هاي دروز در سوريه به دنيا آمد. فريد متعلق به آل الاطرش بود که پدرش امير فهد سه بارفريد الاطرش ازدواج کرده بود. فريد از زن دوم وي پا به عرصه وجود گذاشت. مادر فريد پس از به دنيا آوردن سه فرزند ( فريد – فواد و آمال ) از شوهرش جدا شد و با فرزندانش راهي قاهره شد.
فريد دوران ابتدايي را در مدرسه فرانسوي " الفرد " قاهره شروع کرد ولي پيش از گرفتن گواهينامه ابتدايي به دليل علاقه اش به هنر از آن‌جا بيرون آمد و مادرش، وي را به مدرسه کاتوليکي روم برد تا در بخش رايگان تحصيل کند. به خاطر اينکه نگويند يکي از فرزندان آل الاطرش رايگان درس مي خواند، تحت عنوان " فريد قوسه " در اين مدرسه ثبت نام کرد. بعد از تمام کردن دوران ابتدايي، مدرسه را رها کرد و به عنوان تبليغات چي در محه هاي بلاچي مشغول به کار شد. در همين زمان در مرکز موسيقي هم درس مي خواند. بعد از مدتي به عنوان نوازنده عود به گروه " بديعه مصابني " پيوست.
فريد الاطرش نواختن عود را از دستان معجزه گر " رياض السنباطي " و آواز را به همراه خواهرش اسمهان ، از فريد الغضن، موسيقيدان معروف لبناني آموخت.
الاطرش پس از اينکه نامش به عنوان خواننده اي خوش آواز بر سر زبان ها افتاد، به همراه ساميه جمال چون زوجي هنرمند شروع به کار کردند و در 6 فيلم به شکل مشترک کار کردند. اين دو در تمام دهه پنجاه ميلادي با يکديگر فعاليت داشتند اما به دليل اينکه الاطرش معتقد بود نبايد در زندان ازدواج افتاد، هرگز با ساميه ازدواج نکرد.
در مجموع فريد الاطرش در 31 فيلم موزيکال به عنوان بازيگر و خواننده فعاليت داشت.
براي شنيدن صداي فريد الاطرش اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/farid1.htm



ليلي مراد
اسم اصلي اش ليلي ذکي مراد بود. در سال 1918 در شهرک محرم بيک شهر اسکندريه به دنيا آمد.ليلي مراد
در سال 1927 براي يک دوره آواز خواني راهي آمريکا شد که يک سال بعد بدون به دست آوردن مال و نام و شهرت به مصر بازگشت. در سال 1929 به همراه پدرش يک سفر دوره اي به تمام مناطق مصر را آغاز کرد که در اين دوران با آوازهاي مردمي بويژه ترانه هايي که کشاورزان مي خواندند آشنا شد. در سال 1930 براي اولين بار در برابر مردم در يک شب آواز، به آواز خواني پرداخت. در حالي که هنوز دوازده سال بيشتر نداشت وارد راديو مصر شد و از اين طريق توانست سه شنبه هاي هر هفته مردم را با صداي خود آشنا سازد. در سال 1935 در يکي از اولين فيلم هاي ناطق که در مصر ساخته مي شد ظاهر شد. به زودي و در سال 1938 نيز به پيشنهاد محمد عبدالوهاب و علي رغم مخالفت تهيه کننده فيلم " زنده باد عشق " در اين فيلم به عنوان هنرپيشه ظاهر شد که بازي ضعيفي از خود ارائه کرد. اما يک سال بعد توجو مزراحي کارگردان استعداد ليلي مراد را شناخت و طي سال هاي بعد 5 فيلم با او کار کرد.
ليلي مراد در فيلم هاي بسياري ظاهر شد و توانست صداي خوش خود را بدين وسيله به مردم برساند.
وي در سال 1995 ديده از جهان گشود.
براي شنيدن صداي ليلي مراد اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/lmurad.htm


اسمهان
در کوهستان دروز از خانواده آل الاطرش به دنيا آمد. مادرش او و برادرانش فواد، فريد وامل را از سوريه به بيروت و پساسمهان از آن به مصر برد. اسمهان در مصر درس خواند. خليل المنذر، دايي اش داراي صدايي خوش بود و مادرش عود مي نواخت. فريد، برادر اسمهان نيز در آن زمان عود مي نواخت و مي خواند. خانواده الاطرش در اوايل دهه سي ميلادي، تعدادي خواننده و نوازنده به جامعه هنري عرب تحويل داد. اسمهان در حالي که پانزده سال بيشتر نداشت نزد موسيقيدانان معروف آن زمان، کساني چون القصبجي و حسني، آواز را آموخت.
اسمهان يک بار در دمشق سعي کرد خودکشي کند. پس از آنکه جان سالم به در برد به قاهره بازگشت.
وي بيش از همه تحت تاثير محمد عبدالوهاب بود و پس از بازگشت به قاهره خواندن را جدي گرفت و در چند فيلم آواز خواند.
اسمهان با بهره گيري از ترفندهاي اپرا و آوازهاي اروپايي، هنرنمايي مي کرد.
اين خواننده خوش آواز به " عروس نيل " معروف بود.
براي شنيدن صداي اسمهان اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/asmhan.htm

 

 

ام کلثوم
وي دختر ابراهيم البلتاجي بود و در سال 1896 يا به قول ديگر در سال 1904 در روستاي طمباي الزهايره در استانام کلثوم الدقهليه واقع در شمال قاهره و ما بين اسکندريه به دنيا آمد. در حالي که سيزده سال بيشتر نداشت به همراه پدرش در روستاها مي گشت و تواشيح ديني و شعرهاي عارفانه مي خواند. صوت بهشتي ام کلثوم در همين ايام توسط اساتيد فن، کساني چون شيخ ابوالعلاء محمد و شيخ زکريا احمد شناسايي شد.
در سال 1923 روستا را ترک کرد و راهي قاهره شد تا با شيخ ابوالعلاء، دوست پدرش و يکي از موسيقيدانان معروف آن زمان مصر، ديدار کند. در همين ايام شروع به خواندن کرد و ترانه هاي بسياري از خود به جاي گذاشت. برخي از اين شعرها را بدون موسيقي مي خواند و به همين دليل در ميان صداي زنان، چهره اي شناخته شده گشت.
يک سال پس از رفتن به مصر با احمد رامي، شاعر آشنا شد. رامي تازه از رشته زبان فارسي در پاريس فارغ التحصيل شده بود. به رامي خبر داد که دوست دارد يکي از شعرهايش را بخواند. در همين سال با احمدصبري، هنرمند دندانپزشک نيز آشنا شد که براي حداقل 14 ترانه او، موسيقي ساخت. به زودي با محمد القصبجي نيز آشنا شد که عود نواز چيره دستي بود و اين هنر را از محمد عبدالوهاب آموخته بود. در اين زمان، ام کلثوم به همراه گروه موسيقي متشکل از عود ِ القصبجي، قانون ِ محمد العقاد و کمانچه سامي الشوا روي صحنه رفت.
دوستي ام کلثوم با القصبجي از سال 1924 تا سال 1948 و زمان وفات وي ادامه يافت. همراه ديگر وي شيخ زکريا احمد بود که تا سال ها اين دوستي ادامه پيدا کرد.
دوران خوانندگي ام کلثوم از سيزده سالگي تا هفتاد و سه سالگي وي ادامه يافت؛ شصت سال تمام. و اين در تمام جهان بي نظير است، چرا که خواننده اي را در اروپا نمي توان در آن زمان يافت که بيش از چهل سال تمام خوانده باشد.
ام کلثوم ملقب به کوکب الشرق سرانجام در سال 1975 درگذشت.
با گذشت سي سال از درگذشت کوکب الشرق، همچنان راديو مصر هر روزغروب ساعت 5 و 9 بعدازظهر به مدت دو ساعت ترانه هاي ام کلثوم را براي شنوندگان و علاقمندان وي پخش مي کند. همچنين گفتني است که ترانه هاي اين اعجوبه قرن، در صدر فروش ترانه هاي خوانندگان قرار دارد.
براي شنيدن صداي ام کلثوم اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/omkol.htm

 

 

عبدالحليم حافظ
معروف به بلبل گندمگون ، نام واقعي اش عبدالحليم علي اسماعيل شبانه است که در سال 1929 در روستايعبدالحليم حافظ الحلوات از توابع استان شرقي واقع در 85 کيلومتري شمال قاهره به دنيا آمد. مادرش در حين به دنيا آوردن وي دار فاني را وداع گفت و اندک زماني بعد از به دنيا آمدن عبدالحليم، پدرش نيز درگذشت.
در دوران تحصيل ابتدايي متوجه نعمت موسيقي شد که در او بود. در سال 1941 وارد مرکز موسيقي عربي قاهره شد. بعد از آن وارد ارکستر موسيقي راديو مصر شد. در سال 1952 نيز شهرت اين بلبل گندمگون آغاز شد و ادامه يافت تا اينکه در عيد انقلاب مصر در سال 1954 به اوج خود رسيد.
عبدالحليم حافظ در سال 1977 درگذشت.
علي رغم گذشت 27 سال از درگذشت حافظ همچنان ترانه هاي حماسي – سياسي وي بر زبان هاست، چرا که ترانه هاي او بيانگر شوق و شعف و آرزوها ي مردم بود.
محمد عبدالوهاب، موسيقيدان برجسته و بليغ حمدي، خواننده جوان آن زمان، مشوقان اصلي بلبل گندمگون بودند و وي با خواندن اشعار حماسي صلاح جاهين، احمد شفيق و عبدالرحمن الابنودي در دل مردم راه باز کرد.
حافظ 56 ترانه خواند و در 16 فيلم سينمايي بازي کرد.
براي شنيدن صداي عبدالحليم حافظ اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/halim.htm

 

 

فيروز
اسم اصلي او نهاد حداد است. در سال 1935 از وديع حداد و ليزا البستاني در خانواده اي متوسط و در کوچه البلاط،فيروز در شهرک قديمي بيروت به دنيا آمد. اغلب فقراء قبايل مختلف در اين منطقه در کنار هم در آرامش زندگي مي کردند.
نهاد که به زودي به اسم فيروز يکي از مشهورترين خواننده هاي جهان عرب و جهان شد، در دوران کودکي و زماني که همسايه ها دور هم جمع مي شدند شروع به آواز خواندن کرد. همه از صداي او در عجب افتاده بودند. خانواده نهاد قادر نبودند راديويي بخرند و صداي او سرگرمي تمامي خانواده و همسايه ها شده بود.
به زودي نهاد که از پشت پنجره خانه يکي از همسايه ها صداي راديويي را شنيده بود و مدام از خانه بيرون مي رفت و پاي آن پنجره مي نشست. در آن زمان ليلي مراد و اسمهان، دو خواننده معروف مصري بيش از همه معروف بودند. برادرش ژوزف و خواهرانش هدي و آمال رازدار او بودند و نهاد از هر وقتي استفاده مي‌کرد تا صداي راديو را از دست ندهد.
پدر نهاد از خرج اندک خانه براي فرستادن کودکانش به مدرسه استفاده مي کرد. نهاد اما علي رغم اينکه در مدرسه به دليل صداي خوشش معروف شده بود ولي از درس چيزي نمي فهميد و نزديکان نهاد ( فيروز ) مي‌گويند که او تا امروز نتوانسته جدول ضرب را ياد بگيرد. در اين زمان اما محمد فليفل، يکي از موسيقيدانان سوري و استاد مرکز موسيقي لبنان که به دنبال استعدادهاي جوان براي راديوي تازه تاسيس لبنان بود در سال 1946 در مراسم جشن مدرسه، صداي نهاد را شنيد و به طور قطع اعلام کرد که او چهره اي را شناخته است که در آينده بسيار معروف خواهد شد. خانواده نهاد اما با اين پيشنهاد که دخترشان در راديو آواز بخواند مخالفت کردند. آنها نمي توانستند قبول کنند که دخترشان براي مردم بخواند و عنوان مطرب را بگيرد. سرانجام با اصرار فليفل قرار شد که فيروز تنها ترانه هاي ملي را بخواند و در عوض خرج آموزش در مرکز موسيقي بر عهده فليفل باشد.
پس از چهار سال تحصيل در مرکز موسيقي، روز انتخاب چهره برتر رسيد. اين روز ، روز سرنوشت سازي براي نهاد بود. نهاد اول ترانه اي از اسمهان را خواند و پس از آن ترانه اي از فريد الاطرش را. چنان صداي او معجزه آسا و خارق العاده بود که داوران را بسيار تحت تاثير قرار داد.
همکاري فيروز در سال هاي بعد با برادران رحباني و ازدواج با عاصي رحباني در سال 1954 راه را براي موفقيت هاي بيشتر وي هموار ساخت.
فيروز بيش از 800 ترانه خوانده ، در بيش از 20نمايش و 3 فيلم موزيکال بازي کرده است.
وي در زمان جنگ هاي داخلي لبنان از بيروت بيرون نرفت و زير بمباران و گلوله در عروس خاورميانه ماند و خواند.
در سال 1986 عاصي الرحباني، همسر فيروز درگذشت و اگرچه اين مصيبت براي او بسيار گران آمد اما دست از خواندن برنداشت و همچنان تاکنون مي خواند و ... براي شنيدن صداي فيروز اينجا را کليک کنيد:

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/fairouz.htm


 

 

خواننده هاي جوان:
امروزه خوانندگان جوان عرب با استفاده از امکانات تلويزيون هاي متعدد و ماهواره هاي عربي، چنان مانور مي دهند که اين موضوع به شکل جداگانه نياز به موشکافي وبررسي دارد. در اينجا تنها از تعدادي از آنها نام مي بريم:
ماجده الرومي
ايهاب توفيق
هاني شاکر
پاسکال مشعلاني
راغب علامه
کاظم ساهر
نوال الزغبي
ديانا حداد
ورده

براي شنيدن صداي برخي از اين خواننده ها به اين آدرس ها مراجعه کنيد:


http://www.arabicpoems.com/test/spoeters.html

http://6arab.com/new-des/ar-top.shtml

http://www.rtv.gov.sy/songs/BestSongs.asp

http://www.mazika.com/

http://flashkitkat.4t.com/arabic_songs.htm

http://ql3h.com/miozc.htm
 

برخي سايت هاي معتبر موسيقي عربي:

http://www.zeryab.com

http://www.freepgs.com/agani/3atab.htm

http://www.yabeyrouth.com/pages/index1043aaa.htm

http://www.fayrouz.org/aindex.htm

http://www.6rb.com

http://www.omkolthoum.com/

http://www.damascus-online.com/Arabic/music/music_index.htm

http://www.asmahan.com/

http://www.farid-el-atrache.com

http://www.sis.gov.eg/umm/html/tumm.htm

http://www.sis.gov.eg/realpg/html1/classfrm.htm

 

 

 


 

 

خواننده‌اي به دنبال حقيقت، عدالت و آزادي

 


تاليف و ترجمه: ياسمن ميرجلالي

درباره زندگي و آثار ريكي‌مارتين Ricky Martin

ريكي‌مارتين، سوپراستار بين‌المللي خستگي‌ناپذير كه صداي او در پاپ لاتين مانند بمبي منفجر شده است، با ساخت و پخش آثار بسيار در جهان و در نتيجة اجراهاي پرشور و هيجان و ملودي‌هاي موفق يكي از بزرگترين خدايان بسيار جوان موسيقي در آمريكاي لاتين در طول دهة 90 است .
زيبايي صورت و صداي دلپسند مارتين به عنوان رهبر خوانندة منودو به او كمك كرد تا ستارة موسيقي لاتين شود. او با كسب تمجيد و ستايش فراوان به خاطر هنر حركتي مكزيكي شايستة بازيگري تشخيص داده شد و با بازي در نمايش‌هاي تلويزيوني آمريكا مانند نمايش بيمارستان عمومي (General Hospital) در نقش ميگوئل‌مورز (Miguel Morez)ـ يك متصدي بار كه در تعطيلات آخر هفته آواز مي‌خواندـ برجسته شد.
ريكي‌مارتين در بيست‌وچهارم دسامبر سال 1971 در سن‌جوئن، پرتوريكو (Son Juan, Puerto Rico) متولد شد و در همان جا تحصيل كرد. در سنين كودكي در نمايش‌هاي مدرسه شركت مي‌كرد و در گروه كُر آواز مي‌خواند. زماني كه شش ساله بود شروع به اجراي نقش در آگهي‌هاي بازرگاني تلويزيون كرد و مدت كوتاهي پس از آن درس‌هاي بازيگري و آواز حرفه‌اي را فرا گرفت كه راه را براي اجرا در منودو(Menudo) هموار كرد و بعد از ياد گرفتن درسهاي ابتدايي موسيقي و تأثيرات اوليه و غيرمعمول از ديويد‌بويي(David Bowie) و چيپ تريك( (Cheap Trick باعث شد كه مادر ريكي، او و برادرانش را به كنسرت سلياكروز (Celia Cruz) ببرد واين اتفاق تأثير عميقي بر وي گذاشت. او اين حادثه را با لبخندي به ياد مي‌آورد: «يك روز مادرم از موسيقي راك خسته شد و گفت: من ديگر نمي‌توانم تحمل كنم. گوش‌هاي ما را پيچاند و ما را به كنسرت سلياكروز برد كه حقيقتاً روي من تأثير گذاشت». ريكي اكنون مي‌گويد: من به همه چيز گوش مي‌كنم من مثل يك اسفنج هستم و در اين دورة پر از خلاقيت احساس مي‌كنم كه بايد رها باشم.
در سال 1984 وقتي كه دوازده ساله بود به طور رسمي عضو منودو ـ يك گروه پاپ محلي ـ شد و براي پنج سال رهبري خوانندگي گروه را بر عهده داشت و به افراد گروه كمك كرد تا تبديل به چهره‌هاي جهاني شوند و با وجود اينكه در اين پنج سال روند فرسايشي را در ثبت آثار سفرهاي خود داشت، به يك باره در سال 1989 رشد غيرمنتظره‌‌اي در منودو كرد و در همان زمان بود كه منودو به اوج موفقيتش رسيد.
مارتين زماني كه دبيرستان را تمام كرد مسير زندگيش را برگزيد و به خانه‌اش در پرتوريكو بازگشت و به اميد دست يافتن به موفقيت‌هايي در تك‌خواني عازم نيويورك شد و چندين ماه را در آرامش سپري كرد. خودش در رابطه با اين تصميمش مي‌گويد: شركت داشتن در يك باند در آغاز كارم و ترك كردن آن پس از مدتي به اين خاطر بود كه مي‌خواستم بازبيني كوچكي بر روي كارهايم داشته باشم. مي‌خواستم كمي، مسئوليت بر عهده بگيرم. احساس خوبي است. وقتي اين احساس وارد موسيقي شود، شما هر چه را كه دوست داري و هر چه را كه از آن لذت مي‌‌بري اجراي كني و اين همان چيزي است كه حضار شنونده منتظر آن هستند، با تمام بي‌ريايي و صميمت و آزادي عمل.
مارتين بعد از يك سال بيكاري و نااميدي در نيويورك رهسپار مكزيك شد و كمي بعد از آن در قالب نقش‌هاي نمايشهاي تلويزيوني پراحساس و كم‌ارزش مكزيكي شركت كرد و در سال 1991 اولين آلبوم خود را با نام خود منتشر كرد كه در آن با روبي‌رزا (Robi Rosa) يكي از افراد گروه منودو كه در بيشتر مسير حركت و فعاليت مارتين با او همكاري داشت، كار كرد. او در اين زمان وقتش رابين نمايش و آهنگ تقسيم مي‌كرد. دو سال بعد، كارش را با جوآن كارلوس كلادرون (Juan Carlos Claderon) ادامه داد و آلبوم مي‌آماراس (Me Amaras) را در سال 1993 ساخت كه موفقيت بزرگ‌تري را براي او به همراه داشت و از او يك سوپراستار در آمريكاي لاتين ساخت. اين پيشرفت باعث شد تا ريكي‌مارتين يك بار ديگر نقل مكان كند. اين بار در سال 1994 به لس‌آنجلس رفت و به ايفاي نقش در نمايش‌هاي پر احساس جنرال هاسپيتال پيوست و تكرار نقش ميگوئل مورز چنان موفق بود كه او را به قالب نقش ديگري در برادوي (Broad Way) رساند و در آنجا نقش مارلو (Marlo) را در لس‌‌يسرابلز( (Les Miserables بازي كرد.
او جنرال هاسپيتال را ترك كرد و به ايفاي همان نقش به مدت يك سال ادامه داد و به خاطر آن جايزه گرفت كه متقارن با زمان دوبلة متن اسپانيايي فيلم انيميشني معروف هركول بود. او در سال 1995 سومين آلبوم خود را با نام ا مديو وايوير (A Medio Vivir) عرضه كرد كه گرايش به راك قويتري در آن به چشم مي‌خورد و تركيبي از سبك لاتيني به همراه رقص فلامنكو (Flamenco) ـ نوعي رقص اسپانيايي ـ و كومبيا (Cumbia) بود. انتشار اين آلبوم نقطة تحولي در آثار ضبط شدة مارتين است كه فروش آن در سراسر جهان به شش‌صد هزار در طول شش ماه رسيد و انتشار دوبارة آن در سال 1997 به موقعيت بهتري دست يافت و به محض اينكه قرارداد يك سالة او با برادوي تمام شد. مارتين شروع به كار بر روي چهارمين آلبوم اسپانيايي خود به نام‌ ولو (Vulve) كرد و در اوايل سال 1998، آن را روانة بازار كرد كه فروش باورنكردني شش ميليون كپي را در جهان تجربه كرد. اين آلبوم در فورية سال 1999 در مراسم اهداي جوايز گرامي (Grammy)، بهترين آلبوم پاپ لاتين لقب گرفت و تك‌خواني ريكي با نام لاكپاددلاويدا (La Copa de la Vida) در همين آلبوم، آهنگ رسمي جام جهاني 98 فرانسه در بيش از سي كشور دنيا به فروش قابل توجهي رسيد.
ريكي‌مارتين، مادونا (Madonna) را در مراسم اهداي جوايز گرامي ديد و كمي بعد از آن گروهي را به همراه او براي ضبط آواز دو نفرة« مواظب باش» Be Careful)) ترتيب داد. او در مورد اين همكاري مي‌گويد: نمي‌توانستم فرصت كار كردن با مادونا را از دست بدهم. كار با او فوق‌العاده بود. اول اينكه او پر از شور و احساس زندگي است. ما همه آن را مي‌دانيم و دوم اينكه بسيار بااستعداد است. او آوازهاي شگفت‌انگيزي را خوانده است و من فكر مي‌كنم كه آنچه را كه او و من انجام مي‌دهيم در يك راستا قرار دارد.
ريكي‌مارتين در همين وقت همكاري‌هاي ديگري با ستاره‌هايي مثل جون سكادا (Jon Secada) و لوئيز انريكو(Luis Enrique) و خوانندة سوئدي، مجا (Meja) داشت كه بسيار مورد توجه قرار گرفتند. او از سال 1999 راههاي جديدي را با تركيب عناصر پاپ، راك وترس باب كرد . اولين آلبوم پاپ انگليسي زبان كه لقب ريكي‌مارتين را گرفت، پس از دو سال كار بر روي آن در ماه مه 1999 در دسترس عموم قرار گرفت و بزرگترين فروش انفرادي را در تاريخ آثار كلمبيا داشت.
ريكي من‌باب توضيح تصميمش مبني بر ضبط اثر انگليسي مي‌گويد: اين كار به خاطر ارتباط برقرار كردن با همه است. من هرگز از خواندن به زبان اسپانيايي ـ از آنچه كه هستم ـ دست برنمي‌دارم اما اين بخشي از برنامة من است.
او در سال 2000 آلبوم پرصدا (Sound Loaded) و مجموعة آثار اسپانيايي ديگري را نيز به نام La Historia)) لاهيستوريا در سال 2002 منتشر كرد و آخرين آلبوم ريكي‌مارتين به زبان اسپانيايي با نام لاس آلاماس دل سيلنسيو (Las Alamas Del Silencio) محصول سال 2003 است كه شايد بهترين آلبوم او باشد. او در مورد اين آلبوم خود مي‌گويد: اين اثرم در مورد چيز فراموش شده‌اي است. در اين آلبوم شخصي را پيدا خواهيد كرد كه به دنبال چيز عميق‌تري مي‌گردد. به دنبال حقيقت، صداقت، عدالت و آزادي.
امروزه آهنگ جديد ريكي‌مارتين به نام (She Bangs) در اكثر شهرهاي آمريكا اجرا مي‌شود و مردمي كه نمي‌توانند به اندازة كافي از ريكي‌ استفاده كنند به زودي از آلبوم جديد پرشور و هيجان او لذت خواهند برد. ريكي در حال حاضر صداهاي تركيبي جديد را با نواختن تعداد زيادي آلات ضربتي در آوازهايش امتحان مي‌كند و در شبكة MTV در حال ساخت آهنگ تصويري از (She Bangs) مي‌باشد و تأكيد مي‌كند كه اين آهنگ تصويري براي معتقدين به آزادي و اعتبار شخصيت ساخته مي‌شود.
ريكي‌مارتين همچنين مؤسسة خيريه‌اي را نيز با نام خود تأسيس كرده است و عضو فعالي در مؤسسة خيرية بيماريهاي كودكان است و طبق خبرگزاري بانكوك مركز تايلند، ستارة پاپ، ريكي‌مارتين از مناطق ويران شدة سونامي (Tsunami) ديدن كرد و از بچه‌هاي مصيبت‌ ديدة بيست‌وششم دسامبر دلجويي به عمل آورده است و سخنگوي وزارت امور خارجة تايلند گفت: مارتين رئيس مؤسسة خيرية ريكي‌مارتين توجه خود را بر روي بچه‌هاي بي‌سرپرست و خانواده‌هاي داغديدة اين فاجعه متمركز كرده است و از دولت ايالات متحدة آمريكا به مبارزه برخاستن با استفادة جنسي و تجاري از بچه‌ها كمك خواسته است.
ريكي‌مارتين تاكنون بيش از 32 ميليون آلبوم و بيشتر از 8 ميليون آلبوم تك نفره را در سراسر جهان فروخته است و شور و هيجان پاپ لاتين را در تمام دنيا بر سر زبان‌ها انداخته است .
از آهنگ‌هاي معروف او مي‌توان به The Cup of Life، Shake Your Bon- Bon و She’s All I Ever Had اشاره‌كرد. او در مورد توليد كارهاي خود مي‌گويد: من هميشه روياي كار گروهي را داشتم.
او با روبي رزا (كسي كه سالهاي زيادي با او كار كرده)، اميليواستفان (Emilio Estefan) (پيشقدم در پشتيباني از صداي ميامي)، دسموند چايلد (Desmond Child) (ترانه‌سرا كه به خاطر همكاريش با بون جوي ـ Bon Jovi ـ و آئروسميت Aerosmith ـ معروف است) و ويليام اوربيت (William Orbit) خداي سازهاي الكترونيكي همكاري داشته است. توليد براي مارتين اهميت زيادي دارد و به پايه‌هاي موسيقي او كمك زيادي مي‌كند. او بيان مي‌كند : امروزه تكنولوژي بسيار عظيم است همان‌طور كه از آن استفاده كني برايت كار مي‌كند اما من هميشه سعي مي‌كنم كه با همه چيز خيلي ساده رفتار كنم و وقتي وارد موسيقي مي‌شود نمي‌توان خود را از آن جدا دانست. من نمي‌خواهم كه صداي من خيلي فني به نظر برسد من مي‌خواهم كه صدا متعلق به خودم باشد چيزي كه من احساس مي‌كنم اين است كه من مجبور نيستم كه عالي به نظر برسم بلكه احساسم مجبور است كه آن را به دام بيندازد. هيچ چيز علمي وجود ندارد، همة آن شور وهيجان است. من به آن اجازه مي‌دهم كه جريان داشته باشد و اگر واقعي باشد باقي مي‌ماند.
نظر منتقدين DBW دربارة‌ مارتين اين است كه او مطمئناً پيشرفت‌هاي زيادي كرده است. او پرزرق و برق و اجراكنندة پرشور و حركتي است. فروتني و واقع‌بيني او در مصاحبه‌ها باعث شده كه تنفر داشتن از او غيرممكن باشد اما اي كاش به كمك روبي رزا و دسموندچايلد آثار بهتري را توليد مي‌كرد و همه چيز را اختصاص به رقص پاپ (مثل آهنگ Sbake your Bon-Bon كه شايد رنجش‌آورترين آهنگ سال باشد) و استفاده از دستگاههاي تجملي لاتيني مثل ترومپت و گيتار اسپانيايي نمي‌داد. آنها معتقدند كه هيچ كس كاملاً به تبحر مارتين بر روي تعداد رقصهاي متنوع او توجه نكرده است. در حالي‌كه صداي خوبي براي خواندن شعرهاي احساساتي و عشقي ندارد و مارسيلي‌ولز (Maricelly Velez) خبرنگار MTV كه در رقابت بين خبرنگاران اين شبكه جايزه برده است ؛ به عنوان يكي از طرفداران ريكي‌مارتين دربارة‌ او مي‌گويد: من اكنون 15 سال است كه ريكي‌مارتين را مي‌شناسم و او را به خاطر استعداد، ساده‌دلي و احساس مسئوليت در برابر جامعه تحسين مي‌كنم و با وجود گذشت سالها ريكي هنوز فراموش نكرده است كه از كجا آمده و گاه گاهي كه ضرورت را احساس كند توجه و كمك خود را معطوف پرتوريكو مي‌كند و حضور ر يكي در آگهي‌هاي تبليغاتي پرتوريكو مثال خوبي از روحية بشردوستانة او است براي كمك به ترقي صنعت گردشگري پرتوريكو بعد از مصيبتهاي فراواني كه متحمل شده‌است.

 

منابع:

 

WWW.Vhl.Com

WWW.Nabov.Com

WWW.Sing365.Com

WWW.Pinksunrise.Com

WWW.AllPop.Com

WWW.Mouthshut.Com

WWW.Singers.Com

 

آهنگهاي ريكي‌مارتين:


WWW.Epinions.Com/Content–32640831108

WWW.Amazon.Com/exect/Obidos/asin/B000051VXO/HomeSchoolZone/002-7308021-9326453

 

 

 




 

شاه کولی‌ها



 

لعیا ملک ‌پور
nilo_53@yahoo.com

 

درباره گروه جيپسي كينگ Gipsy king

داستان كولي‌هاي جيپسی كينگ با لوس ريوز "los Reyes" بزرگ خاندان ريوز شروع مي‌شود مردي هنرمند كه در كار تجارت اسب همكار بي نظيري براي پدر "jose Reyes" بود. لوس يكي از استادان چيره دست در نواختن گيتار به سبك فلامينگو "Rumba" و آوازخواني بشمار مي‌رفت او به صورت دوره گردي در خيابان‌ها و كوچه‌ها محبوبيتي بدست آورده بود سبك و سياق زندگي جويز نشأت گرفته از كولي‌هاي اسپانيايي بود با آيين‌ها و ريشه‌هاي سنتي خاص آن مناطق. لوس علاوه بر همه اين خصوصيات خانواده بزرگي داشت .5 پسر(نيكلاس، آندره، پاتياي، فرانكو و پال) و 6 دختر حاصل ازدواج او بود. او خيلي دوست داشت تا پسرانش نيز حرفه آبا و اجدادي او را بياموزند به همين دليل به محض اينكه پسرها به اندازه كافي بزرگ شدند او شروع به آموزش آن‌ها كرد پسران نيز خيلي زود علاقه مند شدند. نيكلاس پسر لوس مي گويد:" يك افسانه كولي هست كه مي‌گويد: وقتي زمان مرگ سردسته كولي‌ها فرا مي‌رسد او قبل از اين‌كه بميرد زنان بادار قبيله را جمع مي كند و براي آن‌ها آواز مي‌خواند و وقتي كه اولين كودك بدنيا بيايد صاحب همان استعداد خواهد شد. دوران كودكي‌مان سرشار از شگفتي بود وقتي آن‌ها روي صحنه مي‌خواندند وقتي مردمي را مي‌ديديم كه تا نيمه‌هاي شب دور آن‌ها جمع مي شدند و فرياد مي‌زدند . هيجان زده مي‌شديم. ما مي‌خواستيم مثل آن‌ها باشيم، و خيلي سعي كرديم ، سيم‌هاي زيادي پاره كرديم و دكمه‌هاي كي برد زيادي را شكستيم تا آموختيم. و حالا ما همان بچه‌ها هستيم." و به اين ترتيب آروزي ديرينه لوس به حقيقت پيوست و او يك گروه خانوادگي تشكيل داد پس از جدايي "دي پلاتا" برادر لوس آندره خوانندگي گروه را بر عهده گرفت و نيكلاس به گيتارنوازي پرداخت آن‌ها اسم گروه را ابتدا (jose Reyes&los Reyes) گذاشتند.اما بعدها به جيپسي كينگ"gepsy king" تغييردادند. وی در این باره می‌گوید:‍" جيپسي كينگ در زبان اسپانيايي به معناي "سلطان كولي‌ها" هست كه تركيبي از نام فاميلي و نام قبيله اي ما است. وقتي در آمريكا از ما و اصليتمان مي‌پرسيدند مي‌گفتند: آه، شما همان جيپس كينگ هستيد ما در واقع خيلي تصادفي يك اسم انگليسي را يدك مي‌‌كشيديم". در خلال دهه 70 آنها به Arles روستاي كوچكي در شمال فرانسه نقل مكان كردند و به اتفاق پسرعموها گروهي راتشكيل دادند كه به سبك كولي‌ها دائماً در حال كوچ بودند و در مناطق مختلف، خيابان‌ها، كلوب‌ها و سواحل دريا براي مردم ثروتمندي كه براي گذران تعطيلات گرد آمده بودند به اجراي برنامه مي پرداختند. " ما مجبور شديم تا به يك زندگي كولي وار رو بياوريم چرا كه هيچ اجتماعي ما را نمي پذيرفت، ما زماني در يك خانه ساكن شديم كه توانستيم پول كافي بدست بياوريم البته بايد يادآور شوم كه براي اينكه فرزندانمان به مدرسه بروند بايد آدرس مشخصي داشته باشيم اما وقتي كه شما مرتب در حال كوچ هستيد نمي توانيد يك رابطه واقعي و اجتماعي با ديگران داشته باشيد." آوازه لوس و گروهش خيلي زود از خيابان‌هاي پاريس فراتر رفت و كل فرانسه را در بر گرفت آن‌ها خيلي زود توانستند ساختماني براي خود تدارك ببينند و حمايت تهيه كننده مستقلي به نام ژاكوب تارتا را براي انتشار آلبومشان جلب كردند. به اين ترتيب سال 1983 اولين آلبوم گروه به نام "Allegria' منتشر شد انتشار اين آلبوم در شمال فرانسه با موفقيت روبرو شد اما در بعد جهاني نتوانست انتظاراتي را كه مردم از گروه جيپسي كينگ داشتند برآورده كند و در واقع آلبوم اول با شكست تجاري بزرگي روبرو شد. پس از اين شكست لوس دست به تغييراتي در ريتم و سازهاي مورد استفاده در گروه زد وي همچنين توانست حمايت فرانسيس لالاني"Francis Lalane" را براي انتشار آلبوم دوم خود به دست آورد. و به اين ترتيب آلبوم دوم را به نام "Luna de Fuego" را سال 1984 روانه بازار كرد كه متاسفانه علی‌رغم همه تغييرات انجام گرفته اين آلبوم نيز وضع بهتري نسبت به آلبوم اولي نتوانست به دست آورد. پس از انتشار دو آلبوم ناموفق گروه به اتفاق فرانسيس و انريكو ماسياس"Macias" شروع به اجراي برنامه ده روزه‌اي در شهر پاريس كردند كه مورد استقبال قرار نگرفت اما نوار بدشانسي‌هاي جوي بالاخره در سال 1986 پاره شد وقتي كه مارتينز "claude martinez" تهيه كننده اهل فرانسه نمايش آن‌ها در شهر Arles ديد واز آن‌ها خواست كه در فستيوال فصلي كه همه ساله در شمال فرانسه برگزار مي‌شد شركت كنند لوس پذيرفت و همان سال به جشنواره پيوست. پتانسيل بالاي تجاري و استعداد نهفته‌اي كه در گروه جيپسي كينگ بود باعث شد كه مارتينز نبض گروه را به دست بگيرد او پس از توافقش با لوس بر سر پذيرفتن مديريت مالي و هنري گروه دست به تغييرات عمده در گروه زد او شروع به مدرنيزه كردن گروه نمود و سبك گروه را با سبك‌هاي جاز و راك تركيب كرد وي هم‌چنين نام گروه را از "jose&los" به "gepsy king" عوض كرد. " فلامينگو جوهره اصلي موسيقي اسپانيا است مثل جاز در جامعه آمريكا، برآمده از آلام و آرزوهاي جامعه ماست. اما فلامنگو رومبا كمي عاميانه تر و شايد محبوبتر از فلامينگو است چرا كه مهيج و سرگرم كننده است برخاسته از هوس‌ها و دلخوشي‌هاي زندگي ماست. اما من معتقدم كه رشد و توسعه تكنولوژيهاي جديد در سيستم‌هاي ضبط و پخش، صرف‌نظر از همه تفاوت‌هاي قومي و نژادي، موسيقي‌هاي محلي را نيز تغيير خواهند داد." گروه با چهره جديدش به استوديو بازگشت و سومين آلبوم به نام "Bamboleo" را ضبط نمود اما هيچ تهيه كننده‌اي حاضر به پخش آن نشد. "متاسفانه افراد كوتاه فكر در همه جا و از همه جا هستند ما مجبوريم موسيقي محلي‌مان را با وسايل روز و مدرن درآميزيم اما ريتم و صداي ما هرگز تغيير نخواهد كرد و اگر روزي دوباره راه جاده‌ها را در پيش بگيريم صداي ما همان خواهد بود. هميشه چيزهايي هست كه توضيح دادنشان مشكل است چيزهايي كه در خونتان، قلبتان و روحتان است چيزهايي كه همه چيز شما هستند." بنابراين مارتينز تصميم گرفت كه آن را در سطح كوچك‌تري در شمال فرانسه منتشر كند. Bamboleo خيلي زود وارد كلوب‌هاي شبانه شد و زبان به زبان بين مردم گشت تا اين‌كه سراسر پاريس را فراگرفت راديو فرانسه اقدام به پخش اين ترانه كرد و كم كم پرفروش‌ترين آهنگ تابستان فرانسه شد. سال 1987 هزاران نفر از طرفداران گروه در پاريس گرد هم آمده بودند تا شاهد هنرنمايي آن‌ها باشند اين هنرنمايي با تخريب يك خانه به اوج رسيد سال 1988 گروه اولين حضور خود را در بازارهاي جهاني جشن گرفت . "كاملاً غيرمنتظره بود اما هماني بود كه آرزو داشتيم باشد اولش از روبرو شدن با آن دنياي بيرون كمي نگران بوديم، از اين گذشته ما مي‌ترسيديم آن‌ها پاسپورت ما را بگيرند و اجازه بازگشت به خانه را به ما ندهند!! اما حالا اين زندگي ماست اسب‌ها جاي خود را به ماشين‌ها داده‌اند و ما به جاهاي مختلفي سفر مي‌كنيم و با مسائل اجتماعي، ادارات بيمه، ماليات و وكلا درگيريم حالا ديگر پليس‌ها پشت سر ما نيستند بلكه روبروي ما هستند. هر چند كه كنار خانواده هايمان نيستيم اما آن‌ها هداياي ما هستند." در حالي‌كه گروه در پشت صحنه درگيري‌هاي مختلفي با تهيه كنندگان داشت اما همچنان سي دي‌هاي آن‌ها فروش بالايي به دست مي آورد و جايگاه آن‌ها در جدول پرفروش‌هاي كانادا و استراليا تثبيت مي‌شد در همين زمان‌ها يكي از پسرعموها كه شايعات زيادي در مورد او وجود داشت مجبور به ترك گروه شد او به كمك برادرانش گروه ديگري را تاسيس كرد كه به سبك و سياق فولكوريك ادامه كار مي دادند البته بر سر اسم گروه جيپسي كينگ بين دو گروه درگيري‌هاي مختلفي روي داد كه بالاخره سال 1995 با راي دادگاه به نفع لوس قائله تمام شد. 4 جولاي 1991 ، 30 هزار نفر از مردم آمريكا در سنترال پارك شهر نيويورك گرد هم آمدند تا ترانه‌هاي آن‌ها را از نزديك بشنوند آن‌ها مرتب فرياد مي‌زدند و تقاضاي اجراي مجدد برنامه را داشتند. همان سال گروه كنسرتي در اروپا برگزار كرد و سپس به ژاپن و استراليا رفت. براي اجراي كنسرت آن‌ها ابتدا به آمريكا و كانادا رفتند و با استقبال مردم مواجه شدند سپس سال 1995 به مسكو رفتند و در ميدان سرخ اين كشور به اجراي برنامه پرداختند بعد از اين اجرا گروه به پاريس بازگشت و در حضور 10 هزار نفر از مردم به هم آوايي به سبك فلامنگو پرداختند . "بدبختيهاي زندگي ما باعث شد كه همه كنار هم جمع شويم تا بتوانيم از پس دردها و رنجهاي‌مان برآييم. زبان گفتاري و نوشتاري كه در مدارس يادمان مي دادند براي ما گيج كننده بود از اين رو ما به ادبيات شفاهي روي آورديم و امروز ترانه‌هاي ما بيان كننده تاريخ و فرهنگ ماست. جوامع بسته از دنياي مدرن دور مي مانند امروز هر كسي كه به سن 14 سالگي مي رسد يك تلفن همراه دارد يا مي تواند در اينترنت با هر كس ديگري گفتگو كند چيزي كه ما در آن روزگار نداشتيم اما حالا كودكان من نيز مي توانند اين چنين باشند." پس از كنسرت مسكو سومين آلبوم گروه به نام "Estellas" منتشر شد كه در سطح جهاني با تحسين همه مواجه شد. آلبوم‌هاي بعدي "Tierra Gita na" و "Camps" يك سال بعد منتشر شدند. با ادامه موفقيت‌ها، آن‌ها به مدت 10 سال در صدر جدول پرفروشترين‌هاي جهان قرار داشتند. خانه بدوشان جيپسي كينگ پس از بازگشت به خانه سال 2004 آخرين آلبومشان به نام Roots را كه در يك خانه قديمي در فرانسه تهيه شده بود روانه بازار كردند. اين آلبوم نشانه بازگشت آن‌ها به ريشه‌هاي اصيل خانوادگي و قومي بود. نيكلاس در جواب تاثير خانواده در زندگيش مي‌گويد:" ما مرتب در حال سفر بوديم اما هرگز دور از خانواده نبوديم مادرم مي خواست هر روز ما و خانواده‌اش را ببيند و ما همه به او نياز داشتيم او بهترين آشپز دنيا بود. و اما براي ميليون‌ها طرفداري كه ترانه‌هاي ما را گرفتند و گوش دادند مي‌گويم: همه شما را دوست داريم."

آلبوم‌ها:

1983 : ماهي از آتش Luna De Fuego
1986 : Allegria
1988: سلطاتين كوليGipsy kings
1989: Mosaique
1993: عشق و اختيار Love & Liberty
1996: سرزمين كولي Tierra Gitana
1997: نقشه Compas
1998: ترانه اي از عشق Cantos De Amor
2001: ما كولي هستيم Somos Gitanos
2004:ريشه ها Roots

منابع :

 

 

 

 

اين مرد با « زردآلويي از بهشت» آمده است

 

 لعيا ملك پور
 

درباره‌ي  ژيوان گاسپارين 
 

نام گاسپاريان به گوش هم‌وطنان‌مان، نامي ناشناخته نيست ، چه آنان كه با نغمه‌‌هاي اعجاب آور او به همراهي صداي  فاتحعلي‌خان در« آخرين وسوسه‌ي مسيح» لحظاتي هوايي ديگر را تجربه كره‌اند و چه آنان كه پي گير اخبار موسيقي ايراني‌اند. چرا كه سالي نمي‌گذرد كه نام وصداي سازش با نام وآواي موسيقي ما به واسطه‌ي كنسرت مشترك با حسين عليزاده در هم آميخته. نوشته‌اي كه پيش روي شما است از ميان محدود منابع جسته گريخته‌اي كه از اين هنرمند وجود دارد انتخاب و ترجمه شده . اميدواريم مورد توجه خوانندگان مشكل پسند ماندگار قرار بگيرد.

 

 

اندوه، اندوه بيكران. بسياري از غيرارمني‌ها، صداي دودوك ساز محلي ارمنستان را چنين توصيف مي‌كنند سازي به شدت محزون كه بيانگر روح موسيقي اين كشور است. ولي خود مردم ارمنستان چنين تصوري ندارند و اين بخاطر وجود هنرمند چيره‌دستي مثل ژيوان گاسپارين است كه توانسته اين ساز را به عنوان يك ساز كلاسيك در فرهنگ موسيقي ارمنستان جاي دهد.

ژيوان گاسپاريان استاد مسلم دودوك، در روستاي كوچكي به نام سولاق واقع در حاشيه شهر ايروان پايتخت ارمنستان به دنيا آمد وي از شش سالگي شروع به نواختن دودوك كرد. او نواختن اين ساز را از طريق گوش كردن به اجراهاي استادان قديمي ‌آموخت. گاسپاريان در همان دوران كودكي ترانه‌هاي محلي ارمني را كه توام با رقصهاي گروهي بود با اين ساز مي‌نواخت. در سال 1948 اولين اجراي حرفه‌اي خود را به صورت تكنوازي با اركستر سمفوني ايروان انجام داد. وي پس از اين اجرا با سفر به نقاط مختلف دنيا از جمله آسيا، خاورميانه و ايالات متحده به اجراي برنامه پرداخت.

از فيلمهايي كه گاسپارين در ساخت موسيقي آنها همكاري داشته  مي‌توان به فيلم آخرين وسوسه‌ مسيح ساخته پيتر گابريل (تركيبي از ساز دودوك با موسيقي راك كلاسيك) و موسيقي فيلم گلادياتور اشاره كرد.

گاسپارين از صداي دودوك در سينما، توليدات تلويزيوني كابلي، در شاديها و ماتم‌ها استفاده كرده است. او با اركسترسمفونيك لوس‌آنجلس و كنسرتهايي كه توسط سازمان ملي موسيقي در شهر نيويورك برگزار مي شد اجراهايي داشته . همچنين به اجراي ترانه‌هاي محلي و ملودي‌هاي ساكنين مسيحي ارمنستان پرداخته است. موسيقي محلي ارمنستان ريشه‌هاي مشتركي با موسيقي تركي، آذري و فارسي دارد هر چند كه به علت وقايع تاريخي ما بين دو كشور ارمنستان و تركيه (قتل‌عام دوميليون ارمني توسط دولت تركيه در سال 1915) مردم اين كشور سعي كرده‌اند كه فرهنگ بومي خود را از كشور تركيه تا حدودي دور نگه دارند.

گاسپارين اولين آلبوم خود را در سال 1989 با نام [ در اين جهان غمگين نخواهم شد] روانه بازار كرد اين آلبوم شامل آهنگ‌هاي[هيچ سئوالي از من نپرس] ، [زردآلويي از بهشت]، [شبي روشن از نور مهتاب] است. او در همين سال به همراه مايكل بروك گيتاريست خوش‌قريحه از گروه بلك‌راك به اجراي موسيقي سنتي ارمنستان پرداخت.

گاسپارين در كشورش موزيسين شناخته‌شده‌اي است او اولين هنرمندي است كه توانسته است درجه افتخاري هنرمند برگزيده مردمي را از طرف دولت ارمنستان دريافت كند(1973). او همچنين چهار مدال طلا در رقابتهاي جهاني كه توسط سازمان يونسكو برگزار شده را از آن خود كرده است. گاسپارين در ارايه آموزش موسيقي بومي به نسلهاي بعد از خود نيز گامهايي بزرگي برداشته است از جمله اين تلاشها مي‌توان به آموزش هنر موسيقي در رشته‌هاي دودوك، ويولون، تار، كانون(نوعي سنتور يا قانون)، عود، كاماني(چيزي مابين ويلون و ويولون‌سل) اشاره كرد. او همچنين گلچيني از قطعه‌هاي موسيقي محلي را گردآوري كرده است كه از منابع ارزشمند موسيقي ارمنستان محسوب مي‌شود.

 

 

 آهنگها

1989 : در اين جهان غمگين نخواهم شد

1993: شبي روشن از نور مهتاب

1994: هيچ سئوالي از من مپرس

1996: زردآلويي از بهشت

1998: جشنها، بلك‌راك

1999: دودوك بهشتي (دودوك)

2000: سقوط آزاد، روياهاي ارمني

2002: در دنياي من هيچ دردي نيست

 

 

ساز دودوك
 

دودوك ساز فولكوريك ارمنستان و از خانواده سازهاي بادي است كه از شاخه نوعي درخت هلو ساخته مي‌شود. به گفته محققان غربي قدمت آن به 1500 سال قبل مي‌رسد اما موسيقي‌شناسان ارمني معتقدند كه مداركي در دست دارند كه قدمت اين ساز را در حدود 1200 سال قبل از ميلاد مسيح نشان مي‌دهد. دودوك داراي سه اندازه كوچك 28 سانتيمتر، متوسط 33 سانتيميتر و بزرگ 40 سانتيمتر مي‌باشد مهارت در زدن دودوك بستگي به تنظيم دقيق حركتهاي انگشتان و لبها دارد. هشت انگشت روي هشت حفره و انگشت شست بر روي حفره پاييني ثابت است. دوداك داراي صداي پرطنين، زير و كمي شبيه صداي دايره زنگي است كه اين خصوصيت باعث مي‌شود كه هم براي ترانه‌هاي محزون و هم براي نوعي موسيقي كه توام با رقص گروهي است بكار رود.

 

 

 

منابع:

  

Http:// www.molorakfilms.com/firstpage/artists/djivan/djivan.htm

http://www.cd-reviewers.com/reviews_63801_B00004T6Y5

 

 

 

 


 

خالق«  بهشت و جهنم »


ترجمه ی لعيا ملک پور 

نگاهی به زندگی و آثار ونجليز

ونجليز يکي از معروفترين سرايندگان و آهنگسازان يونان محسوب مي شود. او تا كنون تنظيم کننده و سازنده بسياري از آهنگ ها و تعداد زيادي موسيقي فيلم بوده. وي زياد در انظار عمومي ظاهر نمي شود و به ندرت مصاحبه مي کند. به شايعات و مسائل حاشيه اي بي توجه است و تمام تمرکز خود را به کارش معطوف مي کند.
ونجليزاديسيوس پاپاتاناسيوس در 29 مارس 1943 در شهر کوچکي در نزديکي والوس يونان متولد شد. از سن چهار سالگي شروع به نواختن پيانو کرد و در 6 سالگي اولين تصنيف خود را براي عموم اجرا کرد. از همان زمان کودکي استعداد خود را در موسيقي نشان داد . والدينش سعي کردند تا با گرفتن معلم خصوصي او را تشويق کنند اما او به آموزشهاي رسمي جواب نداد. خود ونجليس در اين باره مي گويد: هميشه احساس مي کنم که نمي توان همه چيز را از طريق آموزش هاي کلاسيک ياد گرفت چرا که اين تجربه‌ها و اندوخته هاي فردي هستند که در نهايت نتيجه مي دهند.
در اوايل دهه 60 ونجليز پس از اينکه مدرسه را رها کرد به اتفاق تعدادي از دوستانش گروهي به نام فرميکس را تشکيل دادند که اين گروه در زمان خود توانست هزاران نفر از طرافداران تشنه موسيقي را به استاديوم هاي يونان بکشاند ونجليز حقيقتاٌ اولين هنرمندي است که موسيقي پاپ را در کشورش يونان پايه‌گذاري کرد . فرميکس به زودي محبوبيتي عمومي در يونان پيدا کرد.
بدنبال تحولات اجتماعي که در سال 1968در يونان اتفاق افتاد ونجليس يونان را ترک کرده و به پاريس رفت در آنجا به اتفاق ديموس راسوس و لاکوس گروه موسيقي "آفروديت چايلد" را تشکيل داد اين گروه در اولين انتشار خود (با آهنگ باران و اشکها) موفقيت خوبي در سراسر دنيا بدست آورد. آلبوم "آفروديت چايلد" به مدت بيش از سه سال آهنگ شماره يک اغلب کشورهاي اروپايي بود . اين گروه پس از تهيه آلبوم "666" از هم جدا شدند و ونجليس براي مدتي در پاريس ماند و يک موسيقي فيلم براي کارگرداني فرانسوي بنام فردريک روسف ساخت و در همين زمان بود که اولين آلبوم تک نفره خود را با اجراي بسيار عالي در استاديوم المپياکوس يونان اجرا کرد .
در سال 1974 بعد از موج شايعاتي که مربوط به پيوستن او به گروه موسيقي يس(ريکي وايکمنس) بوجود آمده بود به لندن رفت. همکاريش با گروه يس بيش از چندين هفته طول نکشيد چرا که سمت و سوي موسيقي ونجليس با اين گروه کاملاٌ متفاوت بود . اما همين زمان اندک باعث دوستي نزديک او با جان اندرسن شد.
ونجليس قراردادي با يک شرکت آهنگسازي به نام RCA امضا کرد ونجليس 24 آهنگ براي اين شرکت در استوديوي معروف نيمو توليد کرد . ونجليس استوديوي نيمو را كه ساختمان معروفي است در نزديکي ساختمان ماربل لندن, به عنوان استوديوي شخصي اش انتخاب کرد. اولين آلبومش در اين استوديو "بهشت و جهنم" بود اين آلبوم کلکسيوني از بهترين آهنگهاي پاپ بود که توانست طلايه دار موسيقي پاپ در اروپا و ايالت متحده آمريکا شود. پس از "بهشت و جهنم " آلبوم هاي بعدي نيز به موفقيت هايي دست يافتند و فروش زيادي در بازارهاي موسيقي بدست آوردند.
در همين دوران ونجليس يکي از معتبرترين جوايز (اسکار) را بخاطر ساخت موسيقي فيلم ارابه هاي آتش در 1982 بدست آورد. ونجليس با اکثر سازهاي موسيقي آشنايي دارد ، او سراينده، تنظيم کننده و تهيه کننده نيزهست. تهيه بيش از 20 آلبوم ، ساختن موسيقي براي بسياري از فيلم ها(از جمله فيلم فتح بهشت كه با استقبال منتقدان روبرو شد)، برنامه هاي تلوزيوني ، تئاتر ورقص هاي باله او را تبديل به پرکارترين آهنگسازان جهان کرده است.
سبک موسيقي ونجليس بسيار متنوع است چنان كه در تمامي سبک‌هاي پاپ، راک، کلاسيک، جازآثاري خلق كرده است. خود او در مورد آثارش مي گويد: "تمام تلاش من اين است که به مخاطبم بگويم که هر آهنگي حاوي تفکري است، تمام کاري که من مي کنم اين است که موسيقي را به آنها برسانم اين ديگر به عهده خود آنهاست که چه چيزي از آن بگيرند".

آلبومها:
1968 : پايان جهان
1969: ساعت پنج است
1972: آلبوم 666(اين آلبوم در دو سي دي منتشر شده است)
1994: آفروديت چايلد(باران و اشکها آهنگ مشهور اين آلبوم است)
1995: بزرگترين موفقيت(اين البوم توسط کمپاني BRA در هلند گردآوري شده است و شامل کلکسيوني از بهترينهاي آلبوم آفروديت چايلد با کيفيت صداي بسيار بالا ، کتابچه راهنماي آن شامل عکسهاي مختلف از ونجليس و همچنين بعضي آهنگهايي که هرگز منتشر نشده اند مي باشد).
1996 : کلکسيون کامل(اين آلبوم شامل 2 سي‌دي با بيشترين آهنگها (46 آهنگ) که توسط برت وان بريدا از کمپاني BR موزيک هلند جمع آوري شده است . بسياري از اين آهنگها هرگز در هيچ کجا منتشر نشده بودند).
2001: آهنگها
2002: بابيلون عزيز
2004: آهنگها(اين آلبوم شامل گزيده‌اي از بهترين آهنگهاي آلبومهاي اوليه ونجليس مي باشد که در دو سي‌دي عرضه شده است)


گفتگوی فيکوس مارتيدرس با ونجليس 
والوس ، آتن، پاريس، لندن، .... . ونجليس مسافرتهاي زيادي داشته است مسافرتهاي افسونگر، روياگونه و بعضاٌ طاقت فرسا. فيکوس مارتيديس مدت زمان زيادي با او همراه بوده است و ونجليس در يکي از نادرترين مصاحبه‌هايش همه چيز و شايد هم بيشتر چيزها را درمورد خودش و کارش گفته است: "داشتن رويا و به حقيقت رساندن آن از نشانه‌هاي خوشبختي است و از علائم تيره روزي راکد ماندن و اسيرروزمرگي شدن است ".

فيکوس مارتيدرس: در ابتدا کمي از خصوصيات شخصي خودتان براي ما بگوييد.
ونجليس: از همان سنين کودکي داستان هاي اساطيري توجه مرا به خود جلب مي کردند . من اين داستان ها را از خانواده و اطرافيانم مي شنيدم و آنها را به خاطر مي سپردم هر چه زمان مي گذشت اين داستان ها در درون من عميقتر مي شدند. اين داستان ها در درون همه ما هستند، تمامي تاريخ بشري از همان زمان آفرينش ذره هاي هستي (آغاز خلقت) تا تکامل کائنات همه در درونمان به صورت ذاتي وجود دارند.
اورانوسيوگيا(خداي آسمان و فرزند زمين)، مبارزات تايتان(خداي خورشيد)، مبارزات ژيانتس(غولها) براي تصرف اروپا، تزيوس(قهرمان يوناني فاتح آمازون ها) و مينوتار(جانوري که نيمي از بدنش گاو نيم ديگرش انسان بود)، هرکول، پري‌هاي دريايي ، سياره مريخ با دو فرزندش(ماهواره‌ها)، الهه عقل و زيبايي، و داستانهايي از اين دست واقعاٌ مرا حيرت زده مي کردند . هر زمان که من آنها را به خاطر مي آورم به حقايق تازه اي پي مي برم.

فيکوس مارتيدرس: و ماتوديا؟
ونجليس: ماتوديا بخش کوچکي از اين داستان ها است بخشي کوچکي از خاطرات من . اما بسيار تأثيرگذار.
 تابستان گذشته متدويا را ديدم حس کردم اگر ما سفري به يونان اساطيري داشته باشيم و بازگرديم مثل سفر از عالمي به عالم ديگر است.
هستي در بين ما است ، خود ما هستي هستيم. قطعه ماتوديا را اولين بار براي يکي از ماموريت هاي ناسا به نام اديسه 2001 ساختم . پيترگيلب از نيويورک با من تماس گرفت و گفت : وقتي اولين بار متوديا را شنيدم ريتم و متن گيراي آن مرا به خلسه برد بي هيچ درنگي تصميم گرفتم آن را براي اين ماموريت انتخاب کنم.

فيکوس مارتيدرس: آقاي ونجليس حقيقتاٌ براي ما بسيار جاي خوشحالي خواهد بود که شما را در جشن افتتاحيه المپيک ببينيم. آيا براي شما هم همين قدر جالب است؟ او مي خندد(من از نگاهش فهميدم که نمي توانم همه آن سوال هايي که در ذهنم است از او بپرسم. مي خواستم درباره المپيک 2004 و مراسم افتتاحيه آن بپرسم).  شما از کجا در جريان مراسم افتتاحيه المپيک قرار گرفتيد؟
ونجليس :توسط مردم دوربرم، کساني که در روزنامه ها خوانده بودند.

فيکوس مارتيدرس: آيا فکر مي کنيد که مراسم به خوبي برگزار خواهد شد يا کمي احساس نگراني مي کنيد.
ونجليس: هيچ چيز نگران کننده اي براي المپيک 2004 وجود ندارد من نمي توانم به اين سوال پاسخ دهم اما يک حس خوبي دارم از اينکه از عهده آن برخواهم آمد مثل همه يوناني ها. ما قبلاٌ هم گفته‌ايم "همه چيز خوب خواهد بود"

فيکوس مارتيدرس: شما اخيراٌ براي هيچ فيلمي موسيقي نساخته‌ايد آيا اين کار جز طرح هاي آينده شما است؟
ونجليس: علي رغم پيشنهادات زيادي که داشته‌ام هنوز هيچ کدامشان به اندازه کافي جذاب نبوده است(او مي‌خندد)

فيکوس مارتيدرس: چه اتفاقي براي ساخت فيلم زندگي سقراط با بازي شون کانري افتاد ؟
ونجليس: من فکر مي کنم ساختن فيلمي درباره زندگي سقراط، کار مثبت ، بزرگ و مناسب براي همه زمان ها است . با توجه به آشنايي که با شون کانري دارم و شخصيت استثنايي واستعداد بالايي که کانري دارد به خوبي مي تواند از عهده نقش سقراط برآيد . اوپيشنهاد بازي در آن را بلافاصله پذيرفت و جواب مثبت داد. ما هم ديگر را در آتن ديديم وگفتگوها را ادامه داديم با همه جزئياتش، من همه مکانهايي را که فيلسوف بزرگ در آنجا زندگي کرده بود را به او نشان دادم . اين فيلم محصول يونان نيست اما به تاريخ کشور ما مربوط است . پس از آن من تصميم گرفتم که تماس هايي با برخي از مسئولين داشته باشم و همانطور که متوجه شديد ساخت فيلم به دلايل نامعلومي ناتمام ماند مثل بسياري از موارد مهمي که در کشور ما ناتمام ماند.

فيکوس مارتيدرس: برويم سراغ نقاشي: فکر مي کنيد نقاشي چه تاثيري دارد؟ آيا نوعي گريز است تا نيازهاي روحي ما را برآورده کند ؟ آيا اغلب نقاشي مي کنيد.
ونجليس: من نقاشي را از کودکي شروع کردم نقاشي براي من مثل موسيقي است . من با هر دويشان در ارتباطم ، هر دويشان مرا به وجد مي آورند ، آشفته مي کنند، و مرا از خود بيخود مي کنند. بعبارت ديگر نقاشي و موسيقي راه هايي هستند که هر روز در زندگيم آنها را طي مي کنم . هرگز نمي توانم خودم را بدون يکي از اين دو تصور کنم. البته تفاوت هايي بين موسيقي و نقاشي هست.

فيکوس مارتيدرس: چه تفاوت هايي؟
ونجليس : موسيقي يک عامل بيروني است در صورتي که نقاشي يک عامل دروني است بعبارت ديگر صدا ، موسيقي آن بيرون هست بيرون از من، در حاليکه نقاشي بسته به نياز من در درون من خلق مي شود.

فيکوس مارتيدرس: شما در برنامه هاي تلوزيوني ، مجامع عمومي و عموماٌ جاهايي که همه هستند حضور نداريد آيا مي شود گفت که شما مغرور هستيد؟
ونجليس: من هرگز به چيزي و يا کسي توجه زيادي نشان نمي دهم خيلي ساده است هر يک از ماه راهي را انتخاب مي کنيم و تا رسيدن به سرمنزل مقصود دنبال مي کنيم.

فيکوس مارتيدرس: مي‌دانيم که شما شيفته فيلم هاي قديمي يوناني هستيد اين فيلم ها را از کجا پيدا مي کنيد .
ونجليس: من فيلم هاي قديمي را صرف نظر از اين که مربوط به چه ژانري باشند نگه داشته‌ام و هنوز نگه مي دارم . وقتي که من دور از کشورم (يونان) هستم آنها براي من حکم گنجيه را دارند. بازيگران و عواملي که اين فيلمها را مي سازند گوشه‌اي از تاريخ و زندگي ما هستند از همين زندگي روزمره ما، دلخوشي ها، ناراحتي ها و حتي بدبختي هاي ما , جزي از اصالت ما هستند.

فيکوس مارتيدرس:شما مرد خويشتن داري به نظر مي رسيد. ملاکتان براي انتخاب يک دوست چيست؟
ونجليس: خوددار بودن و احترام، اما شما فکر نکنيد که اين تنها راه برقراري يک ارتباط است.

فيکوس مارتيدرس: و اينکه سراينده و موزيسين بزرگي مثل شما آيا بايد منتظر پيشنهاد کار براي ساخت آهنگ باشد يا خودتان پشت پيانو مي نشينيد و اين کار را دوست داريد.
ونجليس: از همان کودکي خود را به موسيقي نزديک حس مي کردم. و تا زماني که زندگيم به آخر برسد به اين کار ادامه خواهم داد. من آهنگ مي سازم همان طور که نفس مي کشم و اگر براي نفس کشيدن منتظر بنشينم‌، آنوقت زمان گذشته و من خواهم مرد.

فيکوس مارتيدرس: در سال 1992 آقاي جک لانق وزير فرهنگ فرانسه لقب شواليه به شما داد و همين اخيراٌ رئيس جمهور فرانسه نيز بالاترين نشان هنري را به خاطر سهمي که شما در فرهنگ يونان و اروپا داشته ايد به شما اعطاء کرد آيا فکر نمي کنيد بهتر است شبيه چنين مراسمي در يونان نيز برپا شود؟
ونجليس: درست است که من يک يوناني هستم اما تعصب خاصي ندارم من خودم را لايق چنين افتخاري نه در يونان و نه در کشور شما نمي دانم من معتقدم که بهترين احترام براي کشورم اينست که مفيد واقع شوم.

فيکوس مارتيدرس:بهر حال يوناني ها عادت ندارند که به کساني که به کشورشان عشق مي ورزند و افتخاري مي آفرينند نشاني اعطاء کنند تا جايي که مربوط به دادن مدال است خست نشان مي دهند.
ونجليس: اين اتفاق در همه جاي دنيا اتفاق مي افتد .

فيکوس مارتيدرس: بالاخره از اينکه شما يک مرد يوناني هستيد چه تصوري داريد چه چيزي يوناني ها را متفاوت مي کند؟
ونجليس : براي شناختن يوناني ها بايد قرنهاي گذشته آنها را جستجو کرد اگر همان روند تحقيق و اکتشافات قرون گذشته را ادامه مي داديم نتيجتاٌ حالا تمامي عناوين و افتخارات علمي را داشتيم.

فيکوس مارتيدرس: آقاي ونجليس از مصاحبه شما تشکر مي کنم.
ونجليس: خوش آمديد ، تابستان خوبي داشته باشيد.


  برگرفته از : 

http://www.elsew.com/data/status.htm

http://efr.unigorn.nl/vangelis.htm

 

 


 

كلاپتون در لبه تاريكي

 

لعيا ملک پور

درباره زندگی و آثار اريك كلاپتون

هيچ چيز جز آرامش جان، از تولد تا مرگ. اين همه آن چيزي است كه نيمه شب‌ها مرا از خواب بيدار مي‌كند تا سراسيمه به پايين سرازير شوم و بنويسم، موسيقي تسكيني است براي همه رنج‌ها و اندوهي كه در زندگي ام داشته ام، تمام التهابم براي بازگشت و براي ادامه دادن.


نام و نام خانوادگي: اريك پاتريك كلاپتون
محل تولد: شهر ريپلي انگلستان
تاريخ تولد: 30 مارس 1945
حرفه: گيتاريست
خانواده: پتي بويد هريسون(همسر اول)، دخترش روت كلي_ كلاپتون(1/11/1985)، پسرش كونور(فوت كرده)، جوليا رز كلاپتون(15/06/2001).

اريك پاتريك كلاپتون در 30 مارس 1945 در شهر ريپلي انگلستان بدنيا آمد مادرش پاتريشيا مولي كلاپتون و پدرش ادوارد فلاير از سربازان كانادايي مستقر در پايگاه نظامي انگليس بود. پدرش بعد از به دنيا آمدن او به كانادا پيش همسر سابقش بازگشت و پاتريشيا حضانت اريك را به پدربزرگ و مادربزرگش(رز و جك كلاپ) سپرد و او را ترك كرد. (اسم خانوادگي كلاپتون از نام خانوادگي همسر اول رز بنام ريجينالد سيسيل كلاپتون گرفته شده است).
ريكي (نامي كه والدينش او را به آن مي ناميدند) پسري ساكت و مودب و همچنين شاگرد متوسط كلاس بود و استعداد خوبي در هنر داشت. اريك تا مدتي تصور مي كرد كه پدربزرگ و مادربزرگش پدر و مادر او هستند و مادرش پاتريشيا را خواهر و دائيش را برادر بزرگ خود مي پنداشت تا اين‌كه در 9 سالگي اين حقيقت را با او در ميان گذاشتند اما اريك بعدها هر وقت كه مادرش را مي‌ديد همچنان وانمود مي كرد كه خواهرش است.
اريك در نوجواني در يكي از برنامه هاي تلوزيوني كه توسط جري لوئيس هنرپيشه معروف آمريكايي اجرا مي شد به عنوان يكي از عوامل پشت صحنه حضور داشت و از نزديك در جريان صداگذاري فيلم بود همين حضور اندك باعث شد تا اريك نسبت به موسيقي بلوز كه مختص سياهان آمريكايي بود علاقه مند شود اين علاقه باعث شد كه وي جذب نواختن گيتار بشود.
اريك مشغول تحصيل در رشته طراحي جامدات در دانشكده هنر دانشگاه كينگ استون بود اما وي اين رشته را نيمه تمام رها كرد تا به سراغ موسيقي برود او اغلب سر كلاس به نواختن گيتار مي‌پرداخت پس از ترك تحصيل به عضويت يكي از گروه هاي موسيقي بلوز درآمد اين گروه شامل روسترس، جيسي جونز و روز يكي از اعضاي برجسته يلو برد بود. اعضاي اين گروه حقيقتا موزيسين‌هاي موفق دهه شصت انگليس را تربيت كردند: اريك كلاپتون، جيمي پيچ و جف بك.
كلاپتون در اين گروه (درك) پله هاي ترقي را يكي يكي طي كرد. وي بقدري در نواختن گيتار مهارت پيدا كرده بود كه در اغلب اجراهاي زنده سيم‌هاي گيتار را (بر اثر قدرت انگشتانش) پاره مي كرد. در سال 1965 كلاپتون توسط اين گروه دو آلبوم (پنجمين زندگي يلوبرد، براي عشق تو) منتشر كرد اما بلافاصله آنها را ترك كرد. چرا كه معتقد بود اعضاي گروه از مسير اصلي خود منحرف شده و به طرف بازار روي آورده بودند.
اريك سپس به جان مايرس پيوست كسي كه با سبك و سياق موسيقي بلوز آشنا بود و حساسيت خاصي روي آن داشت حاصل اين همكاري آلبومي بود كه پس از انتشار استقبال فراواني از آن شد و در جدول بهترين‌هاي انگلستان تا رده ششم صعود كرد.
در سال 1966 اريك با همكاري جك بروس ويلون زن و جينفير باكر طبل زن گروهي را تشكيل داد به نام ‹‹كرم›› ، كه انقلابي در سبك موسيقي بلوز بوجود آورد اين گروه در بين مردم طرفداران زيادي پيدا كرد و از رده گروههاي مشهور راك در دهه 60 قرار گرفت. اين گروه با انتشار سه آلبوم (ارابه هاي آتش، كرم تازه، ديزرانيل جيرس) به فروش بالايي دست يافتند و تورهاي بزرگي در اقصي نقاط دنيا برگزار كردند و به شهرتي جهاني دست يافتند و از نظر امتياز خود را تا نزديكي گروه‌هاي موفقي مثل رولينگ استون و گروه بيتل‌ها رساندند. كلاپتون در بين طرفدارانش جايگاه ويژه اي پيدا كرد. اما اين موفقيت مدت زيادي طول نكشيد كه گروه دچار مشكلات اساسي شد هر سه عضو گروه به مواد مخدر روي آوردند در تور 1968 ، كلاپتون از عهده رهبري آنها برنيامد. آنها قبل از جدا شدن در سال 1969 آلبوم خداحافظي را منتشر كردند.
اريك آلبوم ‹‹ايمان كور›› در اوايل سال 1969 به همراه باكر، ريك گريك، استروين ود منتشر كرد و در 25 شهر آمريكا به صورت زنده اجرا كرد.
اريك در سال 1970 دو آلبوم ديگر به نام هاي ‹‹ بعد از نيمه شب›› و ‹‹ ليلا›› منتشر كرد . آلبوم ليلا ملهم از يك رابطه عاطفي مابين پتي هريسون ، كلاپتون و جرج هريسون بود.( پتي و كلاپتون در سال 1979 باهم ازدواج كردند و در سال 1988 طلاق گرفتند). متاسفانه مشكلات شخصي و فشارهاي حرفه اي باعث آلوده شدن اريك به هروئين شد در دهه 70 اريك از انظار عمومي دور شد و كاملا به حاشيه رانده شد او خيلي سعي كرد تا بر اعتيادش غلبه كند و در اين راه از كمك‌ها و نصيحت‌هاي گاهاً تند دوستش پتي تانزند نيز استفاده مي كرد اريك به سفارش پتي تحت درمان طب سوزني قرار گرفت.
در سال 1980 پس از انتشار آلبوم جديدش وقتي مي خواست بازگشتش را به عالم موسيقي جشن بگيرد دوباره در گرداب الكل فرو رفت او دوباره به نوشيدن روي آورد و آنقدر در اين كار زياده روي كرد تا اينكه كارش به بيمارستان رسيد و مدتي بستري شد. پس از ترخيص از بيمارستان اريك تصميم گرفت بر مشكلاتش غلبه كند او به عرصه موسيقي بازگشت و آثار خوبي از خود به جاي گذاشت كه از آن جمله مي توان به آلبوم "بليط بعدي" 1981، "پول‌ها و سيگارها" 1983، "وراي خورشيد" 1985، "آگوست"1986، "كارگر"1989، اشاره كرد. بسياري معتقدند كه اريك كلاپتون پس از رهايي از اعتياد هرگز به اوج خود نرسيد اما وي موفق شد در سال 1988 جايزه گرامي را به خاطر بهترين آلبوم سال بدست آورد.
در سال 1990 حوادث ديگري در زندگي كلاپتون اتفاق افتاد سه تن از دوستان نزديكش بنام‌هاي استيو راي واقان، كالين اسميت، نايجل برآن بر اثر سقوط هليكوپتر كشته شدند، چند ماه بعد از اين حادثه پسر چهار ساله اش كونور (حاصل ازدواجش با مانكن ايتاليايي بنام لوري دل سانتو) بر اثر سقوط از يك ساختمان كشته شد. اريك براي تحمل اين درد، رو به نوشتن آورد و ترانه اشك‌هايي در بهشت را براي فرزندش "كونور" سرود كلاپتون آن سال جايزه گرامي را به خاطر اين آلبوم و سرود دريافت كرد.
در سال 1994، او دوباره به گيتار روي آورد و خيلي زود خود را به سطح استاندارد جهاني رساند‌. در مدت زمان كمي او دوباره طرفداران خود را گرد آورد و در سال 1997 جايزه بهترين مرد پاپ جهان را براي آلبوم "Change the world" دريافت كرد.وی همچنين در سال 2004 در قصر باکينگهام انگلستان نشان افتخار امپراتوری را دريافت کرد.

هموطنان ايراني ما اريك كلاپتون را با موسيقي سريال معروف " لبه تاريكي" محصول شبكه BBC انگلستان كه چندي پيش از شبكه اول سيما پخش شد مي شناسند.

مصاحبه:
اين مصاحبه توسط وب سايت استراليايي "60 مينوتس " در 5 آوريل 1998 با اريك كلاپتون صورت گرفته است.


 اريك كلاپتون گيتاريست افسانه اي گروه كرم و درك، پس از سي سال درگيري با اعتياد و الكل توانست خود را از مسائل حاشيه اي جدا كند و به سوي اقبال خود برود اين اولين بار است كه اريك مي خواهد و مي تواند درباره آن روزها صحبت كند . همه ما مي دانيم كه اريك كلاپتون چه كسي بود؟
پايان من بود، حقيقتاً تصميم به خودكشي گرفته بودم من هر روز با خودم مي گفتم: فردايي براي من وجود ندارد نمي توانم بيش از اين به اين زندگي ادامه دهم، بيش از حد مي نوشيدم و قادر به توقف آن نبودم به خط سياهي مي ماندم كه هر روز باريكتر مي شد هر شب به اين فكر مي كردم كه فردا خود را خلاص كنم اما شما مي دانيد كه آن فردا هرگز فرا نرسيد. آن زمان داشتن تحصيلات عاليه آرزوي اكثر مردم بود، من همه اين‌ها را داشتم زن خوب، خانه، ماشين، شغل خوب، شهرت و پول. من همه آنها را از دست دادم. فقط مي خواستم بميرم.

اريك كلاپتون 52 ساله يكي از بازماندگان بزرگ سبك راك است چطور شد كه اعتياد و الكل تو و موسيقي تو را خراب كرد آيا اين درست است كه مي گويند اكثر موزيسين‌هاي موفق، به چيزي اعتياد پيدا مي كنند؟
نه نمي شود چنين مطلق صحبت كرد در مورد خود من، هيچ راهي وجود نداشت هر كسي روحيات خاص خود را دارد بسياري از آن‌هايي را كه مي شناسم مجبورند حقيقت را پنهان كنند.

آيا فكر نمي كنيد كه وقتتان را تلف كرده ايد؟
بله وقتم را تلف كردم اولين حسي كه اعتياد به انسان مي دهد احساس پوچي است اينكه شما هيچ سودي نداريد و از همه مهم‌تر اينكه شما لحظاتي را از دست مي دهيد كه بايد با لذت و خرسندي سپري مي شد من اين را تجربه كردم.

اريكِ افسانه اي ،30 سال قبل از اينجا (لندن)، شروع كرد؟
بله من در سال 1960 به اينجا آمدم اوايل سال 60 با مشقات فراوان، آه....

شما از استراليايي‌ها دلگير نيستيد بخاطر روزهاي سختي كه آن‌جا داشتيد؟
ما روزهاي خوب هم داشتيم، من فكر مي كنم آنها مردم بزرگي هستند، ما دوستاني داشتيم كه ترانه‌هاي خوبي سروديم.

وقتي در دهه هفتاد اريك كلاپتون معتاد شد او را از استراليا ديپورت كردند فكر نمي‌كني اين بدترين توري بود كه برگزار كردي؟
خوب مي‌شود گفت يك رسوايي تمام عيار بود براي اينكه من به شدت آلوده شده‌بودم خودتان كه مي دونيد الكل با آدم چكار مي كند. برخورد بدي بود. من بسيار خودخواه و متكبر بودم فكرش را بكنيد شما آن‌جا روبروي من نشسته ايد و من به خودم اجازه مي دهم كه هر رفتار زشتي را انجام دهم.

پس از آن شب وحشتناك كه پتي بويد (همسر قبلي اريك )ربوده شد، جورج هريسون و پتي بويد باهم ازدواج كردند اما اريك كلاپتون هنوز تنها است. وقتي به گذشته نگاه مي كنيم شما را نگران مي بينيم نگراني براي چه؟ شايد به خاطر از دست دادن عشق تان؟
بله، آه بله، وقتي برمي‌گردم و به ياد مي‌آورم مي‌بينم آن مبارزه نمي‌توانست تا ابد ادامه يابد شبيه يك جنگ بود.

شما ترانه هاي عاشقانه زيادي سروده ايد و با زنان بسياري آشنا شده ايد اما به نظر مي رسد بعد از جدايي با همسر قبلي‌تان ديگر به فكر ازدواج نيستيد چرا؟
براي اين‌كه باور نمي‌كنم كه آن‌ها را درست مي‌شناسم.

اين درست است كه اولين و آخرين عشق كلاپتون گيتار است؟
بله، چيزهاي زيادي داشته‌ام مكان‌هاي مختلفي بوده‌ام. مكان‌هايي كه با آن‌ها ارتباط برقرار كرده‌ام.

و اما چرا گيتار؟
من ترومپت، ويلون، پيانو و آكاردئون را هم دوست دارم همسايه‌اي داشتيم كه آكاردئون مي‌زد حقيقتاً دوست داشتم، دوست داشتم آن‌ها را تماشا كنم.

خدا را شكر كه پيش آنها نمانديد!!؟
نمي‌دانم شما چه تصوري داريد اما گيتار خيلي ساده است خيلي ساده طراحي شده. البته آن‌ها به من مي‌گفتند كه من در عرض يك روز مي‌توانم آن را ياد بگيرم كه بعدها فهميدم كه اين طور نيست گيتار ساز بسيار جذابي است.

هنوز هم همان علاقه را به گيتار داريد؟
بله

وقتي در سال 1991 پسرتون كونور را از دست داديد اين حادثه در ترانه‌هاي شما تأثير گذاشت، وقتي ترانه ‹‹اشك‌هايي در بهشت›› را مي‌شنويم احساس شما كاملاً قابل درك است چيزهايي كه هرگز گفته نمي‌شوند اما در ترانه شما ما آن‌ها را حس مي‌كنيم.
بله اشك‌هايي در بهشت ترانه مورد علاقه من است و سال‌هاي بعد هم خواهد بود من هر روز حدود 150 نامه از مردم دريافت مي‌كردم كه از اندوه مشتركشان با من نوشته بودند اين‌كه هيچ راهي براي گريز از مرگ نيست اين‌كه هيچ يك از ما نمي‌دانيم كي نوبت ما مي‌رسد چيزهايي است كه هرگز در مدرسه تدريس نمي‌شوند من هيچ‌وقت در مدرسه چيزي نياموختم كه مربوط به روابطم با خانواده‌ام يا جامعه‌ام باشد چيزي راجع به زندگي يا مرگ نياموختم اما با آن‌ها روبرو شدم. روزي كه براي ديدن پسرم رفته‌بودم او آنجا در تابوت خودش خوابيده‌بودم هيچ آمادگي نداشتم هيچ نياموخته‌بودم فكر مي‌كنم شبيه يك گناه بود.

و نوشتن كمكتان كرد تا بر اين احساس اندوه غلبه كنيد؟
نوشتن و نواختن گيتار، اولين و بهترين كاري كه مي‌توانستم انجام دهم اين بود كه گيتار را بردارم و بنوازم، موسيقي بسازم و از خودم دور بشوم، موسيقي تنها چيزي بود كه بعد از مرگ فرزندم لحظاتم را پر كرد لحظاتي كه هيچ فردايي نبود، هيچ فردايي.

پدري كه پسرش را از دست داده، ساعات تاريكي را پشت سر گذاشته، بر اعتياد غلبه كرده الكل را كنار گذاشته و به عرصه موسيقي بازگشته‌است و حالا سفر مي‌كند آلبوم منتشر مي‌كند و دوباره به روزهاي اوج برگشته‌است. به نظر مي رسد كار چندان آساني نيست؟
نمي‌دانم اما يك چيز برايم روشن است دوست دارم سفر كنم سفرهاي طولاني، طولاني براي جستجو، براي ادامه دادن.

آيا اين جستجو نوعي مكاشفه براي يافتن خودتان نيست اين كه شما كي هستيد؟
حق با شماست هميشه دنبال كسي بوده‌ام كه اين را به من بگويد.

و سوال آخر اين‌كه چه چيزي اريك كلاپتون را سرپا نگه مي‌دارد؟
دلايل زيادي است هميشه فكر مي‌كنم كه ممكن بود كس ديگري جاي من بود آن وقت خيلي بهتر از من عمل مي‌كرد و موفق‌تر بود و يا من جاي ديگري بودم و زندگي متفاوتي داشتم اما سرآخر به اين نتيجه مي‌رسم كه اين بزرگي خداوند است كه به من زندگي اعطا كرده‌است.

 

منابع:

http://www.eric-clapton.co.uk

http://www.eric-clapton.co.uk/interviewsandarticles/index.htm

http://www.ericclapton.com

http://www.whereseric.com/clapton/articles/2004/03/interview_eric_clapton_me_and_mr_johnson.htm

 

 


 

 

قرار نيست من پهلوان «كوهستاني» باشم

 

بهنام ناصح

 

گپي كوتاه با محسن كوهستاني (پيانيست و آهنگ‌ساز)

محسن كوهستاني طاري در سال 1336 در تهران متولد شد . وي از كودكي به فراگيري موسيقي پرداخت و تا سال 1355 در هنرستان عالي موسيقي تحصيل كرد. بعد از آن به آمريكا و سپس به آلمان غربي سفر كرد و تا سال 1368 در آكادمي‌هاي موسيقي تحصيلاتش را ادامه داد. وي در رشته پيانو سوليستي از استاداني چون «برونو گلبر» (Bruno (Gelber) پيانيست معروف، آهنگسازي و رهبري اركستر را از استاداني چون « سرجي چليپيداكه» (Sergiu chlibidache) رهبر اركستر فيلارمونيك مونيخ فرا گرفت و همچنين دوره‌هاي تخصصي كوتاه مدتي نزد استاداني چون « نويهانس» ( (S. Neuhaus در وين و مسكو و بودا پست و نيكيتا مگلف (N. Magalof) در ژنو و لئوناردو برنستين (L. Bernstein) معروفت‌ترين رهبر اركستر آمريكا در مونيخ گذراند.
كوهستاني كنسرت‌هاي متعددي در كشور آلمان ، هلند، انگلستان، فرانسه، سوئد، سوئيس ، اسپانيا ، نروژ( با ظبط راديويي)، اطريش، ايتاليا، فنلاند، روسيه، مجارستان، چكسلواكي، روماني و…آمريكا ( نيويورك، واشنگتن)، كانادا، برزيل، آرژانتين، چين و ژاپن برگزار كرده‌است.


آقاي كوهستاني شما در جايگاه يك نوازنده حرفه‌اي پيانو وقتي قرار است رسيتال پيانويي اجرا كنيد چقدر دلبستگي‌هايتان در انتخاب قطعات تاثير مي‌گذارد و چه‌ اندازه به ارتباط برقرار كردن با مخاطب فكر مي‌كنيد؟
‌شايد اگر اين سوال را از يك جوان 25 ساله بپرسيد، جوابي متفاوت به شما بدهد ولي حقيقت اين است كه براي دل ما ديگر ارضاي شخصي وجود ندارد. دل ما دل جمع است. از اين جهت به شرايط زماني ـ مكاني و درك مخاطب فكر مي‌كنم و در واقع چيدمان قطعات بر حسب ذائقه‌ي مخاطب صورت مي‌گيرد، يعني بر حسب تجربه دقيقاً مي‌دانم كه شنونده‌ي ما در رسيتال چه نوع قطعاتي را بيشتر درك مي‌كند و مي‌پسندد. بنا براين در زمان‌ها و در كشورهاي مختلف حتماً آثار متفاوتي اجرا مي‌كنم.
 

تنوع آثار در يك اجرا چقدر اهميت دارد؟
طبيعي است كه تنوع بايد وجود داشته باشد. در خود غرب هم كم پيش مي‌آيد كه يك رسيتال يا كنسرت فقط مثلاً آثار باخ را اجرا كنند مگر به مناسبت خاصي مثل شب كريسمس يا … . چو ن آثار هر كدام از اين آهنگسازان ، دوستداران خاص خود را دارند. پس اين تنوع براي راضي نگهداشتن جمعي كه مي‌خواهيم برايشان برنامه اجرا كنيم لازم به نظر مي‌رسد. علاوه بر اين به اعتقاد من در انتخاب قطعات، گذشته از اختلاف مكتب‌ها و از نظر زمان ساخت، بايد سعي‌ كرد آثار از نظر فضا، درك مطلب، تأثير پذيري ، عمق و جهان‌بيني از هم دور نباشند و زبان مشتركي بين آن‌ها وجود داشته‌باشد.
 

چه‌مسايلي در برگزيدن اين درون‌مايه مشترك دخيل است؟
اصولاً آثار ناب هنري، از آثار شكسپير و مولانا گرفته تا يك تابلوي نقاشي برجسته، طبعاً در باطن خود دوستي وصلح و انسانيت نهفته دارند ولي ممكن است بر حسب شرايط زماني شكل‌هاي مختلفي به خود بگيرند. يك هنرمند و يا نوازنده در انتخاب آثار گاه به منظور حفظ تعادل با شرايط بيروني نوع خاصي را انتخاب مي‌كند. مثلاُ در رسيتال پيانويي كه اخيراُ اجرا كردم، با توجه به دنياي آشفته‌ با وجود جنگ و زلزله و قحطي و مشكلات روزمره و استرس‌هاي ناشي از آن، سعي كردم از قطعاتي استفاده كنم كه بتواند انسان را تا حد امكان به آرامش، تمركز و لحظه‌هاي خوب و معنوي سوق دهد.
 

شما به عنوان يك موسيقي‌دان چه تعريفي از موسيقي ايراني داريد؟ به عبارت ديگر چه فاكتور‌هايي در يك آهنگ بايد وجود داشته‌باشد تا بتوان آن را از موسيقي ساير ملل تميز داد؟
من براي اين سوال دو جواب دارم: يكي تعريف فني و ديگري تعريف عام.
در تعريف فني بايد بگويم كه موسيقي هر كشوري يا به بيان بهتر هر قومي مانند بدن انسان كه داراي DNA و نقشه‌ي مهندسي ژنتيكي خاص خود است؛ ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد خود را دارا‌ است. يعني موسيقي هر قوم و سرزميني تشكيل شده از يك‌سري نت‌هايي كه داري فواصل و ارتباط‌هاي مشخصي با هم هستند. نحوي بكار گيري اين فواصل، DNA موسيقي اين آن كشور را تشكيل مي‌دهند كه به يك موسيقي‌دان كاركشته اين امكان را مي‌دهد كه با شنيدن آن موسيقي و توجه به فواصل ياد شده پي به خاستگاه آن موسيقي ببرد. از اين رو نقشه مهندسي موسيقي ايراني نيز خصوصيات خودش را دارد كه باعث مي‌شود آن را ايراني بدانيم.
درتعريف عام، موسيقي ايراني، موسيقي است كه يك فرد ايراني گوش مي‌كند و مي‌تواند با آن ارتباط برقرار كند. اما نبايد فراموش كرد كه با توجه به تبديل دنيا به يك دهكده‌ي جهاني و اختلاط موسيقي‌ها و تنوعي كه در شنيدن موسيقي به وجود آمده و تغيير سليقه‌ها طبيعي است كه اين مرزبندي هم دچار چالش مي‌شود.


با توجه به اين‌كه شما از جهتي با زبان موسيقي جهاني آشناييد و از جهت ديگر ايراني هستيد (خصوصاً اين‌كه به طور تخصصي به موسيقي سنتي نپرداخته‌ايد) شايد بهتر بتوانيد از نگاه بيروني به معضلات موسيقي برگرفته از موسيقي سنتي نگاه كنيد. با اين توضيح به نظر شما موسيقي ايراني در جامعه‌اي كه در حال گذر از سنت به مدرنيته است چگونه مي‌تواند با استفاده از پشتوانه‌هاي سنتي خود بدون اين‌كه خود را در چنبره‌ي آن گرفتار سازد راه ارتقا و نوآوري را پيش بگيرد؟
به نظر من يكي از نكاتي خيلي مهم است اين است كه بايد در زمينه موسيقي كار زياد انجام شود چرا كه در كار زياد است كه راه‌هاي مختلف و متنوع پيدا مي‌شود.
نكته ديگر اين‌ است كه بايد تك روي ( كه متاسفانه به جزئي از سنت ما بدل شده‌است ) كم‌تر شود. پهلوان پروري و استقبال از تك بودن در زمينه‌هاي مختلف، از معضلات تفكري و فرهنكي ما است كه خوشبختانه در چند دهه‌ي اخير تا حد زيادي كم‌تر شده. يعني اين اتفاق فرخنده با نوعي نگاه جمعي و تمايل به كار گروهي در بين موسيقي‌دان‌هاي ما دارد روز به روز بيش‌تر مي‌شود.
مسئله ديگري كه بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه هر پديده‌ي سنتي اگر قرار است به توزيع برسد مي‌بايست تغييراتي در آن داده‌شود وگرنه به درد موزه مي‌خورد. پس موسيقي‌اي كه قرار است مردم به آن گوش كنند نيز بايد حاوي خلاقيت و نوآوري باشد.
 

اما سوال اين‌جا است كه چگونه مي‌توان اين پيوند را برقرار كرد؟ جمع اين دو در نگاه اول به نظر مسئله‌اي پارادوكسي مي‌آيد.
به اعتقاد من كسي كه مي‌خواهد بر اساس سنت، نوآوري كند ابتدا مي‌بايست موسيقي سنتي را آن طور كه بوده، با كم و زيادهايش درست و دقيق بشناسد و ياد بگيرد و همچنين علم موسيقي امروز را نيز تحصيل كند و ديگر اين‌كه داراي مسئوليت و خلاقيت باشد يعني براي رسيدن به چنين جايگاهي مي‌باسيت هرسه اين شرايط را داشته‌باشد يا به دست آورد كه البته كار دشواري است.
 

يكي از بزرگ‌ترين مشكلاتي كه در جامعه سر راه موسيقي قرار دارد مسئله آموزش است اگر شما به فرض سياستگذار مطلق بوديد( البته به فرض) چه سياستي را براي بهبود وضع نابسامان آموزش در موسيقي اتخاذ مي‌كرديد؟
مي‌توان گفت بسياري از مشكلات موسيقي ما از چنين فرض‌هايي به وجود آمده. بايد توجه داشت اموري مثل سياستگذاري براي مسايل كلاني مثل آموزش موسيقي هيچ‌گاه توسط يك فرد به نتيجه مطلوبي نمي‌رسد. بلكه محتاج همان نگاه جمعي و كار كارشناسانه‌اي است كه توسط گروهي متخصص انجام گرفته‌باشد. (با خنده) از اين گذشته فراموش نكنيد كه من قرار نيست پهلوان كوهستاني باشم.
 

 

 


 

 

ساز قانون ، اصالت ايراني دارد

 

 

سحر طاعتی

گپی کوتاه با  عليرضا ستوده
عليرضا ستوده مهندس صنايع چوب و سازنده ساز قانون، فرزند زنده ياد احمد ستوده و استاد مليحه سعيدي است. سبك قانون‌سازي وي كه از كودكي دركنار پدر و استادش اين شيوه را آموخته به گونه‌اي است كه تا كنون كسي نتوانسته بطور مستقل روي اين ساز كار كند و در ساخت اين ساز هم تخصص داشته باشد. او توانسته تا به امروز شيوه‌ها، ابداعات، تكنيك‌ها و ظرايفت‌هاي كاري پدر خود را ادامه دهد و رازدار فن پدر باشد. ما نيز به اين بهانه با او به گفت‌‌وگو پرداخته‌ايم كه ماحصل آن را مي‌خوانيد:
ـ از سابقه خود و علاقه‌تان به موسيقي بگوييد، با توجه به اين‌كه در خانواده‌اي هنرمند تربيت يافته‌ايد؟
از زماني كه مدرسه مي‌رفتم در كارگاه چوب پدرم بودم، تا اين‌كه پدر به پيشنهاد مادر، ساختن ساز را شروع كرد و من هم به دليل علاقه‌ام در اين زمينه ، در همين رشته ادامه تحصيل داديم و ليسانس صنايع چوب و كاغذ گرفتم و بين سال‌هاي60 و 62 كار ساخت ساز را در كنار پدرم شروع كردم. البته نه به طور مداوم بلكه تفنني اين كار را دنبال كردم ولي بعد از ازدواجم فعاليتم كم‌رنگ تر شد. پدر در اين زمينه تعدادي پروژه نا تمام داشت كه بعد از فوتشان بايد اين كار انجام مي‌شد. من هم به پيشنهاد مادر و براي به اتمام رساندن آن‌ها فعاليتم را آغاز كردم و تكنيك‌هايي را روي قانون ايراني پياده كردم.
سازهاي پدر كه به تأييد همه رسيده چند مدل داشتند، يك نمونه سازهاي مشقي بودند كه بيشتر هنرجويان از آن‌ها استفاده مي‌كردند. نمونه ديگر سازهاي حرفه‌اي پدر بودند كه براي اركستر به كار برده مي‌شدند كه اين سازها داراي معرق كاري و منبت كاري هستند.
من هم تكنيك‌هايي كه مانده‌بود را بعد از وقفه دوساله انجام دادم.
البته ساز‌هاي پدر كه به تاييد همه رسيده چند مدل داشتند، يك نمونه سازهاي مشقي بودند كه بيشتر هنرجويان از انها استفاده مي‌كردند، نمونه ديگر سازهاي حرفه اي پدر بودند كه براي اركستر به كار برده مي‌شدند. كه اين ساز‌ها داراي معرق كاري ومنبت كاري هستند .من هم تكنيك‌هايي كه مانده بود را بعد از وقفهذدوساله انجام دادم، البته تحقيقات من در اين زمينه بودوپروژه دانشكده هم نيز كتابي در مورد ساخت ساز است همچنين سايتي نيز در مورد قانون وديگر ساز‌هاي سنتي دارم، كه در حال حاضر مشغول كاركردن در اين زمينه هستم.
بعد ازدوسال وقفه تصميم به سفارش گرفتن كردم كه البته در اين راه مشكلاتي بوده وهست، مثل طرح گردونه روي ساز قانون كه شايد پدر در اين ميليونها تومان هزينه صرف كرده كه اگر جواب مي‌گرفت خيلي خوب بود. اين مشكلات دامنگير من نيز شد ولي با حال براي اين ساز يكسري طرح داريم .
ـ باتوجه به اينكه ما در شما يكي از نوازندگان مطرح ساز قانون است وهمچنين پدر شما نيز سازنده اين ساز بوده، چگونه توانستيد با اين كار اخت بگيريد؟
اين ساز بحث عميقي در ريشه ما ايرانيان دارد. چون ما ريشه اصيلوعميقي دارد واززماني كه من به دنيا آمدم زمزمه ساز مادر در گوشم بوده ودر واقع در كودكي لالايي خيلي خوبي برايم بوده است. ولي عملاً علاقه‌اي نسبت به نواختن ندارم، چون فرصتي هم براي اين كار ندارم به دليل اينكه دائماً درگير ساخت ساز هستم وديگر انرژي براي نوازندگان نمي ماند ما صداي قانون را دائما ًمي‌شنويم وخواه ناخواه با آن اخت گرفته‌ايم و زماني كه پدر تصميم به ساخت آن گرفت من هم باطناً به آن كشش پيدا كردم ومشغول اين كار شدم وچنان با اين حرفه خو گرفتم كه زماني هم كار نمي‌كنم باز ذهنم در گير اين كار است كه چه طرح‌هايي را پياده كنم.
سازهاي ايراني و قانون‌هايي كه ساحته مي‌شوند، ايراني نيستند بلكه از سازهاي مصري، عربي، تركي و ارمنستاني الگوبرداري شده‌اند، اما ساز قانون ايراني كه پدر ساحته از پايه، اصول و اجزايي كه در آن به كار رفته و رنگ‌هاي صوتي آن ، مطابق با اصول و دستگاه‌هاي اصيل ايراني است و كاستي‌هايي كه داشت پس از مدتي نمود پيدا مي‌كرد ولي تا به حال نشده كه سازي را ساحته باشيم كه شكسته و يا خراب شده‌باشد در صورتي كه ديگر ساز ها بعد از مدتي از شكل و قيافه مي‌افتند و در كل صوتي آن‌ها با سازهاي مافوق مي‌كند. سازهاي تركي از نظر ابعاد كوچك‌تر هستند و داراي 26 صوت و صداي تيزي دارند. صوت سازهاي عربي كه 28 صوت است و به گونه‌اي در ذهن تداعي شده كه وقتي صداي آن را مي‌شنويم، مي‌گوييم ساز عربي است. ولي قانون ايراني داراي 27،28 صوت است كه در دوران‌هاي مختلف همانند ساز عمود به تاراج رفته‌است. ما ساليان سال نسبت به سازهايمان بي توجه بوده‌ايم ولي تلاش پدر و مادر و استاد قنبري همه دست به دست هم دادند و ما نيز سعي كرديم و نتوانستيم اين ساز را برگردانيم و بايستي كاستي‌هاي آن را رطرف كنيم.
ـ آيا شما مكاني داريد كه در آن‌‌جا فقط سازهاي مخصوص شما را به فروش برسانند؟
خير، چون پدر هميشه معتقد بودند كه بايد ساز را مستقيم به دست مصرف كننده برسانيم چون به واسطه دلالي‌ها عملاً مصرف كننده با قيمت گزاف آن را مي‌گيرد و در صورتي كه اصل زحمت را سازنده كشيده و باتمام مشكلات ، قدرت و انرژي و فكرش را روي كار گذاشته‌است و من در حال حاضر با عقيده پدرم موافقم.
خيلي سازها هستند كه صداي خوبي دارند، وقتي به عقب برمي‌گرديم مي‌بينيم كه عشق و علاقه سازنده‌اش بوده كه به ساز منتقل شده ، شايد از نظر ظاهر زيبا نباشد ولي واقعاً خوش صدا است چون سازنده روح و انرژي‌ خود را به آن دميده و آن ساز جان گرفته و من هم به شخصه به ساز به عنوان يك موجود زنده نگاه مي‌كنم كه روح دارد.
ـ به غير از قانون چه سازهاي ديگري مي‌سازيد و براي ساخت هرساز چه زماني را صرف مي‌كنيد؟
سنتور، سه‌تار، تنبور كه هكه آن‌ها به شكل هديه بوده و هيچ وقت در بازار عرضه نشده‌اند به دليل اينكه من به جنبه سري كاري و وسيله چوبي ساحته‌شده نگاه نكرده‌ام چون در غير اين صورت حالت معمولي پيدا مي‌كند و بي‌شباهت به ساخت يك كمد و مبل نيست. شايد در طي يك‌سال سه‌ تا چهار ساز بسازم و همه آن‌ها هم به صورت سفارشي هستند و چون به كارم مطمئنم وقت و انرژي و تكنيك‌هايي را هم كه روي اين كار مي‌گذارم، كافي است و خودم هم راضي هستم چون معتقدم براي ساخت هر سازي بايد روي آن دقت و مدت زمان كافي را پياده كرد.
ـ اگر سازندگان ساز خود نوازنده نيز باشند، چه تأثيري در كارشان دارد؟
خيلي تأثير دارد چون به گفته استاد قنبري يك سازنده‌ي ساز خوب بايد نوازنده خوبي هم باشد، ما هميشه استادي مثل مادر داشته‌ايم و عيب‌هاي سازهايي را هم كه ساحته‌ايم به گفته ايشان بر طرف كرده‌ايم و به واسطه مدت زمان طولاني از ابتداي تولد من تا به حال صداي ساز اصيل ايراني در گوشم بوده و من از نظر گوشي، تمام نت‌ها و دستگاه‌ها را مي‌شناسم و ملكه ذهنم شده‌است و از لحاظ كودك كردن ساز هم مشكلي ندارم ولي با اين حال نوازندگي نمي‌كنم.
ـ ما در كشورمان كلاس‌هاي ساخت ساز نداريم، حال اگر اين آموزش شكل بگيرد، آيا به طور صحيح و اصولي پيش مي‌رود و يا خير؟
متأسفانه ما در يك مقطعي قرار گرفته‌ايم كه در ارتباط با موسيقي با مشكلات فرهنگي زيادي درگير هستيم. من خودم به شخصه اين كار را تجربه كرده‌ام و پنج تا شاگرد براي يادگيري و كمك آورده‌بودم ولي متأسفانه هركدام شايد سه ماه بيشتر ادامه ندادند. ترك اين كار دلايلي از جمله سخت‌گيري هاي من بوده و دليل ديگر اينكه اين سوال در ذهن آن‌ها ايجاد مي‌شد كه پس از يادگيري چه تضمين ماليث براي اين قضيه وجود دارد كه خود يك مسئله فرهنگي است.
ـ در رابطه با مشكلات و موانع و سختي‌هاي اين رشته و رفع آن چه راهكارهايي را پيشنهاد مي‌كنيد؟
در اين زمينه ماچندين مشكل را داريم از جهت اينكه ما هنوز ساخت‌ساز را به شيوه سنتي انجام مي‌دهيم و بايد سعي كنيم نتها در مورد ساخت ساز بلكه در همه موارد، تكنولوژي را دخيل كنيم. دوم استفاده به جا از ابزارهاي خوب و ساختن شابلون‌ها و قالب‌ها به طوري كه وقتي سازي را مي‌سازيم شبيه‌ساز قبلي باشد در صورتي كه اين كار را ماشيني نكنيم كه من هم از آن دوري می كنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 21:58  توسط موسیقار  |